منابع مقاله:
فصلنامه مشکوة ، شماره 76 و 77 ، سال 1381، ناجی نصر آبادی ، محسن؛
کتاب نقض(1) معروف به بعض مثالب النواصب فی نقض بعض فضائح الروافض، نگاشته عبدالجلیل قزوینی رازی در حدود سال 560 ق یکی از مهمترین متون کلامی شیعه به شمار میرود. از شرح احوال عبدالجلیل رازی اطّلاع چندانی در دست نیست، تنها میتوان گفت که او در اواخر قرن پنجم به دنیا آمده و تحصیلات خویش را در قزوین و ری گذرانده و از محضر اساتیدی چون اوحدالدین ابو عبداللّه حسین بن ابوالحسن بن ابوالفضل قزوینی، برادر بزرگ خویش(2) و ابو منصور مظفّر عبّادی(3)، از مشاهیر و بزرگان علمای اسلام بهره برده است. از آثار او میتوان به تنزیه عایشه در اعتقاد شیعه در مورد عایشه، امّ سلمه و همه زنان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اشاره کرد که در زمان حکومت امیر عبّاس غازی و عهد قاضی القضات سعید حسن استرآبادی، به اشاره امیر سیّد شمس الدین الحسینی در سال 533 نوشته است(4).(5)
(6) (7) (8)
عبدالجلیل قزوینی در پاسخ به شبهات و ستیزه جوییهای شخصِ یاد شده هرگز به موضعگیریهای عجولانه و سست نپرداخته و در نهایت ادب بدون هیچ پرخاش و لجاجتی خردمندان را به تفکّر و تدبّر فرا خوانده است. با مطالعه دقیق مناظرات و مشاجرات کتاب در مییابیم که عبدالجلیل با درایت به اعتراضات و شبهات وارده به گونهای منطقی پاسخ داده، چنان که به اندک زمانی، کتاب بعض فضائح الروافض به فراموشی سپرده شده است. کتاب نقض تا قرنها پس از تألیف و پس از آن، مورد استفاده و استناد بسیاری از عالمان و دانشمندان قرار گرفته است.
در میان مباحثی که صاحب بعض فضائح الروافض مطرح میکند اشاراتی به پسندهای بعضی از شیعیان غالی و برخی شبهات غیر واقعی در مورد امام حسین بن علی علیهالسلام و حادثه عاشورا وجود دارد که عبدالجلیل رازی با دلایل محکم به آنها پاسخ گفته است. عالم یاد شده در خصوص کشندگان حسین علی بر این باور است که حسین را روافض به زاری بکشتند...(9)، کشندگان حسینِ علی شیعت بودند...(10) کشندگان حسینِ علی، شامی نبودند(11). و عبدالجلیل چنین دفع شبهه میکند:
«آن که گفته است که «حسینِ علی را خود روافض بکشتند»، جواب آن است که امامتِ حسین از بهر آن را که روافض(12) او را بکشتند پندارم باطل نباشد بر آن قیاس که عثمان را نه نواصب(13) بکشتند؟ و امامتش را به شهادت خللی نبود، پس حسین تا زنده بود امام و مطاع او بود به حصول شرایط که گفته شد و به دلالتِ خبر رسول که بیان کرده آمد، و میپندارم که یزید و عبیداللّه مرجانه و عمرِ سعد و مسلمِ عمرو باهلی و منقذ مرّه عبدی و شمرِ ذی الجوشن حلیفِ بنی امیّه و خولی یزید رافضی نبودند و کشندگانِ حسینِ علی اینان اند که همه اموی و مبغض و خارجی بودند و چون مصنّفِ کتاب در اوّل گفته است که «واضع مذهبِ رفض ابن مقفّع بوده است» درین روزگارِ حدیث، نمیدانم که در عهدِ حسین رافضیان از کجا آمدند، بلکه همه حوالاتش دروغ و بهتان است و همه معارضات از سرِ شبهت و نسیان است و هر کس که چنین حوالت کند مبغض و عاصی و کذّاب و بیایمان است...»(14)
«ندانسته است که شیعتِ او بنی هَمدان [حمدان] و بنی ثقیف و بنی مراد و بنی مذحج و بنی خزاعه بودند که هرگز نه برگشتند و نه عهد و پیمان بشکستند، چون سلیمانِ صُرَدِ خزاعی و مُسیِّب بن نَجَبَه و زَهَیرقَیْنِ بَجَلی و حبیب مظاهر و رفاعة بن شدّاد و مسلم بن عوسجة الاسدیّ و ابو ثُمامة الصّائدی و عبداللّه بن عُمَیْر الکلبیّ و حرّ بن یزید و سیّد القرّاء و کنانة بن عتیق و سیف بن مالک و عمرو بن قرظة و عبدالرحمن بن عبد ربّه و مانند ایشان که دینداران بودند به دلیل و حجّت بیتهمت و شبهت نه چنانکه سنانک انسِ خارجی و خولی یزید مأبون و زرعُه شریک مطعون و شمرِ پیسِ ملعون و مرّه منقذ کل، اینان و مانند اینان مشتی اوباش فجّار، کفّار اشرار، دین به دوغبا(15) بفروخته، در دبیرستان(16) کفر لوح بدعت آموخته...»(17)
«نه چنین است که اصولِ کار همه شامی و بصری بودند. و بهری حجازی و بهری کوفی که بقیّة السیف امیرالمؤمنین بودند. اوّلاً عمرِ سعد وقّاص آن است که مصطفی ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ از فعلِ بد او پدرش را خبر داده بود، و مولد عبیداللّه بن مرجانه طاغیه معروف است که هفت معروف از قریش در پدرش زیاد دعوی کردند، قرعه زدند به نام بوسفیان برآمد و او را خود «زیاد بن ابیه» خواندندی و نوشتندی، و عبیداللّه بیراهِ حرامزاده و بد فعل که پدر بدان صفت باشد و مادر آن باشد، بدو چه طمع توان داشتن؟
و مسلم بن عمرو الباهلی که مشیر و مدبّر بنی امیّه بود همیشه خصم امیرالمؤمنین بوده و مُنقذ بن مرّه عبدی صاحبِ سرّ خالِ المؤمنین خارجی زاده و محمّد اشعث نه پسرِ اشعثِ قیس است یاور عبدالرحمن بن ملجم؟ و جاسوس قطام خارجیّه، و پدر جَعْده است که حسنِ علی را کشت؟ و محمّد اشعث گیرنده مسلمِ عقیل است، همه خارجی و دشمن امیرالمؤمنین، هلال ملعون نه از خدمتکاران بنی امیّه بوده است؟ سرجون طاغی نه درم خریده بوسفیان است؟ معقل مدبر نه غلامِ زیاد حرامزاده بود و مانند این همه شامی و خارجی، متولّی عمرِ سعد، امیر عبیداللّه بیراه، سلطان یزید پلید، کالبحر کالسفینة کالملاّح. و اسامی همه پوشیده نیست بر ما؛ امّا کتاب دراز شود و ملال خیزد خوانندگان را و این قدر کفایت است...»
