۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

بازتاب شهادت امام‏حسین علیه‏السلام در کتاب نقض


منابع مقاله:
فصلنامه مشکوة ، شماره 76 و 77 ، سال 1381، ناجی نصر آبادی ، محسن؛



کتاب نقض(1) معروف به بعض مثالب النواصب فی نقض بعض فضائح الروافض، نگاشته عبدالجلیل قزوینی رازی در حدود سال 560 ق یکی از مهم‏ترین متون کلامی شیعه به شمار می‏رود. از شرح احوال عبدالجلیل رازی اطّلاع چندانی در دست نیست، تنها می‏توان گفت که او در اواخر قرن پنجم به دنیا آمده و تحصیلات خویش را در قزوین و ری گذرانده و از محضر اساتیدی چون اوحدالدین ابو عبداللّه‏ حسین بن ابوالحسن بن ابوالفضل قزوینی، برادر بزرگ خویش(2) و ابو منصور مظفّر عبّادی(3)، از مشاهیر و بزرگان علمای اسلام بهره برده است. از آثار او می‏توان به تنزیه عایشه در اعتقاد شیعه در مورد عایشه، امّ سلمه و همه زنان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اشاره کرد که در زمان حکومت امیر عبّاس غازی و عهد قاضی القضات سعید حسن استرآبادی، به اشاره امیر سیّد شمس الدین الحسینی در سال 533 نوشته است(4).(5)
(6) (7) (8)
عبدالجلیل قزوینی در پاسخ به شبهات و ستیزه جوییهای شخصِ یاد شده هرگز به موضعگیریهای عجولانه و سست نپرداخته و در نهایت ادب بدون هیچ پرخاش و لجاجتی خردمندان را به تفکّر و تدبّر فرا خوانده است. با مطالعه دقیق مناظرات و مشاجرات کتاب در می‏یابیم که عبدالجلیل با درایت به اعتراضات و شبهات وارده به گونه‏ای منطقی پاسخ داده، چنان که به اندک زمانی، کتاب بعض فضائح الروافض به فراموشی سپرده شده است. کتاب نقض تا قرنها پس از تألیف و پس از آن، مورد استفاده و استناد بسیاری از عالمان و دانشمندان قرار گرفته است.
در میان مباحثی که صاحب بعض فضائح الروافض مطرح می‏کند اشاراتی به پسندهای بعضی از شیعیان غالی و برخی شبهات غیر واقعی در مورد امام حسین بن علی علیه‏السلام و حادثه عاشورا وجود دارد که عبدالجلیل رازی با دلایل محکم به آنها پاسخ گفته است. عالم یاد شده در خصوص کشندگان حسین علی بر این باور است که حسین را روافض به زاری بکشتند...(9)، کشندگان حسینِ علی شیعت بودند...(10) کشندگان حسینِ علی، شامی نبودند(11). و عبدالجلیل چنین دفع شبهه می‏کند:
«آن که گفته است که «حسینِ علی را خود روافض بکشتند»، جواب آن است که امامتِ حسین از بهر آن را که روافض(12) او را بکشتند پندارم باطل نباشد بر آن قیاس که عثمان را نه نواصب(13) بکشتند؟ و امامتش را به شهادت خللی نبود، پس حسین تا زنده بود امام و مطاع او بود به حصول شرایط که گفته شد و به دلالتِ خبر رسول که بیان کرده آمد، و می‏پندارم که یزید و عبیداللّه‏ مرجانه و عمرِ سعد و مسلمِ عمرو باهلی و منقذ مرّه عبدی و شمرِ ذی الجوشن حلیفِ بنی امیّه و خولی یزید رافضی نبودند و کشندگانِ حسینِ علی اینان اند که همه اموی و مبغض و خارجی بودند و چون مصنّفِ کتاب در اوّل گفته است که «واضع مذهبِ رفض ابن مقفّع بوده است» درین روزگارِ حدیث، نمی‏دانم که در عهدِ حسین رافضیان از کجا آمدند، بلکه همه حوالاتش دروغ و بهتان است و همه معارضات از سرِ شبهت و نسیان است و هر کس که چنین حوالت کند مبغض و عاصی و کذّاب و بی‏ایمان است...»(14)
«ندانسته است که شیعتِ او بنی هَمدان [حمدان] و بنی ثقیف و بنی مراد و بنی مذحج و بنی خزاعه بودند که هرگز نه برگشتند و نه عهد و پیمان بشکستند، چون سلیمانِ صُرَدِ خزاعی و مُسیِّب بن نَجَبَه و زَهَیرقَیْنِ بَجَلی و حبیب مظاهر و رفاعة بن شدّاد و مسلم بن عوسجة الاسدیّ و ابو ثُمامة الصّائدی و عبداللّه‏ بن عُمَیْر الکلبیّ و حرّ بن یزید و سیّد القرّاء و کنانة بن عتیق و سیف بن مالک و عمرو بن قرظة و عبدالرحمن بن عبد ربّه و مانند ایشان که دینداران بودند به دلیل و حجّت بی‏تهمت و شبهت نه چنانکه سنانک انسِ خارجی و خولی یزید مأبون و زرعُه شریک مطعون و شمرِ پیسِ ملعون و مرّه منقذ کل، اینان و مانند اینان مشتی اوباش فجّار، کفّار اشرار، دین به دوغبا(15) بفروخته، در دبیرستان(16) کفر لوح بدعت آموخته...»(17)
«نه چنین است که اصولِ کار همه شامی و بصری بودند. و بهری حجازی و بهری کوفی که بقیّة السیف امیرالمؤمنین بودند. اوّلاً عمرِ سعد وقّاص آن است که مصطفی ـ صلّی اللّه‏ علیه و آله ـ از فعلِ بد او پدرش را خبر داده بود، و مولد عبیداللّه‏ بن مرجانه طاغیه معروف است که هفت معروف از قریش در پدرش زیاد دعوی کردند، قرعه زدند به نام بوسفیان برآمد و او را خود «زیاد بن ابیه» خواندندی و نوشتندی، و عبیداللّه‏ بیراهِ حرامزاده و بد فعل که پدر بدان صفت باشد و مادر آن باشد، بدو چه طمع توان داشتن؟
و مسلم بن عمرو الباهلی که مشیر و مدبّر بنی امیّه بود همیشه خصم امیرالمؤمنین بوده و مُنقذ بن مرّه عبدی صاحبِ سرّ خالِ المؤمنین خارجی زاده و محمّد اشعث نه پسرِ اشعثِ قیس است یاور عبدالرحمن بن ملجم؟ و جاسوس قطام خارجیّه، و پدر جَعْده است که حسنِ علی را کشت؟ و محمّد اشعث گیرنده مسلمِ عقیل است، همه خارجی و دشمن امیرالمؤمنین، هلال ملعون نه از خدمتکاران بنی امیّه بوده است؟ سرجون طاغی نه درم خریده بوسفیان است؟ معقل مدبر نه غلامِ زیاد حرامزاده بود و مانند این همه شامی و خارجی، متولّی عمرِ سعد، امیر عبیداللّه‏ بیراه، سلطان یزید پلید، کالبحر کالسفینة کالملاّح. و اسامی همه پوشیده نیست بر ما؛ امّا کتاب دراز شود و ملال خیزد خوانندگان را و این قدر کفایت است...»
عالمِ سنّی در بحثی دیگر تعزیت بر حسین بن علی را نادرست می‏شمرد و برخی از تندرویها و خرافاتی که در میان گروهی از شیعیان است تقبیح می‏کند:
«رافضی روزِ عاشورا خاک بر سر کند از دستِ کرده پدران خود... در کوفه، چنان که گفتیم حسین را به نامه بخواندند، آنگه بکشتند و علمای بدِ ایشان بر دیری شوند و مقتل به دروغ و راست لختی می‏گویند و تشنیع بر خود و اسلاف خود می‏زنند و لختی مُنکَرها می‏کنند و زنکان مویه گوی نوحه‏ها می‏کنند و عالمان رافضی مویه باز می‏کنند و زن و مردم بهم وَر شده باشند... و رسول گفته است: «لا عزا فوق ثلاث» و جامه دریدن و خاک پاشیدن و نوحه کردن خود از مناکیر است. این باشد عبادت رافضیان و گر تعزیت بایستی داشتن بر مصطفی اولی‏تر، و عمر و عثمان و علی را نه هم به ظلم بکشتند! بر کسی شیون نمی‏کنند. این بزرگان را به حق بکشتند، حسین را به ظلم کشتند؟! کشتنِ عثمان زارتر بود، حسین باری جنگی کرد و قومی را کشت و آمده بود تا ملکی را مقرّر کند...»(18)
«امّا جوابِ این سودای طبع و حشو مذهب که دگر باره این مُعاند مکابر ناصبی مجبّر یاد کرده است و عداوتِ علی و حسین ظاهر گردانیده است، اوّل آن است که تعزیتِ حسینِ علی داشتن متابعتِ فرمان رسول ـ صلّی اللّه‏ علیه و آله ـ است که گفت: «مَنْ بَکی علی الحسینِ أوْ أبْکی وَجَبَت لَهُ الجَنَّة»؛ معنی آن است که هر کس که بر حسین بن علی علیه‏السّلام بگرید یا کسی را بر وی بگریاند واجب است او را بهشت، تا هم علما داخل باشند و هم مستمعان، ردّا علی النواصب و الخوارج و شیعه بدین جزع و فزع مخصوص نیستند، در همه بلاد اصحابِ شافعی و بلادِ اصحاب بوحنیفه فحولِ علما چون محمّد منصور و امیر عَبّادی و خواجه علی غزنوی و
صدر خجندی و ابو منصور حفده و قاضی ساوه و سمعانیان و خواجه ابو المعالی جوینی و نزاری و علمای رفته و باقیان از قریقین در موسمِ عاشورا این تعزیت با جزع و نوحه و زاری داشته‏اند و بر شهدای کربلا گریسته و این معنی از آفتاب ظاهرتر است و گر خواجه انتقالی را بابت نیست باید که به ولایت لرستان و خارجیان شود که این سنّت آنجا بدعت دانند که بر علی و حسین لعنت کنند و بر معاویه و یزید صلوات فرستند، اگر نه در بلاد اسلام اگر کور و کر نیست می‏شنود و می‏بیند که حنیفی و سنّی و شیعی آن تعزیت دارند و آنچه «تعزیتِ عمر و بوبکر و عثمان ندارند» از آن است که ظلم اینجا صریح‏تر است و شهادت اینجا بلیغ‏تر است و اخبار وارد است و گر خواجه بر عثمان نوحه نکند از آن نکند که کشندگانِ او مهاجر و انصارند، اینجا کشندگان حسین مروانی و سفیان و اموی‏اند. شیعت دلیرتر باشند و حدیث آنچه «زنان و مردان بهم بر شده باشند» در همه مجالس برین نوع باشد و نیّتِ علما طاعت باشد. اگر مُفسدی در آن میانه معصیتی کند مستحقِّ لعنت و عقوبت باشد و عاید نباشد به علما و صلحا، و این فصل را در فصولِ ما تقدّم جوابهای اشگرفِ مطوّل با حجّت بگفته‏ایم، چون به اوّل آن خوانده باشند به آخر مستغنی باشند و الحمد للّه‏ ربّ العالمین».
..................................................................................................................................
1- نقض: معروف به بعض مثالب النواصب فی نقض بعض فضائح الروافض تألیف نصیرالدین ابوالرشید عبدالجلیل قزوینی رازی، تصحیح میر جلال الدین محدّث، تهران، انجمن آثار ملی، 1358 ش.
2- نقض، ص 459.
3- همان، ص 522.
4- همان، ص 115 و 295.
5- همان، ص 376 و 641.
6- منتجب الدین، فهرست، ص 128.
7- نقض، ص 239.
8- همان، ص 475.
9- همان، ص 156.
10- همان، ص 367.
11- همان، ص 366.
12- رافضه / روافض: در آغاز فرقه‏ای از شیعیان کوفه و از پیروان زید بن علی بن حسین بودند که چون او به امامت مفضول با وجود فاضل قائل گشت، و از لعن ابوبکر و عمر و عثمان خودداری کرد، از وی روی گردانیده، او را رفض و ترک کردند و به همین جهت رافضه خوانده می‏شوند. اهل سنّت و جماعت، عموم فرق شیعه را به سبب اینکه خلفای سه‏گانه را ترک نمودند، «رافضه» می‏خوانند. صاحب تبصرة العوام می‏نویسد: بدان چون زید خواست خروج کند قومی از شیعه بر وی جمع شدند و ظن ایشان این بود که خروج زید به اذن امام است، چون معلوم شد که حضرت صادق(ع) وی را از خروج منع کرده از او روی گردانیدند. زید آنان را گفت: «رفضتمونی»؛ آیا مرا ترک می‏کنید؟ از این جهت ایشان را رافضه خواندند.
فخر رازی گوید: زید بن علی... گفت: «رفضتمونی»؟ پاسخ دادن: آری و این نام بر شیعه بماند و آنان چهار طایفه‏اند که زیدیه، امامیه، کیسانیه و اسماعیلیه باشند. (محمّد جواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، ص 201).
13- نواصب: جمع ناصبی، یعنی کسانی که بغض و دشمنی با حضرت علی(ع) دارند. صاحب تبصرة العوام گوید: بدان که اصل این هفتاد و سه فرقت، دو است و هر یک را دو نام است، یکی را محمود و دیگری را مذموم. امّا اصل اول قومی که ایشان خود را اهل سنّت و جماعت خوانند و این نام محمود است و خصم، ایشان را نواصب خوانند. شیعه گوید: امام باید منصوص علیه باشد به خلافِ نواصب که گویند امام باید به اختیار مردم باشد.
مختصر آنکه نواصب در مقابل روافض است؛ زیرا اهل تسنن برای اهانت به شیعیان آنان را روافض خوانند و شیعه نیز در مقابل، ایشان را نواصب خوانند و این هر دو اسم برای ذم و نکوهش است. (همان، ص 451).
14- نقض، ص 157.
15- دوغبا: دوغبا با غین نقطه‏دار بر وزن شوربا، آش ماست و ماستانه را گویند. برهان قاطع، ذیل دوغبا.
16- دبیرستان: مکتبخانه.
17- نقض، ص 368-367.
18- نقض، ص 591-590.