عالمِ سنّی در بحثی دیگر تعزیت بر حسین بن علی را نادرست میشمرد و برخی از تندرویها و خرافاتی که در میان گروهی از شیعیان است تقبیح میکند:
«رافضی روزِ عاشورا خاک بر سر کند از دستِ کرده پدران خود... در کوفه، چنان که گفتیم حسین را به نامه بخواندند، آنگه بکشتند و علمای بدِ ایشان بر دیری شوند و مقتل به دروغ و راست لختی میگویند و تشنیع بر خود و اسلاف خود میزنند و لختی مُنکَرها میکنند و زنکان مویه گوی نوحهها میکنند و عالمان رافضی مویه باز میکنند و زن و مردم بهم وَر شده باشند... و رسول گفته است: «لا عزا فوق ثلاث» و جامه دریدن و خاک پاشیدن و نوحه کردن خود از مناکیر است. این باشد عبادت رافضیان و گر تعزیت بایستی داشتن بر مصطفی اولیتر، و عمر و عثمان و علی را نه هم به ظلم بکشتند! بر کسی شیون نمیکنند. این بزرگان را به حق بکشتند، حسین را به ظلم کشتند؟! کشتنِ عثمان زارتر بود، حسین باری جنگی کرد و قومی را کشت و آمده بود تا ملکی را مقرّر کند...»(18)
«امّا جوابِ این سودای طبع و حشو مذهب که دگر باره این مُعاند مکابر ناصبی مجبّر یاد کرده است و عداوتِ علی و حسین ظاهر گردانیده است، اوّل آن است که تعزیتِ حسینِ علی داشتن متابعتِ فرمان رسول ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ است که گفت: «مَنْ بَکی علی الحسینِ أوْ أبْکی وَجَبَت لَهُ الجَنَّة»؛ معنی آن است که هر کس که بر حسین بن علی علیهالسّلام بگرید یا کسی را بر وی بگریاند واجب است او را بهشت، تا هم علما داخل باشند و هم مستمعان، ردّا علی النواصب و الخوارج و شیعه بدین جزع و فزع مخصوص نیستند، در همه بلاد اصحابِ شافعی و بلادِ اصحاب بوحنیفه فحولِ علما چون محمّد منصور و امیر عَبّادی و خواجه علی غزنوی و
صدر خجندی و ابو منصور حفده و قاضی ساوه و سمعانیان و خواجه ابو المعالی جوینی و نزاری و علمای رفته و باقیان از قریقین در موسمِ عاشورا این تعزیت با جزع و نوحه و زاری داشتهاند و بر شهدای کربلا گریسته و این معنی از آفتاب ظاهرتر است و گر خواجه انتقالی را بابت نیست باید که به ولایت لرستان و خارجیان شود که این سنّت آنجا بدعت دانند که بر علی و حسین لعنت کنند و بر معاویه و یزید صلوات فرستند، اگر نه در بلاد اسلام اگر کور و کر نیست میشنود و میبیند که حنیفی و سنّی و شیعی آن تعزیت دارند و آنچه «تعزیتِ عمر و بوبکر و عثمان ندارند» از آن است که ظلم اینجا صریحتر است و شهادت اینجا بلیغتر است و اخبار وارد است و گر خواجه بر عثمان نوحه نکند از آن نکند که کشندگانِ او مهاجر و انصارند، اینجا کشندگان حسین مروانی و سفیان و امویاند. شیعت دلیرتر باشند و حدیث آنچه «زنان و مردان بهم بر شده باشند» در همه مجالس برین نوع باشد و نیّتِ علما طاعت باشد. اگر مُفسدی در آن میانه معصیتی کند مستحقِّ لعنت و عقوبت باشد و عاید نباشد به علما و صلحا، و این فصل را در فصولِ ما تقدّم جوابهای اشگرفِ مطوّل با حجّت بگفتهایم، چون به اوّل آن خوانده باشند به آخر مستغنی باشند و الحمد للّه ربّ العالمین».
1- نقض: معروف به بعض مثالب النواصب فی نقض بعض فضائح الروافض تألیف نصیرالدین ابوالرشید عبدالجلیل قزوینی رازی، تصحیح میر جلال الدین محدّث، تهران، انجمن آثار ملی، 1358 ش.
2- نقض، ص 459.
3- همان، ص 522.
4- همان، ص 115 و 295.
5- همان، ص 376 و 641.
6- منتجب الدین، فهرست، ص 128.
7- نقض، ص 239.
8- همان، ص 475.
9- همان، ص 156.
10- همان، ص 367.
11- همان، ص 366.
12- رافضه / روافض: در آغاز فرقهای از شیعیان کوفه و از پیروان زید بن علی بن حسین بودند که چون او به امامت مفضول با وجود فاضل قائل گشت، و از لعن ابوبکر و عمر و عثمان خودداری کرد، از وی روی گردانیده، او را رفض و ترک کردند و به همین جهت رافضه خوانده میشوند. اهل سنّت و جماعت، عموم فرق شیعه را به سبب اینکه خلفای سهگانه را ترک نمودند، «رافضه» میخوانند. صاحب تبصرة العوام مینویسد: بدان چون زید خواست خروج کند قومی از شیعه بر وی جمع شدند و ظن ایشان این بود که خروج زید به اذن امام است، چون معلوم شد که حضرت صادق(ع) وی را از خروج منع کرده از او روی گردانیدند. زید آنان را گفت: «رفضتمونی»؛ آیا مرا ترک میکنید؟ از این جهت ایشان را رافضه خواندند.
فخر رازی گوید: زید بن علی... گفت: «رفضتمونی»؟ پاسخ دادن: آری و این نام بر شیعه بماند و آنان چهار طایفهاند که زیدیه، امامیه، کیسانیه و اسماعیلیه باشند. (محمّد جواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، ص 201).
13- نواصب: جمع ناصبی، یعنی کسانی که بغض و دشمنی با حضرت علی(ع) دارند. صاحب تبصرة العوام گوید: بدان که اصل این هفتاد و سه فرقت، دو است و هر یک را دو نام است، یکی را محمود و دیگری را مذموم. امّا اصل اول قومی که ایشان خود را اهل سنّت و جماعت خوانند و این نام محمود است و خصم، ایشان را نواصب خوانند. شیعه گوید: امام باید منصوص علیه باشد به خلافِ نواصب که گویند امام باید به اختیار مردم باشد.
مختصر آنکه نواصب در مقابل روافض است؛ زیرا اهل تسنن برای اهانت به شیعیان آنان را روافض خوانند و شیعه نیز در مقابل، ایشان را نواصب خوانند و این هر دو اسم برای ذم و نکوهش است. (همان، ص 451).
14- نقض، ص 157.
15- دوغبا: دوغبا با غین نقطهدار بر وزن شوربا، آش ماست و ماستانه را گویند. برهان قاطع، ذیل دوغبا.
16- دبیرستان: مکتبخانه.
17- نقض، ص 368-367.
18- نقض، ص 591-590.
۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه
بازتاب شهادت امامحسین علیهالسلام در کتاب نقض
یک کتاب در یک مقاله - بررسی تاریخ عاشورا
منابع مقاله:
ماهنامه کوثر ، شماره 26، بازنویسی : خردمند ، محمد؛
«سخنرانیهای دانشمند محترم مرحوم دکتر محمد ابراهیم آیتی»
کتاب بررسی تاریخ عاشورا، مجموعه17 سخنرانی است که مرحومحجه الاسلام و المسلمین دکتر محمد ابراهیم آیتی رضوان اللهعلیه در سالهای 1342 و1343 شمسی در رادیو ایران ایراد کردو بعد از رحلت ایشان، با مقدمه; تصحیح; تحقیق و توضیحات استادگرانقدر آقای علی اکبر غفاری دامتبرکاته چاپ و منتشر شد.
محتوای بسیار مفید و ارزنده این اثر را به میزان یک چهلمخلاصه کردیم که به ترتیب مباحث کتاب، با حفظ معنا و بدون تقیدبه عبارات بیان میگردد; هر چند در برخی موارد از تعابیرنویسنده محترم بهرهمند شدهایم.
مشخصات اثر:
بررسی تاریخ عاشورا
تالیف: دکتر محمد ابراهیم آیتی
ناشر: کتابخانه صدوق
چاپ ششم، بهار1366 ش در 268 صفحه (وزیری)
1- در حدود پنجاه سال پس از رحلت رسول اکرم(ص) و بیستسالبعد از شهادت امیر المؤمنین(ع) و ده سال بعد از شهادت امامحسن(ع)، در نیمه ماه رجب سال شصتم هجری معاویه مرد. او تقریبا42 سال در دمشق حکومت کرد و در این مدت، نفوذ و تسلط بسیاریبر قلمرو حکومتش داشت. بطوری که بنا بر نقل مسعودی در مروجالذهب، در زمان رفتن به جنگ صفین در روز چهارشنبه با مردمنماز جمعه خواند و احدی اعتراض نکرد که امروز چهارشنبه است;
نماز جمعه چرا؟!