یک کتاب در یک مقاله - بررسی تاریخ عاشورا


منابع مقاله:
ماهنامه کوثر ، شماره 26، بازنویسی : خردمند ، محمد؛

«سخنرانیهای دانشمند محترم مرحوم دکتر محمد ابراهیم آیتی‏»
کتاب بررسی تاریخ عاشورا، مجموعه‏17 سخنرانی است که مرحوم‏حجه الاسلام و المسلمین دکتر محمد ابراهیم آیتی رضوان الله‏علیه در سالهای 1342 و1343 شمسی در رادیو ایران ایراد کردو بعد از رحلت ایشان، با مقدمه; تصحیح; تحقیق و توضیحات استادگرانقدر آقای علی اکبر غفاری دامت‏برکاته چاپ و منتشر شد.
محتوای بسیار مفید و ارزنده این اثر را به میزان یک چهلم‏خلاصه کردیم که به ترتیب مباحث کتاب، با حفظ معنا و بدون تقیدبه عبارات بیان می‏گردد; هر چند در برخی موارد از تعابیرنویسنده محترم بهره‏مند شده‏ایم.
مشخصات اثر:
بررسی تاریخ عاشورا
تالیف: دکتر محمد ابراهیم آیتی
ناشر: کتابخانه صدوق
چاپ ششم، بهار1366 ش در 268 صفحه (وزیری)
1- در حدود پنجاه سال پس از رحلت رسول اکرم(ص) و بیست‏سال‏بعد از شهادت امیر المؤمنین(ع) و ده سال بعد از شهادت امام‏حسن(ع)، در نیمه ماه رجب سال شصتم هجری معاویه مرد. او تقریبا42 سال در دمشق حکومت کرد و در این مدت، نفوذ و تسلط بسیاری‏بر قلمرو حکومتش داشت. بطوری که بنا بر نقل مسعودی در مروج‏الذهب، در زمان رفتن به جنگ صفین در روز چهارشنبه با مردم‏نماز جمعه خواند و احدی اعتراض نکرد که امروز چهارشنبه است;
نماز جمعه چرا؟!
2- معاویه در اواخر عمرش برای خلافت‏یزید از مردم بیعت گرفت.
بعد از مرگ معاویه، امام حسین(ع) از بیعت‏با یزید خودداری‏کرد و به مکه رفت. چون این خبرها منتشر شد، شیعیان کوفه مانندسلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعه بن شداد بجلی و حبیب بن‏مظهر و هزاران تن دیگر با نامه‏های فراوان به امام حسین(ع)اظهار ولایت و ارادت کردند و وعده نصرت دادند و پیمان فداکاری‏بستند. سید الشهداء(ع) برای ارزیابی اوضاع و آزمایش ادعای‏آنان، مسلم بن عقیل را به سوی کوفه فرستاد.
3- شیعیان کوفه که می‏پنداشتند بی‏دردسر و به راحتی امام‏حسین(ع) پیروز خواهد شد نزد مسلم بن عقیل رفتند و با یک دنیاخلوص اشک شوق ریختند و بنابر نظر شیخ مفید هیجده هزار نفر وبنا بر رای طبری دوازده هزار نفر با او بیعت کردند. اما چون‏عبید الله بن زیاد آمد و کار را بر مردم دشوار گرفت، همان‏شیعیان راه عافیت پیشه کردند و راحتی و رفاه را برگزیدند ومسلم بن عقیل را تنها گذاردند. مسلم بن عقیل به فیض شهادت‏نائل شد.
4- ما کوفیان را به خاطر بی‏وفایی و پیمان‏شکنی ملامت می‏کنیم‏اما آیا براستی از خود پرسیده‏ایم که اگر ما به جای آنان درچنان اوضاع و احوالی بودیم چه کار می‏کردیم؟! آیا واقعا راه وفاپیشه می‏ساختیم؟! کار اهل کوفه جای شگفتی ندارد چه آنکه آنان‏همان کردند که هر شخص عادی و معمولی در روزگار سختی و هنگام‏امتحان می‏کند، باید از بزرگی و بزرگواری روح آن قهرمانانی‏شگفت زده شد که با قطره قطره خون خود حماسه عاشورا را رقم‏زدند; بزرگانی چونان عمرو بن قرظه انصاری که در روز عاشوراسینه‏اش را سپر بلا قرار داد و تا زخمهای تیرها و شمشیرها او رااز پا درنیاورد نگذاشت صدمه‏ای به امام حسین(ع) برسد و چون‏بر خاک غلطید عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! آیا وفا کردم؟! امام‏حسین(ع) فرمود: (نعم و انت امامی فی الجنه) آری، و تو در بهشت‏در پیش روی من هستی... .
5- کسانی که سرگذشت ضحاک بن عبد الله مشرقی همدانی راشنیده‏اند او را کم‏توفیق می‏شمارند. اما پرسیدنی است که اگر مابه جای او بودیم همان مقدار از توفیق را نیز در همراهی و یاری‏امام حسین(ع) بدست می‏آوردیم؟ ضحاک به همراه مالک بن نضر ارحبی‏به نزد امام(ع) رفتند و خبر دادند که کوفیان آماده جنگند.
امام حسین(ع) گفت:
(حسبی الله و نعم الوکیل); بعد پرسید آیا مرا یاری می‏کنید؟
مالک بهانه آورد که قرض دارد و در بند زن و بچه است. ضحاک گفت‏من نیز همین مشکلات را دارم اما حاضرم با دشمنانت‏بجنگم به شرط‏آنکه آنگاه که یاری من دیگر سودی نداشت آزاد باشم که تو راواگذارم و بگریزم. امام(ع) پذیرفت و او ماند و در روز عاشورادو نفر از دشمنان سید الشهداء(ع) را به هلاکت رساند و دست دیگری‏را برید. امام حسین(ع) چند بار در حق ضحاک دعا کرد: (لا تشلل لایقطع الله یدک جزاک الله خیرا من اهل بیت نبیک) و سرانجام چون‏جز دو تن از یاران امام(ع) باقی نماند، ضحاک با اذن امام‏حسین(ع) از معرکه بگریخت.
6- وصیت‏نامه‏ای که امام حسین(ع) قبل از خروج از مدینه، برای‏برادرش محمد بن حنفیه نوشت‏به روشنی هدف و انگیزه‏سید الشهداء(ع) را از قیام روشن می‏سازد:
(بسم الله الرحمن‏الرحیم، هذا ما اوصی به الحسین بن علی بن ابی طالب الی اخیه‏محمد المعروف بابن الحنفیه، ان الحسین یشهد ان لا اله الا الله‏وحده لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله جاء بالحق من عندالحق و ان الجنه حق و النار حق و ان الساعه آتیه لا ریب فیها وان الله یبعث من فی القبور و انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لامفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی، ارید ان‏آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیره جدی و ابی علی بن‏ابی طالب; فمن قبلنی بقبول الحق فالله اولی بالحق و من رد علی‏هذا اصبر حتی یقضی الله بینی و بین القوم بالحق و هو خیرالحاکمین، و هذا وصیتی یا اخی الیک و ما توفیقی الا بالله علیه‏توکلت و الیه انیب.)
این وصیت‏حسین فرزند علی بن ابی طالب(ع)به برادرش محمد معروف به ابن حنفیه است: حسین(ع) گواهی می‏دهدکه خدایی نیست جز الله، او یکتا و بی‏همتاست و محمد(ص) بنده وفرستاده اوست، حق را آورد از جانب حق، بهشت و جهنم حق است، وروز رستاخیز خواهد آمد و تردیدی در آن نیست، و خدا همه اهل‏قبور را برمی‏انگیزد.
من نه برای سرکشی و شرارت و نه از روی هوا و هوس قیام کردم ونه به قصد فسادانگیزی و نه تجاوز و ستمگری، بلکه من فقط برای‏آن قیام کردم که امت جدم(ص) را اصلاح کنم; می‏خواهم امر به‏معروف و نهی از منکر; و سیره جد و پدرم علی بن ابی طالب(ع) رادر پیش گیرم. پس هر کس مرا خداپسندانه بپذیرد، خدا او را به‏حق رساند و جزای خیر دهد و هر کس که دعوت مرا نپذیرد پس من صبرمی‏کنم تا خدا بین من و این قوم عادلانه داوری نماید که اوبهترین داوران است.
برادرم! این وصیت من به توست و توفیقی‏نیست جز از خدا که بر او توکل کردم و به سوی او باز می‏گردم.
7- چرا امام حسین(ع) بیعت نکرد و شهادت را برگزید؟ برخی ازنویسندگان چه نسنجیده جوابی داده‏اند:
امام حساب کرد که در هر صورت، چه بیعت کند و چه بیعت نکند،کشته می‏شود. پس چه بهتر که به صورت آبرومندی کشته شود و درراه خدا شهید گردد. این پاسخ شایسته بسیاری از مسلمانان عادی‏نیز نیست تا چه رسد به سرچشمه نور و فضیلت‏حضرت امام حسین(ع).
حقیقت آن است که امام حسین(ع) موجبات و مقدماتی را که بنی‏امیه از حدود سی سال پیش فراهم کرده بودند بررسی کرد و بدرستی‏تشخیص داد که در آن زمان (سال شصتم هجری) انحراف امت اسلامی‏بقدری عمیق است که با سخنرانی و موعظه و کتاب و خطبه علاج‏پذیرنیست و باید برای اصلاح دست‏به قیامی خونین و نهضت تند و عمیق‏زد تا مقدماتی که امیر المؤمنین(ع) و امام حسن(ع) فراهم ساخته‏بودند ثمر دهد. امام حسین(ع) در خطبه‏ای که در مسجد الحرام قبل‏از حرکت از مکه ایراد کرد (خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده‏علی جید الفتاه ...) به روشنی همین نکته را بیان کرده است.
8- فرزدق در جواب پرسش امام حسین(ع)که پرسید از مردم عراق چه‏خبر داری؟ گفت: (قلوب الناس معک و اسیافهم علیک و القضاء ینزل‏من السماء و الله یفعل ما یشاء) دل مردم با توست و شمشیرشان برضد تو; و قضاء از آسمان نازل می‏شود و خدا هر چه خواهد بکند.
امام حسین(ع) در پاسخ فرمود:
(صدقت، لله الامر و کل یوم ربنا فی شان ان نزل القضاء بما نحب‏فنحمد الله علی نعمائه و هو المستعان علی اداء الشکر، و ان حال‏القضاء دون الرجاء فلم یتعد من کان الحق نیته و التقوی‏سریرته)راست گفتی. هرکاری به دست‏خداست و هر روزی پروردگارما در کاری است. اگر قضای الهی چنان آمد که ما دوست داریم پس‏خدای را بر نعمت‏هایش سپاسگزاریم و توفیق سپاسگزاری نیز ازهموست، و اگر قضا راه امید را مسدود کرد پس آن کس که نیتش حق‏است و باطنش تقوا; ضرری نکرده است. دقت در کلام امام(ع) نشان‏می‏دهد که هدف اساسی امام حسین(ع) انجام وظیفه الهی است; نه‏خلیفه و حاکم شدن و نه پیروزی ظاهری; و چون امام حسین(ع)وظیفه‏اش را خداپسندانه انجام می‏دهد پس در هر حال پیروز است;
نتیجه هر چه می‏خواهد باشد; چه غلبه ظاهری چه شهادت فی سبیل‏الله.
9- برخی از مردم پنداشته‏اند: امام حسین(ع) کشته شد تا گناهان‏امت‏بخشیده شود و گنه‏کاران بیمه شوند! این پندار عوام‏پسندمخالف هدف واقعی امام حسین(ع) است زیرا او قیام کرد تا مردم‏بیشتر از خدا بترسند، بیشتر به انجام فرائض دینی توجه کنند وروحیه تقوی در مردم زنده گردد، بپاخاست تا امر به معروف و نهی‏از منکر کند و جلوی مفاسد و معاصی را بگیرد، یاد و ذکر خدا رادر جانها زنده کند.
امام حسین(ع) در روز عاشورا و در حالی که از شمشیرها خون‏می‏چکید، به دو نفر از یاران خود به نام زهیر بن قین بجلی وسعید بن عبد الله حنفی فرمود تا در پیش روی امام بایستند وسینه‏ها را سپر کنند و جلو حمله دشمن را بگیرند تا امام‏حسین(ع) نماز ظهر را به جماعت اقامه کند، چنین امامی چگونه‏می‏تواند راضی باشد به آنکه کسی نماز نخواند و به جای آن برای‏او عزاداری کند؟! چگونه می‏شود که کسی خود را مرید امام‏حسین(ع) بشمارد و با این حال نماز نخواند، روزه نگیرد، ربابخورد، دروغ بگوید و...؟! امکان‏پذیر نیست که کسی با دوری ازخدا به امام نزدیک شود و با خشم پروردگار امام را خشنود کند.
اگر کسی معنی پیامبری و امامت را نیک بشناسد به این گونه‏اشتباهات گرفتار نمی‏شود و می‏داند که بزرگی پیغمبر و امام برپایه بندگی خدا استوار است و جز از راه بندگی خدا نمی‏توان‏پیامبر و امام را خشنود ساخت.
10- وقتی واقعه عاشورا رخ داد، مردم سایر مناطق هنوز بی‏خبربودند و تنها دستگاه خلافت‏بود که جریان این واقعه را بطوراجمالی و مبهم به نواحی دیگر گزارش داد. یکی برای آنکه مردم‏بدانند سران مخالفان خلافت کشته شده‏اند و درس عبرت بگیرند ودیگر برای آنکه دستگاه خلافت می‏خواست‏خود را بر حق و بی‏گناه‏نشان دهد و مخالفان را یاغی و فتنه‏جو. دشمنان امام حسین(ع)تا توانستند پس از شهادت امام و یارانش، هرزگی کردند و بدنهای‏شهدا را لخت کردند، لباسها را به غارت بردند، به خیمه‏هاریختند و اثاث اهل بیت (علیهم السلام) را غارت کردند. خیمه‏هارا آتش زدند، خواستند بیمار را در بستر بکشند، بدنها را زیرسم اسبها انداختند و لگدکوب کردند، سرها را بالای نیزه‏ها برافراشتند،با اسیران داغدیده تندی و درشتی کردند و... .
علی رغم خواست دشمن که تصمیم داشت واقعه عاشورا را تحریف کند،به تحقیق تاریخ نهضت امام حسین(ع) از روشن‏ترین حوادث تاریخی‏است و کسانی مثل شیخ مفید و طبری و ابو الفرج اصفهانی حتی‏جزئیات این حادثه را همانطور که رخ داده ثبت کرده‏اند، علتش آن‏است که دشمن ندانسته اصرار ورزید که جریان این واقعه بوسیله‏اسیران اهل بیت (علیهم السلام) تبیین و تشریح شود. این اسیران‏آزادی‏بخش که خود شاهدان عینی حماسه حسینی بودند در مرکز عراق‏یعنی کوفه و در مرکز شام یعنی دمشق و بعد در مرکز حجاز یعنی‏مدینه، پیام‏رسان نهضت‏حسینی شدند.
11- برخی از زنان نیز در واقعه عاشورا فداکاری کردند و نام‏خود را جاودانه ساختند. مردی از بنی فزاره می‏گوید ما با زهیربن قین بجلی در حال باز گشت از مکه و رهسپار عراق بودیم ولی‏دوست نداشتیم که با حسین بن علی(ع) در یک منزل فرود آییم‏مبادا او از ما یاری بطلبد، اما در یکی از منازل به ناچار دریک محل فرود آمدیم و هر یک در کناری خیمه زدیم. ما در حال غذاخوردن بودیم که ناگهان فرستاده امام حسین(ع) رسید و بعد ازسلام گفت: ای زهیر بن قین! ابا عبد الله حسین بن علی(ع) تو رامی‏خواهد. ما مات و متحیر، لقمه در دهان ماندیم. در این هنگام‏دلهم بنت عمرو همسر زهیر رو به شوهرش کرد و گفت: «فرزندرسول خدا به دنبال تو فرستاده و تو را می‏طلبد اما تو از رفتن‏به نزد وی دریغ می‏کنی؟! سبحان الله! چه مانعی دارد که نزد وی‏مشرف شوی و سخنش را بشنوی و برگردی؟» زهیر بر اثر این سخن،به نزد امام حسین(ع) رفت و طولی نکشید که خندان و شادمان بازگشت‏و به یاران امام(ع) ملحق شد و به فیض عظیم شهادت نایل‏گردید.
12- حضرت زینب کبری(س) نقشی بسیار اساسی و مهم در رسوا ساختن‏ستمگران اموی و آشنا کردن مردم به اهداف و حقیقت نهضت‏حسینی‏بر عهده گرفت و در هر فرصتی با خطابه و سخنوری و پاسخگویی به‏پرسشها، در تاریکی‏ها نور افشاند و غفلت زدود. از جمله زمانی‏که زینب(س) وارد مجلس ابن زیاد شد، ابن زیاد گفت: خدا را شکرمی‏کنم که شما را رسوا کرد! و شما را کشت و دروغتان را آشکارکرد! زینب(ع) بدون درنگ پاسخ داد:
(الحمد لله الذی اکرمنا بنبیه محمد صلی الله علیه و آله وطهرنا من الرجس تطهیرا، انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هوغیرنا، و الحمد لله.) شکر خدایی را سزاست که ما را بواسطه‏پیامبرش محمد(ص) گرامی داشت و ما را از پلیدی پاک و پیراسته‏کرد. فقط فاسق است که رسوا می‏گردد و تنها فاجر است که دورغ‏می‏گوید، و فاسقان و فاجران دیگرانند نه ما. و خدای را سپاس).
ابن زیاد پرسید:
دیدی خدا با خانواده شما چه کار کرد؟! زینب(س) پاسخ داد:
(کتب الله علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم و سیجمع الله بینک‏و بینهم فتحاجوا الیه و تخاصمون عنده) خدا شهادت را برای ایشان‏مقرر کرد و آنان به سوی آرامگاه‏هایشان رفتند و به زودی خدابین تو و آنان جمع خواهد کرد و در نزد او با یکدیگر احتجاج‏خواهید کرد و... .
13- ابن زیاد برای آنکه مردم را از جریان عاشورا آنگونه که‏خود می‏خواهد با خبر سازد خود بر بالای منبر مسجد اعظم کوفه‏رفت و چنین گفت: (الحمد لله الذی اظهر الحق و اهله و نصرامیر المؤمنین یزید و حزبه و قتل الکذاب ابن الکذاب الحسین بن‏علی و شیعته) خدا را شکر که حق و اهل حق را پیروز کرد و امیرالمؤمنین یزید! و حزبش را یاری نمود! و دورغگو فرزند دروغگو... را کشت.
شیخ مفید و طبری نوشته‏اند هنوز گفتار ابن زیاد به پایان‏نرسیده بود که عبد الله بین عفیف ازدی غامدی (1) قیام کرد وگفت: ای پسر مرجانه! دروغگو پسر دروغگو توئی و پدرت و کسی که‏تو را به حکومت عراق فرستاده و پدر او! آیا فرزندان پیغمبر(ص)را می‏کشید و دم از راستگویی می‏زنید؟! به دستور ابن زیاد، این‏مرد الهی را به دار آویختند و این گونه عبد الله بن عفیف ازدی‏غامدی، با بصیرت به استقبال شهادت رفت و روشنی بخشید و بیداری‏آفرید.
14- یکی از خطبای درباری در شهر دمشق بر منبر رفت و در حالی‏که امام زین العابدین(ع) نیز حاضر بود، در باره امیر المؤمنین‏علی(ع) و امام حسین(ع) به ناروا سخن گفت و در مدح و ثنای‏معاویه و یزید پرگویی و یاوه‏سرایی را از حد گذراند ...
امام زین العابدین(ع) با کمال شجاعت فریاد زد: (ویلک ایهاالخاطب اشتریت مرضاه المخلوق بسخط الخالق فتبوء مقعدک من‏النار)وای بر تو ای سخنران! با به خشم آوردن پروردگار; رضایت‏مخلوق را خریدی! و جهنمی شدی! آنگاه امام زین العابدین(ع) روبه یزید کرد و گفت:
آیا به من اجازه می‏دهی که تا روی این چوبها برآیم و سخنانی‏چند بگویم که هم خدا را خشنود سازد و هم برای شنوندگان موجب‏اجر و ثواب گردد؟ امام(ع) با بهترین تعبیر بیان کرد که سخنان‏این خطیب موجب خشم خداست و برای مردم سودی ندارد.
مردم اصرار کردند که یزید اجازه دهد و او امتناع می‏ورزید ولی‏سر انجام با اصرار حاضران تسلیم شد. امام چهارم(ع) بر بالای‏منبر قرار گرفت و چنان سخن گفت که دلها از جا کنده شد و اشکهافرو ریخت و شیون از مردم برخاست... یزید چاره‏ای جز آن ندید که‏سخنان امام(ع) را قطع کند. به ناچار دستور داد اذان بگویند.
امام زین العابدین(ع) سکوت کرد. وقتی موذن گفت (اشهد ان محمدارسول الله(ص‏» امام سجاد(ع) عمامه از سر برداشت و گفت ای‏موذن تو را به حق محمد(ص) خاموش باش. آنگاه رو به یزید کرد وگفت: آیا این پیامبر ارجمند جد توست‏یا جد من؟ اگر بگویی جدتوست همه می‏دانند که دورغ می‏گویی و اگر می‏گویی که جد من است، پس چراپدرم را کشتی و مال او را به غارت بردی و زنانش را اسیر کردی؟ و...
پی‏نوشت:
1- این مرد از شیعیان امیر المؤمنین(ع) و از دو چشم نابینابود. زیرا چشم چپش را در جنگ جمل و چشم راستش را در جنگ صفین‏در رکاب امام علی(ع) از دست داده بود. کارش در این زمان، این‏شده بود که هر روز صبح به مسجد کوفه می‏رفت و تا شام به نماز وعبادت می‏پرداخت و شب به خانه برمی‏گشت.