2- معاویه در اواخر عمرش برای خلافتیزید از مردم بیعت گرفت.
بعد از مرگ معاویه، امام حسین(ع) از بیعتبا یزید خودداریکرد و به مکه رفت. چون این خبرها منتشر شد، شیعیان کوفه مانندسلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعه بن شداد بجلی و حبیب بنمظهر و هزاران تن دیگر با نامههای فراوان به امام حسین(ع)اظهار ولایت و ارادت کردند و وعده نصرت دادند و پیمان فداکاریبستند. سید الشهداء(ع) برای ارزیابی اوضاع و آزمایش ادعایآنان، مسلم بن عقیل را به سوی کوفه فرستاد.
3- شیعیان کوفه که میپنداشتند بیدردسر و به راحتی امامحسین(ع) پیروز خواهد شد نزد مسلم بن عقیل رفتند و با یک دنیاخلوص اشک شوق ریختند و بنابر نظر شیخ مفید هیجده هزار نفر وبنا بر رای طبری دوازده هزار نفر با او بیعت کردند. اما چونعبید الله بن زیاد آمد و کار را بر مردم دشوار گرفت، همانشیعیان راه عافیت پیشه کردند و راحتی و رفاه را برگزیدند ومسلم بن عقیل را تنها گذاردند. مسلم بن عقیل به فیض شهادتنائل شد.
4- ما کوفیان را به خاطر بیوفایی و پیمانشکنی ملامت میکنیماما آیا براستی از خود پرسیدهایم که اگر ما به جای آنان درچنان اوضاع و احوالی بودیم چه کار میکردیم؟! آیا واقعا راه وفاپیشه میساختیم؟! کار اهل کوفه جای شگفتی ندارد چه آنکه آنانهمان کردند که هر شخص عادی و معمولی در روزگار سختی و هنگامامتحان میکند، باید از بزرگی و بزرگواری روح آن قهرمانانیشگفت زده شد که با قطره قطره خون خود حماسه عاشورا را رقمزدند; بزرگانی چونان عمرو بن قرظه انصاری که در روز عاشوراسینهاش را سپر بلا قرار داد و تا زخمهای تیرها و شمشیرها او رااز پا درنیاورد نگذاشت صدمهای به امام حسین(ع) برسد و چونبر خاک غلطید عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! آیا وفا کردم؟! امامحسین(ع) فرمود: (نعم و انت امامی فی الجنه) آری، و تو در بهشتدر پیش روی من هستی... .
5- کسانی که سرگذشت ضحاک بن عبد الله مشرقی همدانی راشنیدهاند او را کمتوفیق میشمارند. اما پرسیدنی است که اگر مابه جای او بودیم همان مقدار از توفیق را نیز در همراهی و یاریامام حسین(ع) بدست میآوردیم؟ ضحاک به همراه مالک بن نضر ارحبیبه نزد امام(ع) رفتند و خبر دادند که کوفیان آماده جنگند.
امام حسین(ع) گفت:
(حسبی الله و نعم الوکیل); بعد پرسید آیا مرا یاری میکنید؟
مالک بهانه آورد که قرض دارد و در بند زن و بچه است. ضحاک گفتمن نیز همین مشکلات را دارم اما حاضرم با دشمنانتبجنگم به شرطآنکه آنگاه که یاری من دیگر سودی نداشت آزاد باشم که تو راواگذارم و بگریزم. امام(ع) پذیرفت و او ماند و در روز عاشورادو نفر از دشمنان سید الشهداء(ع) را به هلاکت رساند و دست دیگریرا برید. امام حسین(ع) چند بار در حق ضحاک دعا کرد: (لا تشلل لایقطع الله یدک جزاک الله خیرا من اهل بیت نبیک) و سرانجام چونجز دو تن از یاران امام(ع) باقی نماند، ضحاک با اذن امامحسین(ع) از معرکه بگریخت.
6- وصیتنامهای که امام حسین(ع) قبل از خروج از مدینه، برایبرادرش محمد بن حنفیه نوشتبه روشنی هدف و انگیزهسید الشهداء(ع) را از قیام روشن میسازد:
(بسم الله الرحمنالرحیم، هذا ما اوصی به الحسین بن علی بن ابی طالب الی اخیهمحمد المعروف بابن الحنفیه، ان الحسین یشهد ان لا اله الا اللهوحده لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله جاء بالحق من عندالحق و ان الجنه حق و النار حق و ان الساعه آتیه لا ریب فیها وان الله یبعث من فی القبور و انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لامفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی، ارید انآمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیره جدی و ابی علی بنابی طالب; فمن قبلنی بقبول الحق فالله اولی بالحق و من رد علیهذا اصبر حتی یقضی الله بینی و بین القوم بالحق و هو خیرالحاکمین، و هذا وصیتی یا اخی الیک و ما توفیقی الا بالله علیهتوکلت و الیه انیب.)
این وصیتحسین فرزند علی بن ابی طالب(ع)به برادرش محمد معروف به ابن حنفیه است: حسین(ع) گواهی میدهدکه خدایی نیست جز الله، او یکتا و بیهمتاست و محمد(ص) بنده وفرستاده اوست، حق را آورد از جانب حق، بهشت و جهنم حق است، وروز رستاخیز خواهد آمد و تردیدی در آن نیست، و خدا همه اهلقبور را برمیانگیزد.
من نه برای سرکشی و شرارت و نه از روی هوا و هوس قیام کردم ونه به قصد فسادانگیزی و نه تجاوز و ستمگری، بلکه من فقط برایآن قیام کردم که امت جدم(ص) را اصلاح کنم; میخواهم امر بهمعروف و نهی از منکر; و سیره جد و پدرم علی بن ابی طالب(ع) رادر پیش گیرم. پس هر کس مرا خداپسندانه بپذیرد، خدا او را بهحق رساند و جزای خیر دهد و هر کس که دعوت مرا نپذیرد پس من صبرمیکنم تا خدا بین من و این قوم عادلانه داوری نماید که اوبهترین داوران است.
برادرم! این وصیت من به توست و توفیقینیست جز از خدا که بر او توکل کردم و به سوی او باز میگردم.
7- چرا امام حسین(ع) بیعت نکرد و شهادت را برگزید؟ برخی ازنویسندگان چه نسنجیده جوابی دادهاند:
امام حساب کرد که در هر صورت، چه بیعت کند و چه بیعت نکند،کشته میشود. پس چه بهتر که به صورت آبرومندی کشته شود و درراه خدا شهید گردد. این پاسخ شایسته بسیاری از مسلمانان عادینیز نیست تا چه رسد به سرچشمه نور و فضیلتحضرت امام حسین(ع).
حقیقت آن است که امام حسین(ع) موجبات و مقدماتی را که بنیامیه از حدود سی سال پیش فراهم کرده بودند بررسی کرد و بدرستیتشخیص داد که در آن زمان (سال شصتم هجری) انحراف امت اسلامیبقدری عمیق است که با سخنرانی و موعظه و کتاب و خطبه علاجپذیرنیست و باید برای اصلاح دستبه قیامی خونین و نهضت تند و عمیقزد تا مقدماتی که امیر المؤمنین(ع) و امام حسن(ع) فراهم ساختهبودند ثمر دهد. امام حسین(ع) در خطبهای که در مسجد الحرام قبلاز حرکت از مکه ایراد کرد (خط الموت علی ولد آدم مخط القلادهعلی جید الفتاه ...) به روشنی همین نکته را بیان کرده است.