گلاب دیده


منابع مقاله:
ماهنامه کوثر ، شماره 26، ابویاسر؛



در باره این که «چشم‏» و «دل‏» را باید وقف «آل الله‏» کردو یکی را «چشمه عشق‏» و دیگری را «خانه محبت‏» خاندان رسول‏ساخت، بزرگان سخنان و لطایف دلنشینی دارند.
آنچه در این فرصت،تقدیم شما می‏شود، دسته‏گلی از بوستان معطر و لطیف «اسرارحسینیه‏» است، اثر عالم نامدار و محقق کم‏نظیر و فقیه نوآور،مرحوم آیت الله آقا ملا حبیب الله شریف کاشانی.
کتاب او که در چهارده فصل، تدوین شده است، بر محورهایی همچون: محبت‏خدا، دوستی ائمه، جایگاه عشق و محبت، محبت‏حقیقی، تسلیم‏و رضا، بیداری شب، شوق به مردن، فنا، تمامیت‏خاتم انبیاء ووصال جانان استوار است و با سبکی شیرین و گاهی نمکین، اسراری‏از نهضت‏حسینی و خط اهل بیت (علیهم السلام) را ترسیم کرده است.
سزاست که با هم بخشهایی از آن را مرور کنیم.
در مورد «حب حسین‏» می‏نویسد:
«... در دل دوستان این مظلوم، چشمه‏ای است که آن را «عین‏المحبه‏» می‏نامند و آن را دو جوی است و چون نام حسین روحی‏فداه برده می‏شود، این چشمه می‏جوشد. و اشک از آن دو جوی به‏چشم جاری می‏شود. در حقیقت، این چشمه منبعش آب کوثر است که‏مخصوص دوستان آل محمد(ص) است و جاری شدن اشک، دلیل شایستگی‏بهشت است. و از اینجا سر حدیث «من بکی او ابکی‏» معلوم‏می‏شود... .
ای عزیز! قدر این دانه‏های اشک را داشته باش، که پیغمبر خدا(ص)وعده داده است که هر کس در مصیبت اهل‏بیتش گریه کند، فردای‏قیامت در موقف حساب بایستد و دستش را بگیرد و از هول عرصاتش‏بیرون برده، به بهشتش برساند.» [ص‏39] ... و بالجمله چشمه آب‏حیات اشک، در ظلمات دل دوستان پنهان است، به تذکر مصایب شاه‏مظلومان جوشیدن می‏گیرد و از دو جوی چشمشان جاری شود.[ص 41]رابطه اشک و دل نسبت‏به حضرت ابا عبد الله(ع) موضوعی است که در«اسرار حسینیه‏» مرحوم ملا حبیب الله کاشانی مشهور است.
از جمله در این باره می‏نویسد:
«همانا این اشک چشم تو در این مصیبت جاری می‏شود، گلابی است‏معطر، خوشبوتر از مشک اذفر. کدام گلاب است که بر صورت جاری شده‏که سبب آمرزش هر گناه صغیره و کبیره شود؟ کدام گلاب بهشت راواجب کند؟ همانا این گلاب اشک تو، بوی حسین(ع) دارد. .. چون گل‏جسد حسین(ع) را بر خاک انداختند و پایمال ستوران نمودند، بوی‏این گل را از گلاب اشک دیده عاشقانش استشمام نماییم.
ای عزیز من! این سرشک دیده گریه‏کنندگان، گلابی است که از گل‏باغستان سینه‏های عاشقان حسین بن علی(ع) سبز شده و در دیگ‏دلهای سوخته ایشان که منزل خدا و کعبه حقیقی است... جوشانیده‏و از آن بخاری متصاعد شده، به طبقه چشم ایشان آمده، اشک شده وجاری گردیده است‏» [ص‏33] این هم سری دیگر از اسرار حسینیه.
این اشک، بسیار ارجمند و کارساز است. مولف در باره نقش آن‏می‏نگارد:
«ای عزیز من! این اشک، آبی است که بر جهنم می‏ریزند خاموش‏می‏شود و بر آب بهشت می‏ریزند، لذت و مزه‏اش هزار برابر می‏شود وبر گونه حوران می‏مالند، هزار مرتبه حسن و جمالشان افزون‏می‏شود. پس ای عاشق حسین! قدر این گریه را بدان که در نزد خداقدرش بسیار است.»[ص 34] فراز فوق، تاکیدی است‏بر صداقت درمدعی عشق حسینی و ولای اهل بیت، تا صف عاشقان صادق را از عاشق‏نمایان‏منافق جدا سازد و اشک برخاسته از سوز دل را از اشک‏تصنعی و ریاکارانه متمایز سازد.
مرحوم ملا حبیب الله، در بیان جایگاه رفیع محبت که دل است وهمچون کعبه مقدس است و بیت‏خدا و حرم پروردگار محسوب شده است،بیان لطیفی دارد و می‏افزاید:
«از عارفی احوال دل را پرسیدند:
گفت: دل را حقیقت ندانم، لکن وضعی چند از وی می‏گویم. «دل‏»صحرایی است که آن را لقب «یقین‏» باشد و در این صحرا چشمه‏ای‏است که آن را «عین الیقین‏» گویند و در کنار آن حق تعالی‏درختی آفریده که آن را «شجرة السرور» می‏گویند و در زیر آن‏درخت، تختی نهاده‏اند که آن را «سریر الموده‏» گویند. پس بادی‏بوزد که آن را «ریح المغفره‏» گویند و رعدی بوزد که آن را«رعد المحبه‏» گویند و بارانی بارد که آن را «مطر الرحمه‏»گویند. پس، از این باران چند چیز پدید می‏آید ارغوان وصال، نرگس الفت،درخت امانت، گل توحید، مورد ارادت، ریحان صبر، زعفران رضا،بنفشه صفا، سنبل وفا، نبات بقا، بوی لقا، میوه مهر، نغمه شوق‏و لاله صدق. پس دیواری گرد او کشیده است، ملکی بر او «معرفت‏»نام، بر تخت‏شریعت نشسته، عقل، ندیم او و تمیز، حاجب او و چشم،طلایه او و گوش، صاحب خبر او و دست، کاتب او و زبان، ترجمان اوو طاعت، لشکر او و زهد، لباس او و توکل، مرکب او و تفکر، بازاو. و چون بنده صیاد پای بر مرکب دعا نهد و عنان تضرع به دست‏گیرد و در میان میدان وصال، جولان کند و طبل مناجات فرو کوبد وباز همت‏به صحرای رافت‏براند و تیر امانت‏بر نشانه زند، دوست‏صید کند... [ص‏37]
و چه زیبا این وادی پر صفای محبت و سلطنت‏بی‏رقیب عشق را به ماجرای جاودانه کربلا پیوند می‏زند و چنین‏می‏آورد: «و بالجمله تا محبت در دل رسوخ نکند، محبت نباشد.
محبت همان نتیجه معرفت و ایمان است... چون دانستی که محبت‏حسین بن علی(ع) محبت‏خداست، معلوم شد که جای این محبت دل‏است.» [ص‏39]
در توجیه و تبیین عرفانی اینکه آن امام، چگونه‏از فرزندان و یاران دل کند و رو به کعبه مقصود نهاد می‏گوید:
«وصف حقیقت محبت، برای آنان که شهد وصال نچشیده‏اند، محال‏است... بعضی گفته‏اند که عشق، عبارت از کمال محبت است.
آتشی است که چون در خانه دل افتد، غیر را بسوزد و مهر، پرتوی‏است که بر ظلمات جان اگر بتابد، جمله را بر افروزد. عشق، برقی‏است که جانها سوزد. عالم از پرتو مهر افروزد. بیقراری سپهر ازعشق است. گرم رفتاری مهر از عشق است و بعضی گفته‏اند که‏«المحبه نار فی القلوب تحرق ما سوی المحبوب‏» [ص‏43] و آنگاه‏جلوه این عشق را در صحنه کربلا اینگونه ترسیم می‏کند:
«... از اینجا معلوم شد که حسین بن علی(ع) حبیب حقیقی خدا بودو پیشاهنگ همه محبان و سرآمد همه عاشقان حضرت ابدیت‏بود; زیراکه از هر چه بجز محبوب ازلی بود چشم پوشیده و در میدان مجاهدت‏کوشیده، تا از شراب طهور وصال محبوب نوشیده و از سر جان گذشت‏تا به وصال جانان رسید.»[ص‏46].
این حال و وصف، نه تنها در سالار شهیدان، بلکه در یاران شهیداو نیز جلوه یافته بود که آنگونه سر و جان باخته، به کوی معبودشتافتند، در این مورد هم از قلم زیبای ملا حبیب الله شریف‏کاشانی بهره بگیریم که می‏نویسد:
«یاران باوفای حضرت شاه کربلا در روز عاشورا، چون از همه علایق‏رستند و دل در یاری خدا بستند، در شدت عطش شراب زلال وصال‏نوشیدند و در حرارت شمشیر و سنان، سندس و استبرق مشاهده جمال‏لا یزال پوشیدند و چون در میان هیاهوی اعدا، ندای «سارعوا الی‏مغفره من ربکم‏» از زبان محبوب حقیقی خود شنیدند، از خود بی‏خود، به میدان دویدند و از راه صدق محبت کوشیدند تا به منزل‏جانان رسیدند.»[ص‏96]
این نمونه‏ای بود از قلم توانای چهره‏نماو رازگشای عالمان صاحبدل شیعه، که رمز و راز درونی حادثه‏کربلا و محبت‏شیعه به «آل الله‏» را گشوده‏اند و آثاری زیبا وماندگار، پدید آورده‏اند. بر قلم به دستان وادی معارف دین نیزمی‏سزد که با صلابت ادبی و غنای محتوایی و زیبایی تعابیر،چهره‏های هر چه دوست‏داشتنی‏تر از مکتب و اسوه‏های آن ارائه دهندو موجب حیات و استمرار ادب «آل الله‏» گردند.