8- فرزدق در جواب پرسش امام حسین(ع)که پرسید از مردم عراق چهخبر داری؟ گفت: (قلوب الناس معک و اسیافهم علیک و القضاء ینزلمن السماء و الله یفعل ما یشاء) دل مردم با توست و شمشیرشان برضد تو; و قضاء از آسمان نازل میشود و خدا هر چه خواهد بکند.
امام حسین(ع) در پاسخ فرمود:
(صدقت، لله الامر و کل یوم ربنا فی شان ان نزل القضاء بما نحبفنحمد الله علی نعمائه و هو المستعان علی اداء الشکر، و ان حالالقضاء دون الرجاء فلم یتعد من کان الحق نیته و التقویسریرته)راست گفتی. هرکاری به دستخداست و هر روزی پروردگارما در کاری است. اگر قضای الهی چنان آمد که ما دوست داریم پسخدای را بر نعمتهایش سپاسگزاریم و توفیق سپاسگزاری نیز ازهموست، و اگر قضا راه امید را مسدود کرد پس آن کس که نیتش حقاست و باطنش تقوا; ضرری نکرده است. دقت در کلام امام(ع) نشانمیدهد که هدف اساسی امام حسین(ع) انجام وظیفه الهی است; نهخلیفه و حاکم شدن و نه پیروزی ظاهری; و چون امام حسین(ع)وظیفهاش را خداپسندانه انجام میدهد پس در هر حال پیروز است;
نتیجه هر چه میخواهد باشد; چه غلبه ظاهری چه شهادت فی سبیلالله.
9- برخی از مردم پنداشتهاند: امام حسین(ع) کشته شد تا گناهانامتبخشیده شود و گنهکاران بیمه شوند! این پندار عوامپسندمخالف هدف واقعی امام حسین(ع) است زیرا او قیام کرد تا مردمبیشتر از خدا بترسند، بیشتر به انجام فرائض دینی توجه کنند وروحیه تقوی در مردم زنده گردد، بپاخاست تا امر به معروف و نهیاز منکر کند و جلوی مفاسد و معاصی را بگیرد، یاد و ذکر خدا رادر جانها زنده کند.
امام حسین(ع) در روز عاشورا و در حالی که از شمشیرها خونمیچکید، به دو نفر از یاران خود به نام زهیر بن قین بجلی وسعید بن عبد الله حنفی فرمود تا در پیش روی امام بایستند وسینهها را سپر کنند و جلو حمله دشمن را بگیرند تا امامحسین(ع) نماز ظهر را به جماعت اقامه کند، چنین امامی چگونهمیتواند راضی باشد به آنکه کسی نماز نخواند و به جای آن برایاو عزاداری کند؟! چگونه میشود که کسی خود را مرید امامحسین(ع) بشمارد و با این حال نماز نخواند، روزه نگیرد، ربابخورد، دروغ بگوید و...؟! امکانپذیر نیست که کسی با دوری ازخدا به امام نزدیک شود و با خشم پروردگار امام را خشنود کند.
اگر کسی معنی پیامبری و امامت را نیک بشناسد به این گونهاشتباهات گرفتار نمیشود و میداند که بزرگی پیغمبر و امام برپایه بندگی خدا استوار است و جز از راه بندگی خدا نمیتوانپیامبر و امام را خشنود ساخت.
10- وقتی واقعه عاشورا رخ داد، مردم سایر مناطق هنوز بیخبربودند و تنها دستگاه خلافتبود که جریان این واقعه را بطوراجمالی و مبهم به نواحی دیگر گزارش داد. یکی برای آنکه مردمبدانند سران مخالفان خلافت کشته شدهاند و درس عبرت بگیرند ودیگر برای آنکه دستگاه خلافت میخواستخود را بر حق و بیگناهنشان دهد و مخالفان را یاغی و فتنهجو. دشمنان امام حسین(ع)تا توانستند پس از شهادت امام و یارانش، هرزگی کردند و بدنهایشهدا را لخت کردند، لباسها را به غارت بردند، به خیمههاریختند و اثاث اهل بیت (علیهم السلام) را غارت کردند. خیمههارا آتش زدند، خواستند بیمار را در بستر بکشند، بدنها را زیرسم اسبها انداختند و لگدکوب کردند، سرها را بالای نیزهها برافراشتند،با اسیران داغدیده تندی و درشتی کردند و... .
علی رغم خواست دشمن که تصمیم داشت واقعه عاشورا را تحریف کند،به تحقیق تاریخ نهضت امام حسین(ع) از روشنترین حوادث تاریخیاست و کسانی مثل شیخ مفید و طبری و ابو الفرج اصفهانی حتیجزئیات این حادثه را همانطور که رخ داده ثبت کردهاند، علتش آناست که دشمن ندانسته اصرار ورزید که جریان این واقعه بوسیلهاسیران اهل بیت (علیهم السلام) تبیین و تشریح شود. این اسیرانآزادیبخش که خود شاهدان عینی حماسه حسینی بودند در مرکز عراقیعنی کوفه و در مرکز شام یعنی دمشق و بعد در مرکز حجاز یعنیمدینه، پیامرسان نهضتحسینی شدند.
11- برخی از زنان نیز در واقعه عاشورا فداکاری کردند و نامخود را جاودانه ساختند. مردی از بنی فزاره میگوید ما با زهیربن قین بجلی در حال باز گشت از مکه و رهسپار عراق بودیم ولیدوست نداشتیم که با حسین بن علی(ع) در یک منزل فرود آییممبادا او از ما یاری بطلبد، اما در یکی از منازل به ناچار دریک محل فرود آمدیم و هر یک در کناری خیمه زدیم. ما در حال غذاخوردن بودیم که ناگهان فرستاده امام حسین(ع) رسید و بعد ازسلام گفت: ای زهیر بن قین! ابا عبد الله حسین بن علی(ع) تو رامیخواهد. ما مات و متحیر، لقمه در دهان ماندیم. در این هنگامدلهم بنت عمرو همسر زهیر رو به شوهرش کرد و گفت: «فرزندرسول خدا به دنبال تو فرستاده و تو را میطلبد اما تو از رفتنبه نزد وی دریغ میکنی؟! سبحان الله! چه مانعی دارد که نزد ویمشرف شوی و سخنش را بشنوی و برگردی؟» زهیر بر اثر این سخن،به نزد امام حسین(ع) رفت و طولی نکشید که خندان و شادمان بازگشتو به یاران امام(ع) ملحق شد و به فیض عظیم شهادت نایلگردید.
12- حضرت زینب کبری(س) نقشی بسیار اساسی و مهم در رسوا ساختنستمگران اموی و آشنا کردن مردم به اهداف و حقیقت نهضتحسینیبر عهده گرفت و در هر فرصتی با خطابه و سخنوری و پاسخگویی بهپرسشها، در تاریکیها نور افشاند و غفلت زدود. از جمله زمانیکه زینب(س) وارد مجلس ابن زیاد شد، ابن زیاد گفت: خدا را شکرمیکنم که شما را رسوا کرد! و شما را کشت و دروغتان را آشکارکرد! زینب(ع) بدون درنگ پاسخ داد:
(الحمد لله الذی اکرمنا بنبیه محمد صلی الله علیه و آله وطهرنا من الرجس تطهیرا، انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هوغیرنا، و الحمد لله.) شکر خدایی را سزاست که ما را بواسطهپیامبرش محمد(ص) گرامی داشت و ما را از پلیدی پاک و پیراستهکرد. فقط فاسق است که رسوا میگردد و تنها فاجر است که دورغمیگوید، و فاسقان و فاجران دیگرانند نه ما. و خدای را سپاس).
ابن زیاد پرسید:
دیدی خدا با خانواده شما چه کار کرد؟! زینب(س) پاسخ داد:
(کتب الله علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم و سیجمع الله بینکو بینهم فتحاجوا الیه و تخاصمون عنده) خدا شهادت را برای ایشانمقرر کرد و آنان به سوی آرامگاههایشان رفتند و به زودی خدابین تو و آنان جمع خواهد کرد و در نزد او با یکدیگر احتجاجخواهید کرد و... .
13- ابن زیاد برای آنکه مردم را از جریان عاشورا آنگونه کهخود میخواهد با خبر سازد خود بر بالای منبر مسجد اعظم کوفهرفت و چنین گفت: (الحمد لله الذی اظهر الحق و اهله و نصرامیر المؤمنین یزید و حزبه و قتل الکذاب ابن الکذاب الحسین بنعلی و شیعته) خدا را شکر که حق و اهل حق را پیروز کرد و امیرالمؤمنین یزید! و حزبش را یاری نمود! و دورغگو فرزند دروغگو... را کشت.
شیخ مفید و طبری نوشتهاند هنوز گفتار ابن زیاد به پایاننرسیده بود که عبد الله بین عفیف ازدی غامدی (1) قیام کرد وگفت: ای پسر مرجانه! دروغگو پسر دروغگو توئی و پدرت و کسی کهتو را به حکومت عراق فرستاده و پدر او! آیا فرزندان پیغمبر(ص)را میکشید و دم از راستگویی میزنید؟! به دستور ابن زیاد، اینمرد الهی را به دار آویختند و این گونه عبد الله بن عفیف ازدیغامدی، با بصیرت به استقبال شهادت رفت و روشنی بخشید و بیداریآفرید.
14- یکی از خطبای درباری در شهر دمشق بر منبر رفت و در حالیکه امام زین العابدین(ع) نیز حاضر بود، در باره امیر المؤمنینعلی(ع) و امام حسین(ع) به ناروا سخن گفت و در مدح و ثنایمعاویه و یزید پرگویی و یاوهسرایی را از حد گذراند ...
امام زین العابدین(ع) با کمال شجاعت فریاد زد: (ویلک ایهاالخاطب اشتریت مرضاه المخلوق بسخط الخالق فتبوء مقعدک منالنار)وای بر تو ای سخنران! با به خشم آوردن پروردگار; رضایتمخلوق را خریدی! و جهنمی شدی! آنگاه امام زین العابدین(ع) روبه یزید کرد و گفت:
آیا به من اجازه میدهی که تا روی این چوبها برآیم و سخنانیچند بگویم که هم خدا را خشنود سازد و هم برای شنوندگان موجباجر و ثواب گردد؟ امام(ع) با بهترین تعبیر بیان کرد که سخناناین خطیب موجب خشم خداست و برای مردم سودی ندارد.
مردم اصرار کردند که یزید اجازه دهد و او امتناع میورزید ولیسر انجام با اصرار حاضران تسلیم شد. امام چهارم(ع) بر بالایمنبر قرار گرفت و چنان سخن گفت که دلها از جا کنده شد و اشکهافرو ریخت و شیون از مردم برخاست... یزید چارهای جز آن ندید کهسخنان امام(ع) را قطع کند. به ناچار دستور داد اذان بگویند.
امام زین العابدین(ع) سکوت کرد. وقتی موذن گفت (اشهد ان محمدارسول الله(ص» امام سجاد(ع) عمامه از سر برداشت و گفت ایموذن تو را به حق محمد(ص) خاموش باش. آنگاه رو به یزید کرد وگفت: آیا این پیامبر ارجمند جد توستیا جد من؟ اگر بگویی جدتوست همه میدانند که دورغ میگویی و اگر میگویی که جد من است، پس چراپدرم را کشتی و مال او را به غارت بردی و زنانش را اسیر کردی؟ و...
پینوشت:
1- این مرد از شیعیان امیر المؤمنین(ع) و از دو چشم نابینابود. زیرا چشم چپش را در جنگ جمل و چشم راستش را در جنگ صفیندر رکاب امام علی(ع) از دست داده بود. کارش در این زمان، اینشده بود که هر روز صبح به مسجد کوفه میرفت و تا شام به نماز وعبادت میپرداخت و شب به خانه برمیگشت.
گلاب دیده
منابع مقاله:
ماهنامه کوثر ، شماره 26، ابویاسر؛
در باره این که «چشم» و «دل» را باید وقف «آل الله» کردو یکی را «چشمه عشق» و دیگری را «خانه محبت» خاندان رسولساخت، بزرگان سخنان و لطایف دلنشینی دارند.
آنچه در این فرصت،تقدیم شما میشود، دستهگلی از بوستان معطر و لطیف «اسرارحسینیه» است، اثر عالم نامدار و محقق کمنظیر و فقیه نوآور،مرحوم آیت الله آقا ملا حبیب الله شریف کاشانی.
کتاب او که در چهارده فصل، تدوین شده است، بر محورهایی همچون: محبتخدا، دوستی ائمه، جایگاه عشق و محبت، محبتحقیقی، تسلیمو رضا، بیداری شب، شوق به مردن، فنا، تمامیتخاتم انبیاء ووصال جانان استوار است و با سبکی شیرین و گاهی نمکین، اسراریاز نهضتحسینی و خط اهل بیت (علیهم السلام) را ترسیم کرده است.
سزاست که با هم بخشهایی از آن را مرور کنیم.
در مورد «حب حسین» مینویسد:
«... در دل دوستان این مظلوم، چشمهای است که آن را «عینالمحبه» مینامند و آن را دو جوی است و چون نام حسین روحیفداه برده میشود، این چشمه میجوشد. و اشک از آن دو جوی بهچشم جاری میشود. در حقیقت، این چشمه منبعش آب کوثر است کهمخصوص دوستان آل محمد(ص) است و جاری شدن اشک، دلیل شایستگیبهشت است. و از اینجا سر حدیث «من بکی او ابکی» معلوممیشود... .
ای عزیز! قدر این دانههای اشک را داشته باش، که پیغمبر خدا(ص)وعده داده است که هر کس در مصیبت اهلبیتش گریه کند، فردایقیامت در موقف حساب بایستد و دستش را بگیرد و از هول عرصاتشبیرون برده، به بهشتش برساند.» [ص39] ... و بالجمله چشمه آبحیات اشک، در ظلمات دل دوستان پنهان است، به تذکر مصایب شاهمظلومان جوشیدن میگیرد و از دو جوی چشمشان جاری شود.[ص 41]رابطه اشک و دل نسبتبه حضرت ابا عبد الله(ع) موضوعی است که در«اسرار حسینیه» مرحوم ملا حبیب الله کاشانی مشهور است.
از جمله در این باره مینویسد:
«همانا این اشک چشم تو در این مصیبت جاری میشود، گلابی استمعطر، خوشبوتر از مشک اذفر. کدام گلاب است که بر صورت جاری شدهکه سبب آمرزش هر گناه صغیره و کبیره شود؟ کدام گلاب بهشت راواجب کند؟ همانا این گلاب اشک تو، بوی حسین(ع) دارد. .. چون گلجسد حسین(ع) را بر خاک انداختند و پایمال ستوران نمودند، بویاین گل را از گلاب اشک دیده عاشقانش استشمام نماییم.
ای عزیز من! این سرشک دیده گریهکنندگان، گلابی است که از گلباغستان سینههای عاشقان حسین بن علی(ع) سبز شده و در دیگدلهای سوخته ایشان که منزل خدا و کعبه حقیقی است... جوشانیدهو از آن بخاری متصاعد شده، به طبقه چشم ایشان آمده، اشک شده وجاری گردیده است» [ص33] این هم سری دیگر از اسرار حسینیه.