نگاهی به الصحیفة الحسینیة در موسوعة الادعیة


منابع مقاله:
فصلنامه مشکوة ، شماره 76 و 77 ، سال 1381، سلمانی رحیمی ، امیر؛


... طوبی لِمن کام خادما اَرقا
یشکو اِلی ذی الجلالِ بَلواه
... اذا ابتلی بالظّلامِ مبتهلاً
اَکرَمه اللّه‏ ثمّ اَدناه
الامام الحسین علیه‏السلام
آن‏گاه حضرتش به این ندا خوانده شد:
لبیک عبدی و انت فی کنفی
و کُلّما قلتَ قد عَلِمناه
صوتک تشتاقه ملائکتی
فحسبُک الصوتُ قد سمعناه(1)
بارها شنیده و گفته‏ایم که امامان علیهم‏السلام نوری واحدند؛ اما بسیار می‏شود که چون راهی به درون همین گویندگان و شنوندگان باز می‏کنیم، درمی‏یابیم یکی را شجاع‏تر از دیگری و آن دیگر(2) را زاهدتر از این به باور نشانده‏ایم، تا آنجا که در فرهنگ عامّه، سیّد حسنی آرام‏تر از سید حسینی که مظهر خروش و قهر الهی است، دانسته یا شناخته می‏شود.
گفتنی است این مختصر و توان نگارنده، گنجایش معرّفی جنبه اشاره شده را از وجود نورانی حسین بن علی علیهماالسلام ندارد، بلکه در پی آن است تا نشان دهد امام شهیدان، امام عارفان و ساجدان و چراغی فرا روی شب زنده‏داران و خلوت‏گزیدگان انس با ذات باری است.
حسین علیه‏السلام ، تنها امام کربلا، مدینه و مکه و طوطی شکر شکن فراز نیزه نیست که دلی گذاخته از عشق الهی و زبانی گشاده در مناجات دارد و شگفت آنکه صحیفه حسینیه، مهجور و شگفت‏تر آنکه ناآشنا به گوش سیراب کنندگان خاکش به آبِ دیده است.
فرهنگ نویسی در روزگار حاضر به دلیل نقش آن در راهنمایی پژوهشگران به منابع اصیل و معتبر مورد توجه است. از سویی گرایش به سلوک عارفانه و احساس نیاز به منبعی برای پاسخ به نیازهای معنوی بشر به ویژه نسل جوان، چنان نمودی یافته که از آن به موج تعبیر می‏شود.
بنابراین آبشخوری زلال، غبار ناگرفته و سیراب‏کننده باید تا خنکای آن آتش این شوق را فرو نشاند. به علاوه، بخشی در خور توجه از معارف اسلامی را به ترازوی نقد فرهیختگان و علاقه‏مندان به حکمت ناب با هر دین و آیینی گذارد.
موسوعة الادعیة مجموعه‏ای ارزشمند با بیش از پنج هزار صفحه است که به عنوان نخستین اثر در نوع خود از سوی بنیاد پژوهشهای اسلامی انتشار یافته است.
این مجموعه به رغم سه سال فاصله میان چاپ جلد نخست و جلد پایانی (ششم) از یکنواختی لازم در صفحه آرایی، جلد و دیگر مشخصه‏های فنی برخوردار است.
فراهم‏آورنده اثر، فاضل فرهیخته جناب آقای جواد قیومی اصفهانی در مقدمه‏ای به نسبت طولانی به بحث در باره دعا، شرایط دعاکننده، انواع دعاها، استجابت دعا و مانند آن پرداخته و موضوع را از زوایای گوناگون مورد نقد و بررسی قرار داده است.
بهره‏مندی از منابع اصیل و مورد وثوق در کنار نقل نکردن آن دسته از دعاهایی که به درستی انتساب آنها اطمینان نیافته، سبب شده این مجموعه به عنوان سندی محکم و قابل اعتماد برای دیگر پژوهندگان درآید و بحق سزاوار نام خود (موسوعة الادعیة / دانشنامه دعا) گردد.
فصلها و بابهای این دوره، همان ترتیب روشن شدن عالَم به نور ازهر چهارده معصوم علیهم‏السلام ، پس از «ادعیة الآیات القرآنیة» را داراست. ترتیب داخلی هر باب نیز به شرح زیر است:
ـ ما ورد عنهم فی ثناء اللّه‏ و تسبیحه و تمجیده؛
ـ ما ورد عنهم فی الصلوات علی رسوله و آله؛
ـ ما دعا لاَِحد اَو علی اَحد؛
ـ ما یرتبط بالکتب الفقهیّة علی ترتیبه؛
ـ سائر الادعیة؛
که کار مراجعه‏کننده را در یافتن موضوع، آسان می‏کند.
در ادامه، محتوای هر جلد از نظر خوانندگان محترم می‏گذرد:
جلد اول، 888 صفحه
ـ بخش اول، ذیل 71 عنوان، آیاتی از قرآن کریم که دربرگیرنده دعایی است؛ نظیر دعاء آدم و حوا علیه‏السلام ، دعاء جنود طالوت علیه‏السلام ، دعاء الراسخین فی العلم، دعاء المستضعفین و... .
ـ بخش دوم، «الصحیفة النبویّة» که در 23 باب تنظیم شده و هر باب با عنوانی فرعی به بخشی با مراجعه آسان تقسیم شده است؛ نظیر الباب الثانی و العشرون، ادعیّته فی شهور السنة، اذا رأی هلال رجب،... عند الافطار،... لیلة عاشوراء.
جلد دوم، 892 صفحه
ـ بخش اول، الصحیفة العلویّة که در 23 باب، دعاهای امام امیرالمؤمنین علیه‏السلام را ذیل بیش از 530 عنوان جزئی تنظیم نموده است؛ نظیر الباب السادس عشر، ادعیّته فی قضاء الحوائج، اذا قصد انسانا لحاجة...، لطلب الحاجة من اللّه‏ تعالی و...
ـ بخش دوم با 9 باب، مجموعه‏ای از دعاهای نقل شده از حضرت فاطمه زهرا(س) و ذیل نزدیک به 70 عنوان فرعی است؛ نظیر الباب الثانی، ادعیتها فیمن دعت له و دعت علیه، لبعلها علیه‏السلام ،... علی من ظلمها و الخ. پایان بخش این جلد، فهرست منابع و مطالب است که 123 صفحه را در بر می‏گیرد.
جلد سوم، 1062 صفحه
ـ دارای چهار بخش شامل: الصحیفة الحسنیّة، الصحیفة الحسینیّة، الصحیفة السجّادیّة، الصحیفة الباقریّة. این چهار بخش خود دارای بیش از 50 باب و نزدیک به هشتصد عنوان فرعی است.
بیش از 60 صفحه کتاب، گویای منابع دعاهای نقل شده در این جلد می‏باشد و برخی از عنوانهای فرعی آن بدین گونه است: فهرس مطالب الصحیفة الباقریّة، الباب الرابع، ادعیته فیما ترتبط بکتاب الطهارة، اذا فرغ من الوضوء،... عند تغسیل المؤمن،... فی التکبیر علی المیت الذی لا یعرفه.
جلد چهارم، 1062 صفحه
این جلد با عنوان الصحیفة الصادقیة، با وجود داشتن بیشترین صفحه، تنها به دعاهای نقل شده از امام صادق علیه‏السلام اخصاص دارد. 29 باب کتاب با نزدیک به 1000 عنوان فرعی، حکایت از دقت در سبر و تقسیم این حجم انبوه از دعاهای منقول دارد.
فهرست منابع آن در بیش از 140 صفحه جای گرفته و برخی از عنوانهای آن بدین قرار است: الباب السابع، ادعیته فیما یرتبط بکتاب الصلاة، اذا قام من اللیل،... فی قنوت الوتر،... بین السجدتین...، فی سجدة السهو...، فی الاستخارة و الخ.
جلد پنجم، 752 صفحه
دارای شش بخش اصلی: الصحیفة الکاظمیة، الصحیفة الرضویة، الصحیفة التقویّة، الصحیفة النقویّة، الصحیفة العسکریة و الصحیفة المهدیّة. هر بخش دارای چند باب و بخش پایانی کتاب شامل فهرست منابع با بیش از 70 صفحه و فهرست مطالب با نزدیک به 25 صفحه است.
در بخشی با عنوان «فهرس مطالب الصحیفة الرضویة»، ذیل باب دوازدهم، عنوان فرعی 80 به بعد می‏خوانیم: «ادعیته فی امور شتّی، بعد ان ناظر جماعة، لمّا هدّده المأمون لقبول الخلافة، لمّا ولّی العهد، قبل شهادته و عند زیارة القبور».
جلد ششم، 464 صفحه
این جلد نیز همانند جلد چهارم، تنها دارای یک بخش و با عنوان «المزار» است. 17 باب این کتاب به بیان آداب زیارت، زیارات پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، زیارات فاطمه علیهاالسلام ، زیارات ائمه بقیع و مانند آن می‏پردازد.
بهره‏مندی از 363 منبع در تدوین این دانشنامه سبب گردیده ارباب فضل آن را به دیده اثری علمی بنگرند. از سویی تلاشهای مؤلف فاضل و حوصله ایشان را به خوبی می‏نمایاند.
الصحیفة الحسینیة
الصحیفة الحسینیة، در جلد سوم از صفحه 43 آغاز و به صفحه 125 پایان می‏یابد. در این مجال، 79 دعای کوتاه و بلند از آن امام دیده می‏شود که بنا بر آنچه گذشت، «فی التسبیح للّه‏ تعالی فی الیوم الخامس من الشهر» در صدر و «فی موقف عرفة» در پایان آن قرار گرفته است. بجز دومین دعا (فی المناجاة للّه‏ تعالی) همه به نثر هستند، با شیوایی و آهنگ خاص این گونه متون.
دعایی دیگر در مناجات با خدا در کنار حجرالاسود، در خواستنِ مکارم اخلاق، خواستن شوق به آخرت، ایمنی یافتن از استدراج و آمرزش خواهی برای مردگان، در مجموع عنوانهای باب نخست را تشکیل می‏دهد.
در باب دوم، دعا در حق علی بن حسین، زهیر بن قین، قیس بن مسهّر، ابو ثمامه صائدی، جون (غلام ابوذر)، یزید بن زیاد، یزید بن مسعود، ضحاک بن عبداللّه‏ و شیعیان خود، همچنین نفرینهایی بر کشندگان خویش، عمر بن سعد، شمر، مردی از کنده، زرعه دارمی، عبداللّه‏ بن حصین، محمد بن اشعث، ابن ابی جویریه، ابن جوزه، تمیم بن حصین، جبیره از کلب، مالک بن حوزه و ابوسفیان دیده می‏شود.
باب سوم به دعاهای حضرتش در نماز، اعم از قنوت، سجده یا نماز باران و میت اختصاص یافته و باب چهارم در خصوص دعاهای آن امام در مسیر جهاد و قیام و در روز عاشوراست.
باب پنجم به عنوان مختصرترین باب به دعای حضرت در هنگام سوار شدن بر مرکب اختصاص می‏یابد. عنوان باب ششم «ادعیته فی قضاء الحوائج» و عنوان باب هفتم «ادعیته فی العوذ و الأحراز» و عنوان باب هشتم و آخرین آن «ادعیته فی شهور السنه» می‏باشد که حاوی متن کامل دعای عرفه است.
..............................................................................
1- موسوعة الادعیة، ج 3 (الصحیفة الحسینیة)، ص 49-47.

کتاب شهيد فاتح (عاشورا پژوهی)


منابع مقاله:
مجله دين پژوهان، شماره 5، ؛



اين کتاب مشتمل بر 5 فصل به تحليل عاشورا پرداخته است که در فصل اول پيرامون سندسازی عاشورا بحث شده است که از محاسن آن اين است که برای پژوهشگران و محققان در زمينه زندگانی امام حسين عليه‏السلام و حماسه عاشورا مفيد و راهگشا باشد علاوه بر آن می‏تواند نشانگر مستند بودن آراء و افکاری باشد که در اين کتاب مورد نقد و بررسی قرار گرفته است.
در فصل دوم به پيشينه بحث و پژوهش در تحليل و تفسير قيام عاشورا پرداخته است و در فصل سوم فلسفه عاشورا از ديدگاه اهل سنت به رشته تحرير نگاشته شده است که از آوردن نظرات انديشمندان معاصر از اهل سنت صرف نظر شده است زيرا علاوه بر اينکه در کتب ديگر بصورت مفيد و مختصر مورد بحث قرار گرفته است از ادامه بحث خودداری می‏گردد.
و در فصل چهارم عاشورا از ديدگاه مورخان و مقتل نگاران مورد بحث قرار گرفته است و نهايتا در فصل پنجم حکمت قيام امام حسين عليه‏السلام از منظر علمای شيعه مورد بررسی قرار گرفته است که بطور کلی درباره علل قيام سيدالشهداء در آغاز از طرف مخالفان قيام و هواداران بنی اميه پرداخته است تا با تمسک به ظواهر آياتی چون «ولا تلقوا بايديکم الی التهلکه» تحريف و تخطئه گردد و سپس همان را علمای سلفيه از سنی‏ها دنبال کردند و دانشمندان شيعی در جوابگويی به آنها به تحليل اقناعی و مبتنی بر مقبولات مخالف بسنده کردند، اما طولی نکشيد که اين جواب که در موضع انفعالی و به صورت تدافعی تدارک شده بود از باب «دفع افسد به فاسد» انگاشته شد و مردود و متروک واقع گشت و برای توضيح مطلب مباحثی چون عصمت امام و علم امام عليه‏السلام مطرح گرديد و در اين ميان اصل شهادت بر هر اصل ديگری در حوزه عاشورا پژوهی غلبه پيدا کرد و بطور کلی حکمت و فلسفه قيام امام عليه‏السلام عبارتند از: 1- امتناع از بيعت با يزيد به هر نحو ممکن 2- جواب گويی و ترتيب اثر دادن به نامه‏ها و بيعت کوفيان و در نتيجه تشکيل حکومت 3- قيام به امر به معروف و نهی از منکر تا پای جان و شهادت و به نظر می‏رسد که همه حرفها در تحليل عاشورا به يکی از سه مورد فوق بر می‏گردد و آراء ديگری نظير گريه و يا برخی توجيه‏های عاشقانه و ... سالبه به موضوع از او و هرگز ربطی به قيام سيدالشهداء عليه‏السلام ندراد.
و با کمی تأمل معلوم می‏شود که حتی اين سه رأی به ظاهر متضاد هم، در حقيقت تعارض به هم ندارند و هر سه قابل جمع اند و با عنوان کلی‏تر و دقيق‏تر و همچنين مستندتر و واقعی‏تر می‏توان هر سه نظر را در طول هم و هر کدام را در جايگاه دقيق خود مورد بحث قرار داد.