این اشک، بسیار ارجمند و کارساز است. مولف در باره نقش آنمینگارد:
«ای عزیز من! این اشک، آبی است که بر جهنم میریزند خاموشمیشود و بر آب بهشت میریزند، لذت و مزهاش هزار برابر میشود وبر گونه حوران میمالند، هزار مرتبه حسن و جمالشان افزونمیشود. پس ای عاشق حسین! قدر این گریه را بدان که در نزد خداقدرش بسیار است.»[ص 34] فراز فوق، تاکیدی استبر صداقت درمدعی عشق حسینی و ولای اهل بیت، تا صف عاشقان صادق را از عاشقنمایانمنافق جدا سازد و اشک برخاسته از سوز دل را از اشکتصنعی و ریاکارانه متمایز سازد.
مرحوم ملا حبیب الله، در بیان جایگاه رفیع محبت که دل است وهمچون کعبه مقدس است و بیتخدا و حرم پروردگار محسوب شده است،بیان لطیفی دارد و میافزاید:
«از عارفی احوال دل را پرسیدند:
گفت: دل را حقیقت ندانم، لکن وضعی چند از وی میگویم. «دل»صحرایی است که آن را لقب «یقین» باشد و در این صحرا چشمهایاست که آن را «عین الیقین» گویند و در کنار آن حق تعالیدرختی آفریده که آن را «شجرة السرور» میگویند و در زیر آندرخت، تختی نهادهاند که آن را «سریر الموده» گویند. پس بادیبوزد که آن را «ریح المغفره» گویند و رعدی بوزد که آن را«رعد المحبه» گویند و بارانی بارد که آن را «مطر الرحمه»گویند. پس، از این باران چند چیز پدید میآید ارغوان وصال، نرگس الفت،درخت امانت، گل توحید، مورد ارادت، ریحان صبر، زعفران رضا،بنفشه صفا، سنبل وفا، نبات بقا، بوی لقا، میوه مهر، نغمه شوقو لاله صدق. پس دیواری گرد او کشیده است، ملکی بر او «معرفت»نام، بر تختشریعت نشسته، عقل، ندیم او و تمیز، حاجب او و چشم،طلایه او و گوش، صاحب خبر او و دست، کاتب او و زبان، ترجمان اوو طاعت، لشکر او و زهد، لباس او و توکل، مرکب او و تفکر، بازاو. و چون بنده صیاد پای بر مرکب دعا نهد و عنان تضرع به دستگیرد و در میان میدان وصال، جولان کند و طبل مناجات فرو کوبد وباز همتبه صحرای رافتبراند و تیر امانتبر نشانه زند، دوستصید کند... [ص37]
و چه زیبا این وادی پر صفای محبت و سلطنتبیرقیب عشق را به ماجرای جاودانه کربلا پیوند میزند و چنینمیآورد: «و بالجمله تا محبت در دل رسوخ نکند، محبت نباشد.
محبت همان نتیجه معرفت و ایمان است... چون دانستی که محبتحسین بن علی(ع) محبتخداست، معلوم شد که جای این محبت دلاست.» [ص39]
در توجیه و تبیین عرفانی اینکه آن امام، چگونهاز فرزندان و یاران دل کند و رو به کعبه مقصود نهاد میگوید:
«وصف حقیقت محبت، برای آنان که شهد وصال نچشیدهاند، محالاست... بعضی گفتهاند که عشق، عبارت از کمال محبت است.
آتشی است که چون در خانه دل افتد، غیر را بسوزد و مهر، پرتویاست که بر ظلمات جان اگر بتابد، جمله را بر افروزد. عشق، برقیاست که جانها سوزد. عالم از پرتو مهر افروزد. بیقراری سپهر ازعشق است. گرم رفتاری مهر از عشق است و بعضی گفتهاند که«المحبه نار فی القلوب تحرق ما سوی المحبوب» [ص43] و آنگاهجلوه این عشق را در صحنه کربلا اینگونه ترسیم میکند:
«... از اینجا معلوم شد که حسین بن علی(ع) حبیب حقیقی خدا بودو پیشاهنگ همه محبان و سرآمد همه عاشقان حضرت ابدیتبود; زیراکه از هر چه بجز محبوب ازلی بود چشم پوشیده و در میدان مجاهدتکوشیده، تا از شراب طهور وصال محبوب نوشیده و از سر جان گذشتتا به وصال جانان رسید.»[ص46].
این حال و وصف، نه تنها در سالار شهیدان، بلکه در یاران شهیداو نیز جلوه یافته بود که آنگونه سر و جان باخته، به کوی معبودشتافتند، در این مورد هم از قلم زیبای ملا حبیب الله شریفکاشانی بهره بگیریم که مینویسد:
«یاران باوفای حضرت شاه کربلا در روز عاشورا، چون از همه علایقرستند و دل در یاری خدا بستند، در شدت عطش شراب زلال وصالنوشیدند و در حرارت شمشیر و سنان، سندس و استبرق مشاهده جماللا یزال پوشیدند و چون در میان هیاهوی اعدا، ندای «سارعوا الیمغفره من ربکم» از زبان محبوب حقیقی خود شنیدند، از خود بیخود، به میدان دویدند و از راه صدق محبت کوشیدند تا به منزلجانان رسیدند.»[ص96]
این نمونهای بود از قلم توانای چهرهنماو رازگشای عالمان صاحبدل شیعه، که رمز و راز درونی حادثهکربلا و محبتشیعه به «آل الله» را گشودهاند و آثاری زیبا وماندگار، پدید آوردهاند. بر قلم به دستان وادی معارف دین نیزمیسزد که با صلابت ادبی و غنای محتوایی و زیبایی تعابیر،چهرههای هر چه دوستداشتنیتر از مکتب و اسوههای آن ارائه دهندو موجب حیات و استمرار ادب «آل الله» گردند.
نگاهی به الصحیفة الحسینیة در موسوعة الادعیة
منابع مقاله:
فصلنامه مشکوة ، شماره 76 و 77 ، سال 1381، سلمانی رحیمی ، امیر؛
... طوبی لِمن کام خادما اَرقا
یشکو اِلی ذی الجلالِ بَلواه
... اذا ابتلی بالظّلامِ مبتهلاً
اَکرَمه اللّه ثمّ اَدناه
الامام الحسین علیهالسلام
آنگاه حضرتش به این ندا خوانده شد:
لبیک عبدی و انت فی کنفی
و کُلّما قلتَ قد عَلِمناه
صوتک تشتاقه ملائکتی
فحسبُک الصوتُ قد سمعناه(1)
بارها شنیده و گفتهایم که امامان علیهمالسلام نوری واحدند؛ اما بسیار میشود که چون راهی به درون همین گویندگان و شنوندگان باز میکنیم، درمییابیم یکی را شجاعتر از دیگری و آن دیگر(2) را زاهدتر از این به باور نشاندهایم، تا آنجا که در فرهنگ عامّه، سیّد حسنی آرامتر از سید حسینی که مظهر خروش و قهر الهی است، دانسته یا شناخته میشود.
گفتنی است این مختصر و توان نگارنده، گنجایش معرّفی جنبه اشاره شده را از وجود نورانی حسین بن علی علیهماالسلام ندارد، بلکه در پی آن است تا نشان دهد امام شهیدان، امام عارفان و ساجدان و چراغی فرا روی شب زندهداران و خلوتگزیدگان انس با ذات باری است.
حسین علیهالسلام ، تنها امام کربلا، مدینه و مکه و طوطی شکر شکن فراز نیزه نیست که دلی گذاخته از عشق الهی و زبانی گشاده در مناجات دارد و شگفت آنکه صحیفه حسینیه، مهجور و شگفتتر آنکه ناآشنا به گوش سیراب کنندگان خاکش به آبِ دیده است.
فرهنگ نویسی در روزگار حاضر به دلیل نقش آن در راهنمایی پژوهشگران به منابع اصیل و معتبر مورد توجه است. از سویی گرایش به سلوک عارفانه و احساس نیاز به منبعی برای پاسخ به نیازهای معنوی بشر به ویژه نسل جوان، چنان نمودی یافته که از آن به موج تعبیر میشود.
بنابراین آبشخوری زلال، غبار ناگرفته و سیرابکننده باید تا خنکای آن آتش این شوق را فرو نشاند. به علاوه، بخشی در خور توجه از معارف اسلامی را به ترازوی نقد فرهیختگان و علاقهمندان به حکمت ناب با هر دین و آیینی گذارد.
موسوعة الادعیة مجموعهای ارزشمند با بیش از پنج هزار صفحه است که به عنوان نخستین اثر در نوع خود از سوی بنیاد پژوهشهای اسلامی انتشار یافته است.
این مجموعه به رغم سه سال فاصله میان چاپ جلد نخست و جلد پایانی (ششم) از یکنواختی لازم در صفحه آرایی، جلد و دیگر مشخصههای فنی برخوردار است.
فراهمآورنده اثر، فاضل فرهیخته جناب آقای جواد قیومی اصفهانی در مقدمهای به نسبت طولانی به بحث در باره دعا، شرایط دعاکننده، انواع دعاها، استجابت دعا و مانند آن پرداخته و موضوع را از زوایای گوناگون مورد نقد و بررسی قرار داده است.
بهرهمندی از منابع اصیل و مورد وثوق در کنار نقل نکردن آن دسته از دعاهایی که به درستی انتساب آنها اطمینان نیافته، سبب شده این مجموعه به عنوان سندی محکم و قابل اعتماد برای دیگر پژوهندگان درآید و بحق سزاوار نام خود (موسوعة الادعیة / دانشنامه دعا) گردد.
فصلها و بابهای این دوره، همان ترتیب روشن شدن عالَم به نور ازهر چهارده معصوم علیهمالسلام ، پس از «ادعیة الآیات القرآنیة» را داراست. ترتیب داخلی هر باب نیز به شرح زیر است:
ـ ما ورد عنهم فی ثناء اللّه و تسبیحه و تمجیده؛
ـ ما ورد عنهم فی الصلوات علی رسوله و آله؛
ـ ما دعا لاَِحد اَو علی اَحد؛
ـ ما یرتبط بالکتب الفقهیّة علی ترتیبه؛
ـ سائر الادعیة؛
که کار مراجعهکننده را در یافتن موضوع، آسان میکند.
در ادامه، محتوای هر جلد از نظر خوانندگان محترم میگذرد:
جلد اول، 888 صفحه
ـ بخش اول، ذیل 71 عنوان، آیاتی از قرآن کریم که دربرگیرنده دعایی است؛ نظیر دعاء آدم و حوا علیهالسلام ، دعاء جنود طالوت علیهالسلام ، دعاء الراسخین فی العلم، دعاء المستضعفین و... .
ـ بخش دوم، «الصحیفة النبویّة» که در 23 باب تنظیم شده و هر باب با عنوانی فرعی به بخشی با مراجعه آسان تقسیم شده است؛ نظیر الباب الثانی و العشرون، ادعیّته فی شهور السنة، اذا رأی هلال رجب،... عند الافطار،... لیلة عاشوراء.
جلد دوم، 892 صفحه
ـ بخش اول، الصحیفة العلویّة که در 23 باب، دعاهای امام امیرالمؤمنین علیهالسلام را ذیل بیش از 530 عنوان جزئی تنظیم نموده است؛ نظیر الباب السادس عشر، ادعیّته فی قضاء الحوائج، اذا قصد انسانا لحاجة...، لطلب الحاجة من اللّه تعالی و...
ـ بخش دوم با 9 باب، مجموعهای از دعاهای نقل شده از حضرت فاطمه زهرا(س) و ذیل نزدیک به 70 عنوان فرعی است؛ نظیر الباب الثانی، ادعیتها فیمن دعت له و دعت علیه، لبعلها علیهالسلام ،... علی من ظلمها و الخ. پایان بخش این جلد، فهرست منابع و مطالب است که 123 صفحه را در بر میگیرد.
جلد سوم، 1062 صفحه
ـ دارای چهار بخش شامل: الصحیفة الحسنیّة، الصحیفة الحسینیّة، الصحیفة السجّادیّة، الصحیفة الباقریّة. این چهار بخش خود دارای بیش از 50 باب و نزدیک به هشتصد عنوان فرعی است.
بیش از 60 صفحه کتاب، گویای منابع دعاهای نقل شده در این جلد میباشد و برخی از عنوانهای فرعی آن بدین گونه است: فهرس مطالب الصحیفة الباقریّة، الباب الرابع، ادعیته فیما ترتبط بکتاب الطهارة، اذا فرغ من الوضوء،... عند تغسیل المؤمن،... فی التکبیر علی المیت الذی لا یعرفه.
جلد چهارم، 1062 صفحه
این جلد با عنوان الصحیفة الصادقیة، با وجود داشتن بیشترین صفحه، تنها به دعاهای نقل شده از امام صادق علیهالسلام اخصاص دارد. 29 باب کتاب با نزدیک به 1000 عنوان فرعی، حکایت از دقت در سبر و تقسیم این حجم انبوه از دعاهای منقول دارد.
فهرست منابع آن در بیش از 140 صفحه جای گرفته و برخی از عنوانهای آن بدین قرار است: الباب السابع، ادعیته فیما یرتبط بکتاب الصلاة، اذا قام من اللیل،... فی قنوت الوتر،... بین السجدتین...، فی سجدة السهو...، فی الاستخارة و الخ.
جلد پنجم، 752 صفحه
دارای شش بخش اصلی: الصحیفة الکاظمیة، الصحیفة الرضویة، الصحیفة التقویّة، الصحیفة النقویّة، الصحیفة العسکریة و الصحیفة المهدیّة. هر بخش دارای چند باب و بخش پایانی کتاب شامل فهرست منابع با بیش از 70 صفحه و فهرست مطالب با نزدیک به 25 صفحه است.
در بخشی با عنوان «فهرس مطالب الصحیفة الرضویة»، ذیل باب دوازدهم، عنوان فرعی 80 به بعد میخوانیم: «ادعیته فی امور شتّی، بعد ان ناظر جماعة، لمّا هدّده المأمون لقبول الخلافة، لمّا ولّی العهد، قبل شهادته و عند زیارة القبور».
جلد ششم، 464 صفحه
این جلد نیز همانند جلد چهارم، تنها دارای یک بخش و با عنوان «المزار» است. 17 باب این کتاب به بیان آداب زیارت، زیارات پیامبر صلیاللهعلیهوآله ، زیارات فاطمه علیهاالسلام ، زیارات ائمه بقیع و مانند آن میپردازد.
بهرهمندی از 363 منبع در تدوین این دانشنامه سبب گردیده ارباب فضل آن را به دیده اثری علمی بنگرند. از سویی تلاشهای مؤلف فاضل و حوصله ایشان را به خوبی مینمایاند.
الصحیفة الحسینیة
الصحیفة الحسینیة، در جلد سوم از صفحه 43 آغاز و به صفحه 125 پایان مییابد. در این مجال، 79 دعای کوتاه و بلند از آن امام دیده میشود که بنا بر آنچه گذشت، «فی التسبیح للّه تعالی فی الیوم الخامس من الشهر» در صدر و «فی موقف عرفة» در پایان آن قرار گرفته است. بجز دومین دعا (فی المناجاة للّه تعالی) همه به نثر هستند، با شیوایی و آهنگ خاص این گونه متون.
دعایی دیگر در مناجات با خدا در کنار حجرالاسود، در خواستنِ مکارم اخلاق، خواستن شوق به آخرت، ایمنی یافتن از استدراج و آمرزش خواهی برای مردگان، در مجموع عنوانهای باب نخست را تشکیل میدهد.