حماسه حسيني 2


نهضت‏حسينى،حماسه‏اى مقدس
گفتيم يك سخن يا منظومه،يك شعر يا نثر حماسى آن است كه در روح انسانى جولان و هيجانى در جهت‏سلحشورى و مقاومت و ايستادگى و دفاع از عقيده ايجاد كند،و يك خصيت‏حماسى آن كسى است كه در روحش اين موج وجود دارد،يك روحيه متموجى از عظمت،غيرت،حميت،شجاعت،حس دفاع از حقوق و حس عدالتخواهى دارد.و باز عرض كرديم كه تاريخچه عاشورا تاريخچه‏اى است كه دو صفحه دارد.يك صفحه آن صفحه‏اى ست‏سياه و تاريك،نمايشى است از جنايت‏بشريت،جنايت‏بسيار بسيار عظيمى،يك داستان جنايى و يك ظلم بى حد و حساب است و بنا بر اين،داستان جنايى ما قهرمانانى دارد كه قهرمانان جنايتند.پسر معاويه،پسر زياد،پسر سعد و يك عده افراد ديگر،قهرمان اين داستان جنايى هستند.اما تمام اين داستان جنايت نيست،يعنى داستان ما يك صفحه ندارد،دو صفحه دارد.تنها اين نيست كه يك عده جنايتكار بر يك عده مردم پاك و بيگناه جنايت وارد كردند. بله،داستانهايى هست كه فقط و فقط جنايى است،يك صفحه بيشتر ندارد و آن هم مملو از جنايت است.
مثلا داستان پسران مسلم بن عقيل فقط يك داستان جنايى است و بس،كه دو تا طفل نا بالغ بيگناه پدر كشته غريب در يك شهر به دست‏يك آدم جانى مى‏افتند و او به طمع اينكه به پولى برسد،به شكل فجيعى آنها را به قتل مى‏رساند.وقتى ما اين تاريخچه را مطالعه مى‏كنيم، از يك طرف جنايت مى‏بينيم و از طرف ديگر دو تا طفل معصوم نابالغ غريب كه جنايت‏بر آنها وارد شده است كه اينها حرفى هم نداشته‏اند و نمى‏توانسته‏اند حرفى داشته باشند چرا كه بچه‏هايى در سنين ده ساله و دوازده ساله يا كمتر بوده‏اند.اين فقط يك داستان جنايى است و از نظر آن دو طفل،رثاء است،مصيبت است،مظلوميت است.
اما داستان كربلا اين طور نيست،يك داستان دو صفحه‏اى است كه از نظر آن صفحه ديگر بيشتر قابل مطالعه است.از نظر آن صفحه،جنبه مثبت دارد،صورت فعالى دارد،نمايشگاهى است از عظمت و علو بشريت،از رفعت‏بشريت،نمايشگاه معالى و مكارم انسانيت است،سراسر حماسه است،عظمت و شجاعت و حق خواهى و حق پرستى در آن موج مى‏زند.از اين نظر، ديگر قهرمان داستان ما پسر معاويه و پسر زياد و پسر سعد و ديگران نيستند.از اين نظر قهرمان داستان پسران على هستند،حسين بن على است،عباس بن على است،دختر على زينب است،يك عده از مردان فداكار درجه اولى هستند كه خود حسين كه حاضر نيست‏يك كلمه مبالغه و گزاف در سخنش باشد آنها را ستايش مى‏كند.
امام حسين در شب عاشورا اصحاب خودش را ستايش كرد،نگفت‏يك عده مردم بيگناه و بيچاره فردا كشته مى‏شويد و به عمر شما خاتمه داده مى‏شود،بلكه آنها را ستايش كرد و فرمود:«فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى‏» (1) من يارانى در جهان بهتر از ياران خودم سراغ ندارم،يعنى من شما را بر ياران‏«بدر»(كه ياران پيغمبر بودند)ترجيح مى‏دهم،بر ياران پدرم على ترجيح مى‏دهم،بر يارانى كه قرآن كريم براى انبياء ذكر مى‏كند و كاين من نبى قاتل معه ربيون كثير فما وهنوا لما اصابهم فى سبيل الله و ما ضعفوا و ما استكانوا و الله يحب الصابرين (2) ترجيح مى‏دهم،يعنى اعتراف مى‏كنم كه همه شما قهرمان هستيد.سخنش اين طور آغاز مى‏شود:«مرحبا،مرحبا به گروه قهرمانان!»بنا بر اين حالا كه فهميديم اين داستان دو صفحه دارد،مى‏خواهيم صفحه دوم آن را هم مورد مطالعه قرار دهيم و اعتراف كنيم كه ما در گذشته اين اشتباه را مرتكب شده‏ايم كه اين داستان را فقط از يك طرف آن مطالعه كرده‏ايم و غالبا آن طرف ديگر داستان را مسكوت عنه گذاشته‏ايم،يعنى ما نمايشگر قهرمانيهاى جنايتكارانه پسر معاويه و پسر زياد و پسر سعد بوده و هستيم.
من براى اين دسته‏ها (3) حقيقتا احترام قائل هستم چون ابراز احساسات است،احساساتى صد در صد طبيعى ناشى از عقيده و ايمان.آنهايى كه مى‏دانند اگر در يك ملت احساسات طبيعى ناشى از عقيده و ايمان در باره قهرمانان بزرگ آن ملت وجود داشته باشد چقدر ارزش دارد، مى‏دانند كه من چه مى‏گويم.نبايد اينها را نسخ كرد،نبايد با اينها مبارزه كرد،بايد اينها را اصلاح كرد.بايد اين احساسات بسيار بسيار عظيم را كه فقط ناشى از قدرت عقيده و ايمان است،اصلاح كرد.آيا اگر شما ميلياردها دلار خرج كنيد،مى‏توانيد يك چنين احساساتى در ملت‏به وجود بياوريد؟!
اينكه آن بابا از جيب خودش پول خرج مى‏كند،خودش را بيكار مى‏كند،زنجير بر مى‏دارد پشت‏خودش را سياه مى‏كند و اشك او هم متصل جارى است،ارزش دارد و نبايد با آن مبارزه كرد و گفت اين كارها وحشيگرى است.ابراز احساسات براى قهرمانان بزرگ تاريخ وحشيگرى نيست.فقط اشتباه او در اين است كه وقتى مى‏خواهد ابراز احساسات كند،به شكلى ابراز احساسات مى‏كند كه نمايشگر قهرمانى جنايتكارانه جنايتكاران و نمايشگر مظلوميت آن كسى است كه به او عشق مى‏ورزد و علاقه دارد.او نمى‏داند حالا كه مى‏خواهد نمايشگرى بكند بايد طورى نمايشگرى بكند كه نمايشگر حماسه حسينى باشد،نمايشگر آن جنبه نورانى و روشن تاريخ عاشورا باشد،نمايشگر روح حسين بن على باشد.خوشبختانه كم و بيش اين بيدارى پيدا شده است و گاهى انسان به چشم مى‏بيند كه بعضى از دستجات توجه كرده‏اند كه چه بايد بكنند و چه مى‏كنند.
مرد بزرگ،روحش صاحب حماسه است،خواه براى خودش كار كرده باشد يا براى يك ملت و يا براى بشريت و انسانيت كار كرده باشد و يا حتى بالاتر از انسانيت فكر كند و خودش را خدمتگزار هدفهاى كلى خلقت‏بداند،كه اسم آن را«رضاى خدا»مى‏گذارد،بدين معنى كه خداوند اين خلقت را آفريده و براى آن يك مسير و هدف كلى قرار داده است،اين راه،راه رضاى خداست.
مرد بزرگ كسى است كه در روحش حماسه وجود داشته باشد،غير از اين نمى‏تواند باشد. نادرشاه افشار اگر يك حماسه در روحش وجود نمى‏داشت،نمى‏توانست افاغنه را از ايران بيرون كند و نمى‏توانست هندوستان را فتح كند،اين خودش يك حماسه است.اما اينكه بعد كارش به يك ماليخوليا كشيد و خودش دشمن جان ملت‏خودش شد،مطلب ديگرى است.
اسكندر،خواه ناخواه در روحش يك حماسه،يك موج وجود داشته است،شاه اسماعيل همين طور،ناپلئون همين طور.اسكندر،نادرشاه و شاه اسماعيل،همه اينها يك اراده بزرگ هستند، يك همت‏بزرگ هستند،يك حماسه بزرگ هستند ولى حماسه مقدس نيستند،براى اينكه هر يك از اينها مى‏خواهد شخصيت‏خودش را توسعه بدهد،مى‏خواهد همه چيز را در خودش هضم كند،مى‏خواهد ملتها و مملكتهاى ديگر را در مملكت‏خويش هضم كند،و لذا از نظر يك ملت،يك قهرمان ملى است ولى از نظر ملت ديگر يك جنايتكار است.اسكندر براى يونانيان يك قهرمان است و براى ايرانيان يك جنايتكار،براى يونانى يك قهرمان است چون به يونان عظمت داد،چون قدرتهاى ديگر،ثروتهاى ديگر،عظمتهاى ديگر را خرد كرد و پرچم يونان را در مملكتهاى ديگر به اهتزاز در آورد.اما از نظر قوم مغلوب،او نمى‏تواند يك قهرمان باشد. ناپلئون براى فرانسويها قهرمان است،اما آيا براى روسيه يا براى انگلستان هم قهرمان است؟ البته نه.آنها حماسه هستند،ولى يك حماسه فردى از نوع خود خواهى.يك حماسه بزرگ است‏يعنى يك خود خواهى بزرگ است،يك خود پرستى بزرگ است،يك جاه طلبى بزرگ است.(در مقابل جاه طلبى‏هاى كوچك،جاه طلبى‏هاى بزرگ هم در دنيا پيدا مى‏شود.)اما اين حماسه‏ها حماسه‏هاى مقدس شمرده نمى‏شوند.
مشخصات حماسه مقدس
حماسه مقدس مشخصات ديگرى دارد كه عرض مى‏كنم،مشخصاتى كه به موجب آنها ديگر ناپلئون و اسكندر نمى‏توانند حماسه مقدس باشند.حماسه مقدس آن كسى است كه روحش براى خود موج نمى‏زند،براى نژاد خود موج نمى‏زند،براى ملت‏خود موج نمى‏زند،براى قاره يا مملكت‏خود موج نمى‏زند،او اساسا چيزى را كه نمى‏بيند شخص خود است،او فقط حق و حقيقت را مى‏بيند و اگر خيلى كوچكش بكنيم بايد بگوييم بشريت را مى‏بيند.اين آيه قرآن يك آيه حماسى است: قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله (4) اى اهل كتاب،اى كسانى كه ادعاى مذهب داريد!بياييد با همديگر يك سخن داشته باشيم،بياييد خودمان را فراموش كنيم و فقط عقيده را ببينيم،بياييد در راه يك عقيده خود را فراموش كنيم،بياييد يك سخن را ايده خودمان قرار بدهيم:«الا نعبد الا الله‏»جز خدا هيچ موجودى را قابل پرستش ندانيم، و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله بياييد استثمار را ملغى كنيم،استعباد را ملغى كنيم،بشر پرستى را ملغى كنيم،عدل و مساوات را در ميان بشريت‏بياوريم.نگفت قوم من،قوم تو،با هم همدست‏شويم و پدر يك قوم ديگر را در بياوريم،اين حرفها نيست.
پس يك جهت كه اين حماسه مقدس مى‏شود اين است كه هدفش مقدس و پاك و منزه است، مثل خورشيد عالمتاب است كه بر همه مردم و بر همه جهانيان مى‏تابد.
دومين جهت تقدس اين گونه قيامها و نهضتها اين است كه در شرايط خاصى كه هيچ كس گمان نمى‏برد قرار گرفته‏اند،يعنى يكمرتبه در يك فضاى بسيار بسيار تاريك و ظلمانى يك شعله روشن مى‏شود،شعله‏اى در يك ظلمت مطلق،فرياد عدالتى است در يك استبداد و ستم مطلق،جنبشى است در يك سكون و در حالى كه همه ساكن و مرعوبند،كلام و سخنى است در يك خاموشى مرگبار.
به عنوان مثال نمرودى پيدا مى‏شود كه يك مرد باقى نمى‏گذارد،و در همين زمان نهضت مقدس ابراهيم صورت مى‏گيرد: ان ابراهيم كان امة قانتا (5) .يا فرعونى پيدا مى‏شود و همان طورى كه قرآن مى‏فرمايد: ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح ابنائهم و يستحيى نسائهم (6) و در همين عصر موسايى پيدا مى‏شود.و يا در عصر عثت‏خاتم الانبياء كه تمام دنيا در ظلمت و خاموشى و هرج و مرج و فساد فرو رفته است ناگهان فرياد«قولوا لا اله الا الله تفلحوا»بلند مى‏شود.
دولت اموى است،تمام نيروها را به نفع خودش تجهيز كرده است‏حتى نيروى مذهب را،به اين ترتيب كه محدثين از خدا بى خبر را استخدام كرده و به آنها پول مى‏دهد تا به نفع او حديث جعل كنند.مى‏گويند يك عالم اموى گفته است:«ان الحسين قتل بسيف جده‏» (7) حسين با شمشير جدش كشته شد،و منظور او اين بوده است كه حسين به حكم دين جدش كشته شد.ولى من مى‏گويم اين حرف به معنى ديگرى درست است و آن اينكه بنى اميه توانسته بودند اسلام را آنچنان استثمار و استخدام و منحرف كنند كه يك عده مردم از خدا بى خبر به عنوان جهاد و خدمت‏به اسلام،به جنگ حسين بيايند(و كل يتقربون الى الله بدمه) .بعد از شهادت ابا عبد الله به شكرانه اين عمل چندين مسجد ساخته شد.ببينيد ظلمت و (8) تاريكى چقدر بوده است!
آن وقت‏شعله‏اى مانند شعله حسينى در يك چنين شرايطى پيدا مى‏شود،شرايطى كه نوشته‏اند اگر يك نفر مى‏خواست‏يك جمله در باره على عليه السلام روايت‏بكند مثلا بگويد من از پيغمبر چنين چيزى را در باره على شنيدم يا مى‏خواهم فلان قضيه يا فلان خطبه را از على نقل بكنم،مى‏رفتند در صندوقخانه‏ها،درها را از پشت مى‏بستند،بعد كسى كه مى‏خواست جمله را نقل كند،طرف را قسمهاى مؤكد مى‏داد كه من به اين شرط براى تو نقل مى‏كنم كه آن را براى احدى نقل نكنى مگر براى كسى كه به اندازه خودت قابل اعتماد باشد، و تو هم او را به همين اندازه قسم بدهى كه براى شخص غير قابل اعتماد نقل نكند.
سومين جهت تقدس نهضت‏حسينى اين است كه در آن يك رشد و بينش نيرومند وجود دارد، يعنى اين قيام و حماسه از آن جهت مقدس است كه قيام كننده چيزى را مى‏بيند كه ديگران نمى‏بينند،همان مثل معروف:«آنچه را كه ديگران در آينه نمى‏بينند او در خشت‏خام مى‏بيند»، اثر كار خودش را مى‏بيند،منطقى دارد ما فوق منطق افراد عادى،ما فوق منطق عقلايى كه در اجتماع هستند.ابن عباس،ابن حنفيه،ابن عمر وعده زيادى در كمال خلوص نيت،حسين بن على را از رفتن به كربلا نهى مى‏كردند.آنها روى منطق خودشان حق داشتند،ولى حسين چيزى را مى‏ديد كه آنها نمى‏ديدند.آنها نه به اندازه حسين بن على خطر را احساس مى‏كردند و نه مى‏توانستند بفهمند كه چنين قيامى در آينده چه آثار بزرگى دارد،اما او به طور واضح مى‏ديد.چندين بار گفت:به خدا قسم اينها مرا خواهند كشت،و به خدا قسم كه با كشته شدن من اوضاع اينهازير و رو خواهد شد.اين بينش قوى اوست.
روح بزرگ
حسين بن على عليه السلام يك روح بزرگ و يك روح مقدس است.اساسا روح كه بزرگ شد تن به زحمت مى‏افتد،و روح كه كوچك شد تن آسايش پيدا مى‏كند.اين خود يك حسابى است. ابن عباس‏ها بيايند نهى كنند،مگر روح حسين اجازه مى‏دهد؟!متنبى،شاعر معروف عرب شعر خوبى دارد،مى‏گويد:
و اذا كانت النفوس كبارا تعبت فى مرادها الاجسام (9)
مى‏گويد وقتى كه روح بزرگ شد جسم و تن چاره‏اى ندارد جز آنكه به دنبال روح بيايد،به زحمت‏بيفتد و ناراحت‏شود.اما روح كوچك به دنبال خواهشهاى تن مى‏رود،هر چه را كه تن فرمان بدهد اطاعت مى‏كند.روح كوچك به دنبال لقمه براى بدن مى‏رود اگر چه از راه دريوزگى و تملق و چاپلوسى باشد.روح كوچك دنبال پست و مقام مى‏رود و لو با گرو گذاشتن ناموس باشد.روح كوچك تن به هر ذلت و بدبختى مى‏دهد براى اينكه مى‏خواهد در خانه‏اش فرش يا مبل داشته باشد،آسايش داشته باشد،خواب راحت داشته باشد.
اما روح بزرگ به تن نان جو مى‏خوراند،بعد هم بلندش مى‏كند و مى‏گويد شب زنده‏دارى كن. روح بزرگ وقتى كه كوچكترين كوتاهى در وظيفه خودش مى‏بيند،به تن مى‏گويد اين سر را توى اين تنور ببر تا حرارت آن را احساس كنى و ديگر در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهى نكن! (10) روح بزرگ آرزو مى‏كند كه در راه هدفهاى الهى و هدفهاى بزرگ خودش كشته شود،فرقش شكافته مى‏شود،خدا را شكر مى‏كند (11).روح وقتى كه بزرگ شد،خواه ناخواه بايد در روز عاشورا سيصد زخم به بدنش وارد شود.آن تنى كه در زير سم اسبها لگد مال مى‏شود،جريمه يك روحيه بزرگ را مى‏دهد،جريمه يك حماسه را مى‏دهد،جريمه حق پرستى را مى‏دهد، جريمه روح شهيد را مى‏دهد.
وقتى كه روح بزرگ شد،به تن مى‏گويد من مى‏خواهم به اين خون ارزش بدهم.
شهيد به چه كسى مى‏گويند؟روزى چقدر آدم كشته مى‏شوند؟مثلا هواپيما سقوط مى‏كند و عده‏اى كشته مى‏شوند،چرا به آنها شهيد نمى‏گويند؟چرا دور كلمه‏«شهيد»را هاله‏اى از قدس گرفته است؟چون شهيد كسى است كه يك روح بزرگ دارد،روحى كه هدف مقدس دارد، كسى است كه در راه عقيده كشته شده است،كسى است كه براى خودش كار نكرده است، كسى است كه در راه حق و حقيقت و فضيلت قدم برداشته است.
كار«شهيد»
شهيد به خون خودش ارزش مى‏دهد.يك نفر به ثروت خودش ارزش مى‏دهد و به جاى آنكه ثروتش در بانكها ذخيره باشد،آن را در يك راه خير مصرف مى‏كند كه هر يك ريالش با مقياس معنا بيش از صدها هزار ريال ارزش داشته باشد،ثروت خود را به صورت يك مؤسسه عام المنفعه مفيد فرهنگى،مذهبى و اخلاقى در مى‏آورد و با اين عمل به آن ارزش مى‏دهد. ديگرى به فكر خودش ارزش مى‏دهد،به خودش زحمت مى‏دهد و يك كتاب مفيد و اثر علمى به وجود مى‏آورد.ديگرى به ذوق فنى خودش ارزش مى‏دهد و صنعتى را در اختيار بشر قرار مى‏دهد.ديگرى به خون خودش ارزش مى‏دهد،در راه بشريت‏خون خودش را فدا مى‏كند. كداميك بيشتر خدمت كرده‏اند؟شايد خيال كنيد علما يا مخترعين و مكتشفين و ثروتمندان بيشتر به بشر خدمت كرده‏اند،خير،هيچ كس به اندازه شهدا به بشريت‏خدمت نكرده است،چون آنها هستند كه راه را براى ديگران باز مى‏كنند و براى بشر آزادى را به هديه مى‏آورند،آنها هستند كه براى بشر محيط عدالت‏به وجود مى‏آورند كه دانشمند به كار دانش خود مشغول باشد،مخترع با خيال راحت‏به كار اختراع خودش مشغول باشد،تاجر تجارت كند،محصل درس بخواند و هر كسى كار خودش را انجام بدهد.اوست كه محيط[مناسب]را براى ديگران به وجود مى‏آورد.مثل آنها مثل چراغ و مثل برق است،اگر چراغ يا برق نباشد ما و شما چكار مى‏توانيم انجام دهيم؟
قرآن كريم پيغمبر را تشبيه به يك چراغ مى‏كند،بايد چراغ باشد تا ظلمتها از ميان برود و هر كسى بتواند به كار خودش مشغول باشد.چقدر عالى گفته است اين شاعره زمان ما پروين اعتصامى،خدايش بيامرزد!از زبان شاهدى و شمعى مى‏گويد:يك شاهد،يك محبوب،يك زيبا روى مورد توجه،يك شب تا صبح در كنار شمعى نشست،هنر نمايى‏ها كرد،گلدوزيها كرد، صنعتى به خرج داد.همينكه از كارهايش فارغ شد،رو كرد به شمع و گفت:نمى‏دانى من ديشب چه كارها كردم!
شاهدى گفت‏به شمعى كامشب در و ديوار مزين كردم ديشب از شوق نخفتم يكدم دوختم جامه و بر تن كردم كس ندانست چه سحر آميزى به پرند از نخ و سوزن كردم تو به گرد هنر من نرسى زان كه من بذل سر و تن كردم
يعنى براى سر و تن خودم هنر بذل كردم.شمع هم به او جواب داد:
شمع خنديد كه بس تيره شدم تا ز تاريكيت ايمن كردم پى پيوند گهرهاى تو بس گهر اشك به دامن كردم
تو مى‏گويى كه من تا صبح گوهرها را بهم دوختم،ولى اين گوهر اشك من بود كه تا صبح ريخت تا تو توانستى آن گوهرها را در يك رشته بكشى و به گردن خود بيندازى.
خرمن عمر من ار سوخته شد حاصل شوق تو خرمن كردم
من آن كسى هستم كه تا صبح سوختم و تابيدم تا تو به هدف و مقصدت رسيدى.بعد مى‏گويد:
كارهايى كه شمردى بر من تو نكردى،همه را من كردم (12) ابن سينا قانون ننوشت،محمد بن زكريا الحاوى ننوشت،سعدى ذوق خودش را در بوستان و گلستان نشان نداد،مولوى همين طور،مگر از پرتو شهدا،آنهايى كه تمدن عظيم اسلامى را پايه گذارى كردند،موانع را از سر راه بشريت‏برداشتند،آنهايى كه مثل شعله‏هايى در يك ظلمتهايى درخشيدند و جان خودشان را فدا كردند،آنهايى كه سراسر وجودشان حماسه الهى بود،حق خواهى و حق پرستى بود،آنهايى كه پرچم توحيد را در دنيا به اهتزاز در آوردند و مستقر كردند،آنهايى كه منادى عدالت‏بودند،منادى حريت و آزادى بودند.ما و شما كه اينجا نشسته‏ايم مديون قطرات خون آنها هستيم،مديون حماسه‏هاى آنها هستيم.حسين بن على سراسر وجودش حماسه است.
كليد شخصيت افراد
روانشناسها،خصوصا كسانى كه بيوگرافى مى‏نويسند،كوشش مى‏كنند براى روحيه‏ها يك كليد شخصيت پيدا كنند.مى‏گويند شخصيت هر كس يك كليد معين دارد،اگر آن را پيدا كنيد سراسر زندگى او را مى‏توانيد توجيه كنيد.البته به دست آوردن كليد شخصيت افراد خيلى مشكل است،خصوصا شخصيتهاى خيلى بزرگ.عباس محمود عقاد،دانشمند متفكر مصرى،كتابى نوشته به نام‏«عبقرية الامام‏»و در اين كتاب اظهار نظر مى‏كند كه من كليد شخصيت على را در فروسيت جستجو و پيدا كردم.على مردى است كه در سراسر زندگى‏اش(چه در ميدان جنگ،چه در محيط خانواده،چه در محراب عبادت،چه در مسند حكومت و در هر جايى)روح مردانگى وجود دارد.«فروسيت‏»يعنى مردانگى،و مردانگى ما فوق شجاعت است.او مى‏گويد كليد شخصيت على مردانگى است.
ملاى رومى حدود هفتصد سال قبل از او به اين نكته پى برده بوده است كه در على چيزى بالاتر از شجاعت وجود دارد.در آن داستان معروف،وقتى على عليه السلام دشمنش را به زمين زد و خواست او را بكشد،آن مرد آب دهان خود را به صورت على انداخت و على در آن لحظه او را نكشت و برخاست و قدم زد و بعد كه آمد سر او را ببرد،آن مرد سؤال كرد:چرا اول مرا نكشتى؟گفت:چون من تحت تاثير غضب خودم قرار گرفتم و نمى‏خواستم دستم حركت كند در حالى كه خشم خودم هم تاثير داشته باشد،بلكه مى‏خواستم تو را در راه رضاى خدا و هدفهاى كلى خلقت كشته باشم.مولوى اين داستان را خيلى عالى به نظم در آورده است.اين نظم دو بيت دارد كه به نظر من بهتر از اين در مدح على گفته نشده است.مى‏گويد:
تو ترازوى احد خو بوده‏اى بل زبانه هر ترازو بوده‏اى در شجاعت‏شير ربانيستى در مروت خود كه داند كيستى
در بيت دومش كه مورد نظر من است مى‏گويد:در شجاعت،تو اسد الله هستى اما در مروت و مردانگى كه ما فوق شجاعت است هيچ كس نمى‏تواند تو را توصيف كند،تو ما فوق توصيف هستى.
اين مرد بصرى هم به اينجا رسيده است كه به عقيده او كليد شخصيت على مروت،مروءت و فروسيت است. كليد شخصيت امام حسين عليه السلام‏ادعاى اينكه كسى بگويد من كليد شخصيت كسى مانند على يا حسين بن على را به دست آورده‏ام،انصافا ادعاى گزافى است و من جرات نمى‏كنم چنين سخنى بگويم،اما اين قدر مى‏توانم ادعا كنم كه در حدودى كه من حسين را شناخته و تاريخچه زندگى او را خوانده‏ام و سخنان او را-كه متاسفانه بسيار كم به دست ما رسيده است (13) -به دست آورده‏ام،و در حدودى كه تاريخ عاشورا را-كه خوشبختانه اين تاريخ مضبوط است-مطالعه كرده و خطابه‏ها و نصايح و شعارهاى حسين را به دست آورده‏ام،مى‏توانم اين طور بگويم كه از نظر من كليد شخصيت‏حسين حماسه است،شور است، عظمت است،صلابت است،شدت است،ايستادگى است،حق پرستى است.
سخنانى كه از حسين بن على عليه السلام نقل شده نادر است ولى همان مقدارى كه هست از همين روح حكايت مى‏كند.از حسين بن على پرسيدند:شما سخنى را كه با گوش خودت از پيغمبر شنيده باشى،براى ما نقل كن.ببينيد انتخاب حسين از سخنان پيغمبر چگونه است! از همين جا شما مى‏توانيد مقدار شخصيت او را به دست آوريد.حسين عليه السلام گفت آنچه كه من از پيغمبر شنيده‏ام اين است:«ان الله تعالى يحب معالى الامور و اشرافها و يكره سفسافها» (14) خدا كارهاى بزرگ و مرتفع را دوست مى‏دارد،از چيزهاى پست‏بدش مى‏آيد. رفعت و عظمت را ببينيد كه وقتى مى‏خواهد سخنى از پيغمبر نقل كند اينچنين سخنى را انتخاب مى‏كند،در واقع دارد خودش را نشان مى‏دهد.از حسين عليه السلام اشعارى هم به دست ما رسيده است كه باز همين روح در آن متجلى است:
سبقت العالمين الى المعانى بحسن خليقة و علو همه و لاح بحكمتى نور الهدى فى ليال فى الضلالة مدلهمه يريد الجاحدون ليطفؤن و يابى الله الا ان يتمه (15)
سخنان بسيار محدودى كه از حسين عليه السلام به ما رسيده همين طور است.اينها مربوط به حادثه عاشورا هم نيست،مربوط به قبل از آن است و ربطى به آنجا ندارد.سخن ديگر از او اين است:«موت فى عز خير من حياة فى ذل‏»مردن با عزت و شرافت،از زندگى با ذلت‏بهتر است.
جمله ديگرى كه باز از او نقل كرده‏اند اين است:«ان جميع ما طلعت عليه الشمس فى مشارق الارض و مغاربها،بحرها و برها و سهلها و جبلها عند ولى من اولياء الله و اهل المعرفة بحق الله كفيى‏ء الظلال‏».ضمنا شما از اينجا بفهميد يك مردى كه حماسه الهى است فرقش با ديگران چيست.مى‏گويد:جميع آنچه خورشيد بر آن طلوع مى‏كند،تمام دنيا و ما فيها،درياى آن و خشكى آن،كوه و دشت آن در نزد كسى كه با خداى خودش آشنايى دارد و عظمت الهى را درك كرده و در پيشگاه الهى سر سپرده است،مثل يك سايه است.بعد اين طور ادامه مى‏دهد: «الا حر يدع هذه اللماظة لاهلها» (16) آيا يك آزاد مرد پيدا نمى‏شود كه به دنيا و مافيهاى آن بى اعتنا باشد؟دنيا و مافيها براى انسانى كه بخواهد خود را برده و بنده آن كند،به آن طمع داشته باشد و آن را هدف كار خودش قرار بدهد،مثل لماظه است.مى‏دانيد لماظه چيست؟ انسان وقتى غذا مى‏خورد،لاى دندانهايش يك چيزهايى مثلا يك تكه گوشتى باقى مى‏ماند كه با خلال آن را در مى‏آورد.همان را لماظه مى‏گويند.يزيد و ملك يزيد و دنيا و مافيهايش در منطق حسين عليه السلام لماظه هستند.بعد مى‏گويد:ايها الناس!در دنيا بجز خدا چيزى پيدا نمى‏شود كه اين ارزش را داشته باشد كه شما جان و نفس خودتان را به آن بفروشيد، خودتان را نفروشيد،آزاد مرد باشيد،خود فروش نباشيد.
جمله‏اى ديگر:«الناس عبيد الدنيا».مردم را به حالت‏بردگى و بندگى‏شان اين طور تحقير مى‏كند كه عيب مردم اين است كه بنده دنيا هستند،برده صفت هستند،بنده مطامع خودشان هستند.روى همين جهت،دين-كه جوهر آزادى است و انسان را از غير خدا آزاد و بنده حقيقت مى‏كند-در عمق روحشان اثر نگذاشته است.«و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درت معائشهم،فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون.» (17) عثمان ابوذر غفارى را تبعيد و اعلام مى‏كند كه احدى حق ندارد اين مرد را كه از نظر حكومت مجرم است مشايعت كند. ولى على اعتنا به اين فرمان خليفه نمى‏كند و خودش و حسن و حسين او را مشايعت مى‏كنند. هر كدام از آنها جمله‏هايى دارند،حسين بن على هم جمله‏اى دارد كه مبين پرتو روحش است. ابوذر شيعه على است و در سنين عمرى مانند سنين على،و شايد از على بزرگتر باشد.لذا حسين عليه السلام او را عمو خطاب مى‏كند و مى‏گويد:عمو جان!نصيحت من به تو اين است: «اسال الله الصبر و النصر،و استعد به من الجشع و الجزع‏» (18) عمو جان!از خدا مقاومت و يارى بخواه و از اينكه حرص بر تو غالب بشود-كه بدبخت مى‏شوى-بر خدا پناه ببر،از جزع بترس. عمو جان!توصيه من به تو اين است كه مبادا در مقابل فشارها و ظلمها اظهار جزع و ناتوانى كنى.
اين چه روحيه‏اى است كه در تمام سخنانش اين روح كه ما از آن غافل هستيم متجلى است!
[همين طور است]آن سخن اولش كه گفت:«خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتاة و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف‏» (19) .
در بين راه كه به كربلا مى‏روند،بعضيها با او صحبت مى‏كنند كه نرو خطر دارد،و حسين عليه السلام در جواب،اين شعرها را مى‏خواند:
سامضى و ما بالموت عار على الفتى اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما و واسى الرجال الصالحين بنفسه و فارق مثبورا و خالف مجرما اقدم نفسى لا اريد بقائها لتلقى خميسا فى الهياج عرمرما فان عشت لم اندم و ان مت لم الم كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما (20)
به من مى‏گوييد نرو،ولى خواهم رفت.مى‏گوييد كشته مى‏شوم،مگر مردن براى يك جوانمرد ننگ است؟مردن آن وقت ننگ است كه هدف انسان پست‏باشد و بخواهد براى آقايى و رياست كشته بشود كه مى‏گويند به هدفش نرسيد،اما براى آن كسى كه براى اعلاى كلمه حق و در راه حق كشته مى‏شود كه ننگ نيست چرا كه در راهى قدم بر مى‏دارد كه صالحين و شايستگان بندگان خدا قدم برداشته‏اند.پس چون در راهى قدم بر مى‏دارد كه با يك آدم هلاك شده بدبخت و گناهكار مثل يزيد مخالفت مى‏كند، بگذار كشته بشود.شما مى‏گوييد كشته مى‏شوم،يكى از ايندو بيشتر نيست:يا زنده مى‏مانم يا كشته مى‏شوم.«فان عشت لم اندم‏»اگر زنده ماندم كسى نمى‏گويد تو چرا زنده ماندى‏«و ان مت لم الم‏»و اگر در اين راه كشته بشوم احدى در دنيا مرا ملامت نخواهد كرد اگر بداند كه من در چه راهى رفتم.«كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما»براى بدبختى و ذلت تو كافى است كه زندگى بكنى اما دماغت را به خاك بمالند.باز مى‏بينيد كه حماسه است.
در بين راه نيز خطابه مى‏خواند و مى‏فرمايد:«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه‏».بعد در آخرش مى‏فرمايد:«انى لا ارى الموت الا سعادة و لا الحيوة مع الظالمين الا برما» (21) من مردن را براى خودم سعادت،و زندگى با ستمگران را موجب ملامت مى‏بينم.
اگر بخواهم همه سخنان او را بيان كنم طولانى مى‏شود.مى‏پردازم به شب عاشورا و به نكته‏اى اشاره مى‏كنم كه معمولا به اين نكات كمتر توجه مى‏كنيم.
زبان به شكايت نگشودن
هر كس ديگرى،هر شخصيت تاريخى در شرايطى قرار بگيرد كه حسين بن على عليه السلام در شب عاشورا قرار گرفت،يعنى در شرايطى كه تمام راههاى قوت و غلبه ظاهرى بر دشمن بر او بسته باشد و قطعا بداند كه خود و اصحابش به دست دشمن كشته مى‏شوند،در چنين شرايطى زبان به شكايت‏باز مى‏كند و اين را تاريخ گواهى مى‏دهد.جملاتى مى‏گويند نظير«تف بر اين روزگار»،«افسوس كه طبيعت‏با من مساعدت نكرد».مى‏گويند وقتى ناپلئون در مسكو دچار آن حادثه شد،گفت:افسوس كه طبيعت چند ساعت‏با من مخالفت كرد.ديگرى دستش را بهم مى‏زند و مى‏گويد:روى تو اى روزگار سياه باد كه ما را به اين شكل در آوردى.
اما حسين بن على اصحابش را جمع مى‏كند چنانكه گويى روحش از هر شخص موفقى بيشتر موج مى‏زند،و مى‏فرمايد:«اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء،اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدين‏» (22) .مثل اينكه تمام محيط برايش مساعد است و واقعا هم مساعد بود،آن شرايط براى كسى نامساعد است كه هدفش حكومت دنيوى باشد.براى كسى كه حتى حكومت و همه چيز را در راه حق و حقيقت مى‏خواهد،و مى‏بيند در راه خودش قدم برداشته،محيط مساعد است.او جز سپاس و شكر چيز ديگرى نمى‏بيند.
از شعارهاى روز عاشوراى حسين عليه السلام يكى اين است:
الموت اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول النار (23)
تا آخرين لحظه‏ها عملش،حركاتش،سكناتش،سخنانش،تمام حق خواهى،حق پرستى و موجى از حماسه است.شب تاسوعا كه براى آخرين بار به او عرضه مى‏دارند:يا كشته شدن يا تسليم!اظهار مى‏دارد:«و الله لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد» (24) به خدا قسم كه من هرگز نه دست ذلت‏به شما مى‏دهم و نه مثل بردگان فرار مى‏كنم،مردانه مقاومت مى‏كنم تا كشته بشوم.
آن ساعتهاى آخر،ابا عبد الله باز همان است.باور نكنيد كه ابا عبد الله اين جمله را گفته باشد: «اسقونى شربة من الماء فقد نشطت كبدى‏».من كه اين جمله را در جايى نديده‏ام.حسين اهل اين جور درخواستها نبود،بلكه او در مقابل لشكر دشمن مى‏ايستد و فرياد مى‏كند:«الا و ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السلة و الذلة و هيهات منا الذلة!يابى الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت‏» (25) مردم كوفه!آن ناكس پسر ناكس،آن زنازاده پسر زنازاده،امير شما،فرمانده كل شما،آن كسى كه شما به فرمان او آمده‏ايد،به من گفته است كه از اين دو كار يكى را انتخاب كن:يا شمشير يا تن به ذلت دادن.آيا من تن به ذلت‏بدهم؟ هيهات كه ما زير بار ذلت‏برويم!ما تن خودمان را در جلوى شمشيرها قرار مى‏دهيم ولى روح خودمان را در جلوى شمشير ذلت هرگز فرود نمى‏آوريم.خداى من كه در راه رضاى او قدم بر مى‏دارم راضى نيست و مى‏گويد نكن،پيغمبر كه وابسته به مكتب او هستم مى‏گويد نكن،آن دامنهايى كه من در آنها بزرگ شده‏ام،دامن على كه روى زانوى او نشسته‏ام به من مى‏گويد تن به ذلت نده.
اين يك حماسه است اما نه يك حماسه شخصى يا قومى.در آن منيت نيست، خود پرستى نيست،خدا پرستى است.
در روز عاشورا حسين عليه السلام حد آخر مقاومت را هم مى‏كند.ديگر وقتى است كه به كلى توانايى از بدنش سلب شده است.يكى از تير اندازان ستمكار،تير زهر آلودى را به كمان مى‏كند و به سوى ابا عبد الله مى‏اندازد كه در سينه ابا عبد الله مى‏نشيند و آقا ديگر بى اختيار روى زمين مى‏افتد.چه مى‏گويد؟آيا در اين لحظه تن به ذلت مى‏دهد؟آيا خواهش و تمنا مى‏كند؟نه،بلكه بعد از گذشت اين دوره جنگيدن رويش را به سوى همان قبله‏اى كه از آن هرگز منحرف نشده است مى‏كند و مى‏فرمايد:«رضا بقضائك و تسليما لامرك و لا معبود سواك يا غياث المستغيثين‏» (26) .اين است‏حماسه الهى،اين است‏حماسه انسانى.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين


حماسه حسيني1



دو چهره حادثه كربلا
بسم الله الرحمن الرحيم‏الحمد لله رب العالمين بارى‏ء الخلائق اجمعين و الصلاة و السلام على عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه،سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على اله الطيبين الطاهرين المعصومين،اعوذ بالله من الشيطان الرجيم:
يا قوم ان كان كبر عليكم مقامى و تذكيرى بايات الله فعلى الله توكلت فاجمعوا امركم و شركائكم ثم لا يكن امركم عليكم غمة ثم اقضوا الى و لا تنظرون . (1) موضوع بحث‏«حماسه حسينى‏»است.اول بايد كلمه‏«حماسه‏»را كه در زبان فارسى زياد استعمال مى‏شود،براى شما توضيح بدهم.
معنى حماسه
كلمه‏«حماسه‏»به معنى شدت و صلابت است و گاه به معنى شجاعت و حميت استعمال مى‏شود.علماى شعر شناس،منظومه‏هاى شعرى را از نظر محتوا يعنى از نظر نوع معنى و هدف شعر به اقسامى تقسيم مى‏كنند،بعضى از منظومه‏ها را منظومه‏هاى غنايى،بعضى را منظومه‏هاى حماسى،بعضى را منظومه‏هاى وعظى و اندرزى،بعضى را منظومه‏هاى رثايى و بعضى ديگر را منظومه‏هاى مدحى مى‏گويند.ديوان و غزليات حافظ،غزليات سعدى و ديوان شمس تبريزى،منظومه‏هاى غنايى است،يعنى اگر چه هدف در اينها عرفان است ولى لا اقل از نظر تشبيب،زبان عاشقانه است،سخن از حسن و بى اعتنايى محبوب است،سخن از درد فراق و درازى شب فراق و كوتاهى ايام وصال است.
فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش دلربايى همه آن نيست كه عاشق بكشند خواجه آن است كه باشد غم خدمتكارش
اين يك شعر غنايى است،گرچه در آخر به يك معنى عرفانى بسيار لطيف و عالى مى‏رسد،و حافظ هميشه اين طور است.در آخر همين شعر مى‏گويد:
صوفى سر خوش از اين دست كه كج كرد كلاه به دو جام ديگر آشفته شود دستارش
اشعار غنايى زياد است.
شعر رثايى يا مرثيه كه براى بزرگان دين و ساير بزرگان دنيا و كسانى كه منشا خير و بركتى بوده‏اند گفته شده است،نوع ديگر شعر است.وقتى برامكه منقرض شدند،شعرايى كه از دستگاه آنها استفاده مى‏كردند قصايدى در رثاى آنها گفتند.خود همين حافظ،فرزند جوانش كه مى‏ميرد با همان زبان مخصوص خودش مرثيه مى‏گويد:
بلبلى خون دلى خود و گلى حاصل كرد باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد طوطيى را به هواى شكرى دل خوش بود ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد آه و فرياد كه از چشم حسود مه و مهر در لحد ماه كمان ابروى من منزل كرد
اشعار رثايى زياد است.مدح و ستايش هم كه الى ماشاء الله،خصوصا تملق و چاپلوسى. اشعار حماسى اشعار ديگرى است كه معمولا آهنگ خاصى را مى‏پذيرد.شعر حماسى شعرى است كه از آن بويى از غيرت و شجاعت و مردانگى مى‏آيد،شعرى است كه روح را تحريك مى‏كند و به هيجان مى‏آورد،مثلا:
تن مرده و گريه دوستان به از زنده و طعنه دشمنان مرا عار آيد از اين زندگى كه سالار باشم كنم بندگى
اين تقسيم بندى اختصاص به شعر ندارد،نثر هم همين طور است،نثرهاى حماسى داريم، نثرهاى غنايى داريم،نثرهاى رثايى داريم،انواع نثرها داريم.
در جنگ صفين در اولين برخوردى كه ميان سپاه على عليه السلام و سپاه معاويه رخ مى‏دهد، على روى حساب خودش حاضر نيست كه شروع كننده جنگ باشد و تمام كوشش او اين است كه تا حد ممكن مشكلات و اختلافات را حل بكند،بلكه بتواند معاويه و يارانش را به اصطلاح روبراه بكند،ولى يك وقت متوجه مى‏شود كه آنها پيشدستى كرده‏اند و شريعه يعنى جايى را كه مى‏شود از فرات آب برداشت گرفته‏اند.على عليه السلام سعى مى‏كند با مذاكره مساله را حل كند،پيغام مى‏دهد كه هنوز بناى جنگ نيست و مى‏خواهيم مذاكره كنيم بلكه مساله با مذاكره حل بشود،ولى طرف مقابل قبول نكرد.بنا بر اين يا بايد اصحابش از تشنگى از پا در بيايند و يا بايد جنگيد،جنگى كه دشمن شروع كرده است.
در نهج البلاغه است كه على عليه السلام در مقابل جمعيت،ناراحت و عصبانى از اين كار مى‏ايستد و يك خطبه چند سطرى مى‏خواند.مى‏فرمايد:«قد استطعموكم القتال‏»اينها گرسنه جنگند و از شما غذا مى‏خواهند اما از دم شمشير.«فاقروا على مذلة و تاخير محلة او رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء»لشكريانم!نمى‏گويم برويد بجنگيد،برويد يكى از اين دو راه را انتخاب كنيد:يا تن به ذلت‏بدهيد كه آب را ببرند و شما نگاه كنيد،يا اينكه اين تيغها را از خون اين ناكسان سيراب كنيد تا خودتان سيراب شويد.«فالموت فى حياتكم مقهورين و الحياة فى موتكم قاهرين‏» (2) زندگى اين است كه بميريد ولى فائق باشيد و مردن اين است كه زنده باشيد ولى تو سرى خور.
با اين سخنان خود آنچنان هيجان ايجاد كرد كه در كمتر از دو ساعت،دشمن را بكلى از كنار شريعه فرات دور كردند كه ديگر دشمن از تشنگى له له مى‏زد.ولى‏على عليه السلام به سپاهيان خود گفت:شما هر روز اجازه بدهيد كه بيايند و آب بردارند.لشكريان گفتند:آنها به ما آب ندادند،پس ما هم به آنها آب نمى‏دهيم.ولى على فرمود:خير،اين يك كار غير انسانى است،آب يك چيزى است كه هر جاندارى حق دارد از آن استفاده كند.به آنها آب بدهيد.
پس معلوم شد سخن مى‏تواند سخن حماسى باشد و سخن حماسى يعنى سخنى كه در آن بويى از غيرت و شجاعت و مردانگى باشد،بويى از ايستادگى و مقاومت‏باشد.اگر شعر يا نثرى داراى اين خصوصيات باشد،آن را«حماسى‏»مى‏گويند.
سرگذشتها و حادثه‏ها و تاريخچه‏ها هم اقسامى دارند.حادثه‏هايى داريم غنايى،حادثه‏هايى داريم اندرزى،حادثه‏هايى داريم رثايى و حادثه‏هايى داريم حماسى.يك سر گذشت تمامش فقط غناست،بوى غنا مى‏دهد،عشق است.مجلات را شايد كم و بيش مى‏خوانيد،در اينها،چه حكايت واقعى،چه افسانه،چه مخلوطى از واقعيت و افسانه،همه داستان غنايى است.حالا اين همه داستان غنايى به گوش اين ملت‏برود چه از آب در مى‏آيد،من نمى‏دانم (3).داستانهاى رثايى و به اصطلاح تراژديها هم زياد است.صفحات حوادث روزنامه‏ها را اگر بخوانيد،اغلب از اين جور قضايا مى‏بينيد.داستانهاى اندرزى هم داستانهايى هستند كه در آنها پند و اندرز است.داستان راستان (4) همه‏اش داستانهاى اندرزى است.
حتى شخصيتها هم اقسامى دارند.بعضى از شخصيتها شخصيت‏حماسى هستند و روحشان حماسه است،بعضى روحشان غنايى است،بعضى روحشان رثايى است،آه و ناله است،بعضى شكل روحشان شكل پند و اندرز و موعظه است.
حالا كه به طور اجمالى معنى حماسه را فهميديم،مى‏توانيم در اطراف حماسه حسينى بحث كنيم.
حسين عليه السلام يك شخصيت‏حماسى
آيا حسين بن على حادثه حماسى دارد يا ندارد؟آيا شخصيت‏حسين بن على يك خصيت‏حماسى هست‏يا نيست؟ما بايد شخصيت‏حسين بن على را كه براى ما يك شخصيت انسانى است‏بشناسيم.اين مرد كه ما هر سال به نام او وقتها صرف مى‏كنيم،پولها خرج مى‏كنيم،روزها تعطيل مى‏كنيم،بايد خصوصياتش براى ما شناخته شود،و از جمله خصوصيات او همين است كه آيا حسين عليه السلام يك شخصيت‏حماسى هست‏يا نه؟آيا ما بايد با وجود حسين و سرگذشت او يك احساس حماسى داشته باشيم يايك احساس تراژدى، مصيبت،رثا و نفله شدن؟
در اينجا لازم است مختصرى توضيح بدهم:
شخصيتهاى حماسى كه اغلب در منظومه‏هاى حماسى از آنها ياد شده است،جنبه نژادى و قومى دارند و اين اعم است از شخصيتهاى افسانه‏اى مثل رستم و اسفنديار و يا شخصيتهاى واقعى مثل جلال الدين خوارزمشاه در تاريخ ايران.غالبا قهرمانان يك قوم،اعم از واقعى و افسانه‏اى،از آن نظر كه انتساب به آن قوم دارند،احساسات آن مردم را تحريك مى‏كنند.اصولا قهرمان دوستى و قهرمان پرستى جزء سرشت‏بشر است،مخصوصا وقتى كه قهرمان،تعلقى هم به انسان داشته باشد كه انسان بخواهد به او افتخار كند.اين قهرمانهاى كشتى كه موفقيتى به دست مى‏آورند براستى مردم براى آنها ابراز احساسات مى‏كنند،يا قهرمانى كه هالتر بلند كرده و ركورد را شكسته و مثلا سه كيلو بيشتر از ركورد جهانى بالا برده است چقدر تاج گل نثارش مى‏كنند،و يا براى كسى كه كشتى گرفته و با يك فن حريف خود را ضربه فنى كرده است‏براستى ابراز احساسات مى‏كنند.
اينها به خاطر اين است كه قهرمان دوستى و قهرمان پرستى در سرشت‏بشر است و ضمنا او از قهرمان ملت و قوم خودش تجليل مى‏كند نه از قهرمان ديگرى.در كشتيهاى بين المللى، افراد هر ملت(چه آنهايى كه آنجا حاضرند و چه آنهايى كه از راديوها گوش مى‏كنند) احساساتشان متوجه هموطنان خودشان است كه افتخارى براى وطن و قوم خودشان كسب كنند.ما وقتى داستان رستم و اسفنديار و افراسياب و اين طور چيزها را مى‏خوانيم،چون مى‏گويند افراسياب از ماوراء النهر و از يك ملت ديگرى بوده و رستم از ملت ايران بوده است قهرا دلمان مى‏خواهد كه هميشه تفوق با رستم باشد،و افسانه ساز هم افسانه‏ها را چنان ساخته است كه با ذائقه ما جور در بيايد،يعنى هميشه آن طرف مغلوب و محكوم و اين طرف غالب و قاهر باشد.اين حماسه‏ها حماسه‏هاى قومى است،يعنى اختصاص به يك قوم و نژاد معين و يك آب و خاك معين دارد. اما مطلب در مورد حسين عليه السلام غير از اين است. حسين يك شخصيت‏حماسى است اما نه آن طور كه جلال الدين خوارزمشاه يك خصيت‏حماسى است و نه آن طور كه رستم افسانه‏اى يك شخصيت‏حماسى است.حسين يك شخصيت‏حماسى است اما حماسه انسانيت،حماسه بشريت،نه حماسه قوميت.سخن حسين، عمل حسين،حادثه حسين،روح حسين،همه چيز حسين هيجان است،تحريك است،درس است،القاء نيروست،اما چه جور القاء نيرويى؟چه جور درسى؟آيا از آن جهت كه مثلا به يك قوم بخصوصى منتسب است؟يا از آن جهت كه شرقى است؟يا از آن جهت كه مثلا عرب است و غير عرب نيست؟يا به قول بعضى از ايرانيها از آن جهت كه زنش ايرانى است؟!
اساسا در وجود حسين عليه السلام يك چنين حماسه‏هايى نمى‏تواند وجود داشته باشد و علت‏شناخته نشدن حسين هم همين است.چون حماسه او بالاتر و ما فوق اين گونه حماسه‏هاست،كمتر افراد مى‏توانند او را بشناسند.حالا ببينيم كه واقعا چگونه است.شما در جهان يك شخصيت‏حماسى مانند شخصيت‏حسين بن على از نظر شدت حماسى بودن و از نظر علو و ارتفاع حماسه يعنى جنبه‏هاى انسانى نه جنبه قومى و ملى،پيدا نخواهيد كرد. حسين سرود انسانيت است،نشيد انسانيت است و به همين دليل نظير ندارد،و به جرات عرض مى‏كنم كه نظير ندارد.شما در دنيا حماسه‏اى مانند حماسه حسين بن على پيدا نخواهيد كرد،چه از نظر قدرت و قوت حماسه و چه از نظر علو و ارتفاع و انسانى بودن آن،و متاسفانه ما مردم اين حماسه را نشناخته‏ايم.
دو صفحه تاريخچه كربلا
حادثه عاشورا و تاريخچه كربلا دو صفحه دارد:يك صفحه سفيد و نورانى،و يك صفحه تاريك، سياه و ظلمانى كه هر دو صفحه‏اش يا بى نظير است و يا كم نظير.
اما صفحه سياه و تاريكش از آن نظر سياه و تاريك است كه در آن فقط جنايت‏بى نظير و يا كم نظير مى‏بينيم.يك وقت‏حساب كردم و ظاهرا در حدود بيست و يك نوع پستى و لئامت در اين جنايت ديدم،و خيال هم نمى‏كنم در دنيا چنين جنايتى پيدا بشود كه تا اين اندازه تنوع داشته باشد.البته در تاريخچه جنگهاى صليبى،جنايتهاى اروپائيها خيلى عجيب است.و اينكه جرات نمى‏كنم كه بگويم حادثه كربلا از نظر زيادى جنايت نظير ندارد،چون توجه من يكى به جنگهاى صليبى و جنايتهايى است كه مسيحيها در آن مرتكب شدند و يكى هم به جنايتهايى است كه همين اروپاييها در اندلس اسلامى مرتكب شدند كه آن هم عجيب است. تاريخ اندلس مرحوم آيتى را كه دانشگاه تهران چاپ كرده است‏بخوانيد،كتابى است‏بسيار تحقيقى و آموزنده.در اين كتاب نوشته است:اروپاييها به صد هزار زن و مرد و بچه اجازه دادند كه هر جا مى‏خواهند بروند.بعد كه اينها راه افتادند،پشيمان شدند و شايد هم از اول حقه زدند كه اجازه حركت دادند.به هر حال تمام اين صد هزار نفر را كشتند و سر بريدند.
شرقى هرگز از نظر جنايت‏به غربى نمى‏رسد.شما اگر در تمام تاريخ مشرق زمين بگرديد،دو جنايت راحتى در دستگاه اموى پيدا نمى‏كنيد:يكى آتش زدن زنده زنده و ديگر قتل عام كردن زنان،ولى در تاريخ مغرب زمين اين دو نوع جنايت فراوان ديده مى‏شود.زن كشتن در تاريخ مغرب زمين يك امر شايعى است.هنوز هم باور نكنيد كه اينها روح انسانى داشته باشند. آنچه در ويتنام صورت مى‏گيرد ادامه روحيه جنگهاى صليبى و جنگهاى اندلس آنهاست.اين كار كه چند صد هزار نفر را زنده زنده در كوره آتش بگذارند-و لو اين افراد جانى هم باشند-كار مشرق زمينى نيست و از عهده مشرق زمينى چنين جنايتى بر نمى‏آيد.اين كار فقط از عهده مغرب زمينى قرن بيستم بر مى‏آيد.اين جنايت كه در صحراى سينا دها هزار سرباز را آب و نان ندهند تا از گرسنگى بميرند براى اينكه اگر اسير بگيرند بايد به آنها نان بدهند،فقط مال غربى است.شرقى اين جور جنايت نمى‏كند.يهودى فلسطينى صد درجه شريفتر از يهودى غربى است.اگر مردم فلسطين يهوديهاى ملى اهل همان فلسطين بودند كه اين جنايتها واقع نمى‏شد.اين جنايتها همه مال يهودى غربى است.
به هر حال من جرات نمى‏كنم بگويم جنايتى مثل جنايت كربلا در دنيا وجود نداشته است، ولى مى‏توانم بگويم در مشرق زمين وجود نداشته است.
از اين نظر حادثه كربلا يك جنايت و يك تراژدى است،يك مصيبت است،يك رثاء است.اين صفحه را كه نگاه مى‏كنيم،در آن كشتن بيگناه مى‏بينيم،كشتن جوان مى‏بينيم،كشتن شير خوار مى‏بينيم،اسب بر بدن مرده تاختن مى‏بينيم،آب ندادن به يك انسان مى‏بينيم،زن و بچه را شلاق زدن مى‏بينيم،اسير را بر شتر بى جهاز سوار كردن مى‏بينيم.از اين نظر قهرمان حادثه كيست؟واضح است،وقتى كه حادثه را از جنبه جنايى نگاه كنيم،آن كه مى‏خورد قهرمان نيست،آن بيچاره مظلوم است.قهرمان حادثه در اين نگاه يزيد بن معاويه است،عبيد الله بن زياد است،عمر سعد است،شمر بن ذى الجوشن است،خولى است و يك عده ديگر.لذا وقتى كه صفحه سياه اين تاريخ را مطالعه مى‏كنيم،فقط جنايت و رثاء بشريت را مى‏بينيم.پس اگر بخواهيم شعر بگوييم چه بايد بگوييم؟بايد مرثيه بگوييم و غير از مرثيه چيز ديگرى نيست كه بگوييم.بايد بگوييم:
زان تشنگان هنوز به عيوق مى‏رسد فرياد العطش ز بيابان كربلا (5)
اما آيا تاريخچه عاشورا فقط همين يك صفحه است؟آيا فقط رثاء است؟فقط مصيبت است و چيز ديگرى نيست؟اشتباه ما همين است.اين تاريخچه يك صفحه ديگر هم دارد كه قهرمان آن صفحه،ديگر پسر معاويه نيست،پسر زياد نيست،پسر سعد نيست،شمر نيست،در آنجا قهرمان حسين است.در آن صفحه،ديگر جنايت نيست،تراژدى نيست،بلكه حماسه است، افتخار و نورانيت است،تجلى حقيقت و انسانيت است،تجلى حق پرستى است.آن صفحه را كه نگاه كنيم،مى‏گوييم بشريت‏حق دارد به خودش ببالد.اما وقتى صفحه سياهش را مطالعه مى‏كنيم مى‏بينيم كه بشريت‏سر افكنده است و خودش را مصداق آن آيه مى‏بيند كه مى‏فرمايد: قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك .مسلما جبرئيل امين در مقابل اعلام خدا كه فرمود: انى جاعل فى الارض خليفة (7) سؤالى (6) نمى‏كند،بلكه آن دسته از فرشتگان كه فقط صفحه سياه بشريت را مى‏ديدند و صفحه ديگر آن را نمى‏ديدند،از خدا اين سؤال را كردند كه آيا مى‏خواهى كسانى را در زمين قرار دهى كه فساد كنند و خونها بريزند؟و خدا در جواب آنها فرمود: انى اعلم ما لا تعلمون (8) من چيزى را مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد.
آن صفحه صفحه‏اى است كه ملك اعتراض مى‏كند،بشر سر افكنده است،و اين صفحه صفحه‏اى است كه بشريت‏به آن افتخار مى‏كند.چرا بايد حادثه كربلا را هميشه از نظر صفحه سياهش مطالعه كنيم و چرا بايد هميشه جنايتهاى كربلا گفته شود؟چرا هميشه بايد حسين بن على از آن جنبه‏اى كه مورد جنايت جانيان است مورد مطالعه ما قرار بگيرد؟چرا شعارهايى كه به نام حسين بن على مى‏دهيم و مى‏نويسيم،از صفحه‏تاريك عاشورا گرفته شود؟ چرا ما صفحه نورانى اين داستان را كمتر مطالعه مى‏كنيم،در حالى كه جنبه حماسى اين داستان صد برابر بر جنبه جنايى آن مى‏چربد و نورانيت اين حادثه بر تاريكى آن خيلى مى‏چربد.پس بايد اعتراف كنيم كه يكى از جانيهاى بر حسين بن على ما هستيم كه از اين تاريخچه فقط يك صفحه‏اش را مى‏خوانيم و صفحه ديگرش را نمى‏خوانيم.جانيهاى بر امام حسين آنهايى هستند كه اين تاريخچه را از نظر هدف منحرف كرده و مى‏كنند.
حسين را يك روز كشتند و سر او را از بدن جدا كردند،اما حسين كه فقط اين تن نيست، حسين كه مثل من و شما نيست،حسين يك مكتب است و بعد از مرگش زنده‏تر مى‏شود. دستگاه بنى اميه خيال كرد كه حسين را كشت و تمام شد،ولى بعد فهميد كه مرده حسين از زنده حسين مزاحمتر است،تربت‏حسين كعبه صاحبدلان است.زينب هم به يزيد همين را گفت،گفت:اشتباه كردى،«كد كيدك و اسع سعيك،ناصب جهدك،فو الله لا تمحو ذكرنا و لا تميت وحينا» (9) هر نقشه‏اى كه دارى به كار ببر ولى مطمئن باش تو نمى‏توانى برادر مرا بكشى و بميرانى،برادر من زندگى‏اش طور ديگر است،او نمرد بلكه زنده‏تر شد.
در آن وقت مرثيه‏گوها مثل مرثيه‏گوهاى حالا نبودند.كميت مرثيه گو بود،دعبل خزائى مرثيه گو بود،همان دعبل خزائى كه گفت:پنجاه سال است كه من دار خودم را به دوش كشيده‏ام.او طورى مرثيه مى‏گفت كه تخت‏خلفاى اموى و عباسى را متزلزل مى‏كرد.او كه محتشم نبود.شعراى ما چرخ و فلك را مسؤول شهادت حسين دانسته‏اند.كميت كه اين جور نبوده،يك قصيده كه مى‏گفت دنيا را متزلزل مى‏كرد،ولى با تاريخچه حسين،با نام حسين،با مرثيه حسين.
ديدند عجب!قبر حسين هم مصيبتى براى ما شده است.تصميم گرفتند كه قبرش را از بين ببرند.قبرش را خراب كردند،تمام آثار آن را محو كردند،پستى و بلنديهاى زمين را يكسان كردند،به محل قبر آب انداختند به طورى كه احدى در آن سرزمين نفهمد كه قبر حسين در كدام نقطه بوده است.اما مگر شد؟حتى روى آوردن مردم به آن بيشتر هم شد.
خود متوكل يك سر مغنيه (10) دارد.يك وقتى با او كار داشت و سراغ او را گرفت.گفتند نيست. گفت كجاست؟گفتند به مسافرت رفته است.بعد از مدتى كه آمد،متوكل از او سؤال كرد:كجا رفته بودى؟جواب داد:براى زيارت به مكه رفته بودم.متوكل گفت:الآن كه وقت زيارت مكه نيست،نه ماه ذى الحجه است كه وقت‏حج‏باشد و نه ماه رجب است كه وقت عمره باشد،و اصرار كرد كه بايد بگويى كجا رفته بودى.بالاخره معلوم شد اين زن به زيارت حسين بن على رفته بود،كه متوكل آتش گرفت،فهميد نام حسين را نمى‏شود فراموشاند.
تحريف هدف امام حسين عليه السلام
من نمى‏دانم كدام جانى يا جانيهايى جنايت را به شكل ديگرى بر حسين بن على وارد كردند و آن اينكه هدف حسين بن على را مورد تحريف قرار دادند و همان چرندى را كه مسيحيها در مورد مسيح گفتند در باره حسين گفتند كه حسين كشته شد براى آنكه بار گناه امت را به دوش بگيرد،براى اينكه ما گناه بكنيم و خيالمان راحت‏باشد،حسين كشته شد براى اينكه گنهكار تا آن زمان كم بود،بيشتر بشود.
لذا بعد از اين انحراف،چاره‏اى نبود جز اينكه ما فقط صفحه سياه و تاريك اين حادثه را بخوانيم،فقط رثاء و مرثيه ببينيم.من نمى‏گويم آن صفحه تاريك را نبايد ديد بلكه بايد آن را ديد و خواند،اما اين مرثيه هميشه بايد مخلوط با حماسه باشد.اينكه گفته‏اند رثاى حسين بن على بايد هميشه زنده بماند،حقيقتى است و از خود پيغمبر گرفته‏اند و ائمه اطهار نيز به آن توصيه كرده‏اند.اين رثاء و مصيبت نبايد فراموش بشود،اين ذكرى،اين ياد آورى نبايد فراموش بشود و بايد اشك مردم را هميشه بگيريد،اما در رثاى يك قهرمان.پس اول بايد قهرمان بودنش براى شما مشخص بشود و بعد در رثاى قهرمان بگرييد،و گرنه رثاى يك آدم نفله شده بيچاره بى دست و پاى مظلوم كه ديگر گريه ندارد،و گريه ملتى براى و معنى ندارد.در رثاى قهرمان بگرييد براى اينكه احساسات قهرمانى پيدا كنيد،براى اينكه پرتوى از روح قهرمان در روح شما پيدا شود و شما هم تا اندازه‏اى نسبت‏به حق و حقيقت غيرت پيدا كنيد،شما هم عدالتخواه بشويد،شما هم با ظلم و ظالم نبرد كنيد،شما هم آزاديخواه باشيد،براى آزادى احترام قائل باشيد،شما هم سرتان بشود كه عزت نفس يعنى چه،شرف و انسانيت‏يعنى چه، كرامت‏يعنى چه.اگر ما صفحه نورانى تاريخ حسينى را خوانديم،آن وقت از جنبه رثائى‏اش مى‏توانيم استفاده كنيم و گرنه بيهوده است.خيال مى‏كنيم حسين بن على در آن دنيا منتظر است كه مردم برايش دلسوزى كنند يا-العياذ بالله-حضرت زهرا عليه السلام بعد از هزار و سيصد سال،آنهم در جوار رحمت الهى منتظر است كه چهار تا آدم فكسنى براى او گريه كنند تا تسلى خاطر پيدا كند!
چند سال پيش در كتابى ديدم كه نويسنده مقايسه‏اى ميان حسين بن على و عيسى مسيح كرده بود،نوشته بود كه عمل مسيحيها بر عمل مسلمين(شيعيان)ترجيح دارد،زيرا آنها روز شهادت عيسى مسيح را جشن مى‏گيرند و شادمانى مى‏كنند ولى اينها در روز شهادت حسين بن على مرثيه خوانى و گريه مى‏كنند.عمل آنها بر عمل اينها ترجيح دارد،زيرا آنها شهادت را براى عيسى مسيح موفقيت مى‏دانند نه شكست،و چون موفقيت مى‏دانند شادمانى مى‏كنند، اما مسلمين شهادت را شكست مى‏دانند و چون شكست مى‏دانند گريه مى‏كنند.خوشا به حال ملتى كه شهادت را موفقيت‏بشمارد و جشن بگيرد،و بدا به حال ملتى كه شهادت را شكست‏بداند و به خاطر آن مرثيه خوانى كند.
جواب اين است كه اولا دنياى مسيحى كه اين شهادت را جشن مى‏گيرد،روى همان اعتقاد خرافى است كه مى‏گويد عيسى كشته شد تا بار گناه ما بريزد،و چون به خيال خودش سبكبال شده و استخوانش سبك شده آن را جشن مى‏گيرد.در حقيقت او جشن سبكى استخوان خودش را به خيال خودش مى‏گيرد،و اين يك خرافه است.
ثانيا اين همان فرق اسلام و مسيحيت تحريف شده است كه اسلام يك دين اجتماعى و مسيحيت دينى است كه همه آن چيزى كه دارد اندرز اخلاقى است.گاه به يك حادثه از نظر فردى نگاه مى‏كنيم و گاه از نظر اجتماعى.از نظر اسلام،شهادت حسين بن على از ديدگاه فردى يك موفقيت‏بود.براى شخص حسين بن على اين شهادت شكست‏بود يا موفقيت؟هر مسلمانى مى‏گويد موفقيت،و خود حضرت هم روز اول فرمود:«خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتاة،و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف‏» (11).از نظر يك انسان و از نظر خود شهيد،شهادت موفقيت است.لازم نيست مسيحيها بگويند،در هزار و سيصد و پنجاه سال پيش،خود پيشوايان اسلام گفته‏اند.على بن ابيطالب آن وقتى كه تيغ بر فرقش فرود آمده و تا نزديك ابرويش شكافته است،اين طور حرف مى‏زند:«و الله ما فجانى من الموت وارد كرهته او طالع انكرته،و ما كنت الا كقارب ورد و طالب وجد» (12) به خدا قسم،مرگ ناگهانى و ضربت ناگهانى‏اى كه بر من خورد،يك ذره مورد كراهت من نيست.من افتخار مى‏كنم و آرزوى چنين روزى را داشتم.به خدا قسم،مثل من مثل آن عاشقى است كه به معشوق خود رسيده باشد.به قول شاعر:
ديدار يار غايب،دانى چه ذوق دارد ابرى كه در بيابان بر تشنه‏اى ببارد
مثل من در حال اين ضربت‏خوردن مثل همان مردمى است كه در شبهاى تاريك دنبال آب مى‏گردند و ناگهان به آب مى‏رسند.
دوش وقت‏سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت‏شب آب حياتم دادند
اين از نظر شخصى و فردى.اما اسلام يك طرف ديگر هم دارد،قضايا را هميشه از جنبه شخصى مطالعه نمى‏كند،از جنبه اجتماعى هم مطالعه مى‏كند.حادثه عاشورا از جنبه اجتماعى و نسبت‏به كسانى كه مرتكب آن شدند،مظهر يك انحطاط در جامعه اسلامى بود. لذا دائما بايد ياد آورى بشود كه ديگر چنين كارى را مرتكب نشوند.اين همان‏«آخى‏»است كه يك ملت مى‏گويد:ما مسلمانها چنين كارى كرديم؟!لعنت‏به كسانى كه چنين كارى كردند، پس ديگر چنين كارى نكنيم.
ثالثا اين موضوع براى صيقل دادن احساسات اسلامى و انسانى است،اما به شرط اينكه ما اين را درست درك بكنيم.امروز روزى نيست كه آدم سرش را زير آب بكند.ما بايد در اوضاع مذهبى خودمان رفرم ايجاد كنيم،البته نه در مذهب بلكه در كار خودمان.اشتباهات ما كه به مذهب مربوط نيست.مگر محتشم كاشانى هم يكى از اركان مذهب است؟!بايد اين شعارهاى مفت... (13)