در باب دوم، دعا در حق علی بن حسین، زهیر بن قین، قیس بن مسهّر، ابو ثمامه صائدی، جون (غلام ابوذر)، یزید بن زیاد، یزید بن مسعود، ضحاک بن عبداللّه و شیعیان خود، همچنین نفرینهایی بر کشندگان خویش، عمر بن سعد، شمر، مردی از کنده، زرعه دارمی، عبداللّه بن حصین، محمد بن اشعث، ابن ابی جویریه، ابن جوزه، تمیم بن حصین، جبیره از کلب، مالک بن حوزه و ابوسفیان دیده میشود.
باب سوم به دعاهای حضرتش در نماز، اعم از قنوت، سجده یا نماز باران و میت اختصاص یافته و باب چهارم در خصوص دعاهای آن امام در مسیر جهاد و قیام و در روز عاشوراست.
باب پنجم به عنوان مختصرترین باب به دعای حضرت در هنگام سوار شدن بر مرکب اختصاص مییابد. عنوان باب ششم «ادعیته فی قضاء الحوائج» و عنوان باب هفتم «ادعیته فی العوذ و الأحراز» و عنوان باب هشتم و آخرین آن «ادعیته فی شهور السنه» میباشد که حاوی متن کامل دعای عرفه است.
1- موسوعة الادعیة، ج 3 (الصحیفة الحسینیة)، ص 49-47.
کتاب شهيد فاتح (عاشورا پژوهی)
منابع مقاله:
مجله دين پژوهان، شماره 5، ؛
اين کتاب مشتمل بر 5 فصل به تحليل عاشورا پرداخته است که در فصل اول پيرامون سندسازی عاشورا بحث شده است که از محاسن آن اين است که برای پژوهشگران و محققان در زمينه زندگانی امام حسين عليهالسلام و حماسه عاشورا مفيد و راهگشا باشد علاوه بر آن میتواند نشانگر مستند بودن آراء و افکاری باشد که در اين کتاب مورد نقد و بررسی قرار گرفته است.
در فصل دوم به پيشينه بحث و پژوهش در تحليل و تفسير قيام عاشورا پرداخته است و در فصل سوم فلسفه عاشورا از ديدگاه اهل سنت به رشته تحرير نگاشته شده است که از آوردن نظرات انديشمندان معاصر از اهل سنت صرف نظر شده است زيرا علاوه بر اينکه در کتب ديگر بصورت مفيد و مختصر مورد بحث قرار گرفته است از ادامه بحث خودداری میگردد.
و در فصل چهارم عاشورا از ديدگاه مورخان و مقتل نگاران مورد بحث قرار گرفته است و نهايتا در فصل پنجم حکمت قيام امام حسين عليهالسلام از منظر علمای شيعه مورد بررسی قرار گرفته است که بطور کلی درباره علل قيام سيدالشهداء در آغاز از طرف مخالفان قيام و هواداران بنی اميه پرداخته است تا با تمسک به ظواهر آياتی چون «ولا تلقوا بايديکم الی التهلکه» تحريف و تخطئه گردد و سپس همان را علمای سلفيه از سنیها دنبال کردند و دانشمندان شيعی در جوابگويی به آنها به تحليل اقناعی و مبتنی بر مقبولات مخالف بسنده کردند، اما طولی نکشيد که اين جواب که در موضع انفعالی و به صورت تدافعی تدارک شده بود از باب «دفع افسد به فاسد» انگاشته شد و مردود و متروک واقع گشت و برای توضيح مطلب مباحثی چون عصمت امام و علم امام عليهالسلام مطرح گرديد و در اين ميان اصل شهادت بر هر اصل ديگری در حوزه عاشورا پژوهی غلبه پيدا کرد و بطور کلی حکمت و فلسفه قيام امام عليهالسلام عبارتند از: 1- امتناع از بيعت با يزيد به هر نحو ممکن 2- جواب گويی و ترتيب اثر دادن به نامهها و بيعت کوفيان و در نتيجه تشکيل حکومت 3- قيام به امر به معروف و نهی از منکر تا پای جان و شهادت و به نظر میرسد که همه حرفها در تحليل عاشورا به يکی از سه مورد فوق بر میگردد و آراء ديگری نظير گريه و يا برخی توجيههای عاشقانه و ... سالبه به موضوع از او و هرگز ربطی به قيام سيدالشهداء عليهالسلام ندراد.
و با کمی تأمل معلوم میشود که حتی اين سه رأی به ظاهر متضاد هم، در حقيقت تعارض به هم ندارند و هر سه قابل جمع اند و با عنوان کلیتر و دقيقتر و همچنين مستندتر و واقعیتر میتوان هر سه نظر را در طول هم و هر کدام را در جايگاه دقيق خود مورد بحث قرار داد.
حماسه حسيني 2
نهضتحسينى،حماسهاى مقدس
گفتيم يك سخن يا منظومه،يك شعر يا نثر حماسى آن است كه در روح انسانى جولان و هيجانى در جهتسلحشورى و مقاومت و ايستادگى و دفاع از عقيده ايجاد كند،و يك خصيتحماسى آن كسى است كه در روحش اين موج وجود دارد،يك روحيه متموجى از عظمت،غيرت،حميت،شجاعت،حس دفاع از حقوق و حس عدالتخواهى دارد.و باز عرض كرديم كه تاريخچه عاشورا تاريخچهاى است كه دو صفحه دارد.يك صفحه آن صفحهاى ستسياه و تاريك،نمايشى است از جنايتبشريت،جنايتبسيار بسيار عظيمى،يك داستان جنايى و يك ظلم بى حد و حساب است و بنا بر اين،داستان جنايى ما قهرمانانى دارد كه قهرمانان جنايتند.پسر معاويه،پسر زياد،پسر سعد و يك عده افراد ديگر،قهرمان اين داستان جنايى هستند.اما تمام اين داستان جنايت نيست،يعنى داستان ما يك صفحه ندارد،دو صفحه دارد.تنها اين نيست كه يك عده جنايتكار بر يك عده مردم پاك و بيگناه جنايت وارد كردند. بله،داستانهايى هست كه فقط و فقط جنايى است،يك صفحه بيشتر ندارد و آن هم مملو از جنايت است.
مثلا داستان پسران مسلم بن عقيل فقط يك داستان جنايى است و بس،كه دو تا طفل نا بالغ بيگناه پدر كشته غريب در يك شهر به دستيك آدم جانى مىافتند و او به طمع اينكه به پولى برسد،به شكل فجيعى آنها را به قتل مىرساند.وقتى ما اين تاريخچه را مطالعه مىكنيم، از يك طرف جنايت مىبينيم و از طرف ديگر دو تا طفل معصوم نابالغ غريب كه جنايتبر آنها وارد شده است كه اينها حرفى هم نداشتهاند و نمىتوانستهاند حرفى داشته باشند چرا كه بچههايى در سنين ده ساله و دوازده ساله يا كمتر بودهاند.اين فقط يك داستان جنايى است و از نظر آن دو طفل،رثاء است،مصيبت است،مظلوميت است.
اما داستان كربلا اين طور نيست،يك داستان دو صفحهاى است كه از نظر آن صفحه ديگر بيشتر قابل مطالعه است.از نظر آن صفحه،جنبه مثبت دارد،صورت فعالى دارد،نمايشگاهى است از عظمت و علو بشريت،از رفعتبشريت،نمايشگاه معالى و مكارم انسانيت است،سراسر حماسه است،عظمت و شجاعت و حق خواهى و حق پرستى در آن موج مىزند.از اين نظر، ديگر قهرمان داستان ما پسر معاويه و پسر زياد و پسر سعد و ديگران نيستند.از اين نظر قهرمان داستان پسران على هستند،حسين بن على است،عباس بن على است،دختر على زينب است،يك عده از مردان فداكار درجه اولى هستند كه خود حسين كه حاضر نيستيك كلمه مبالغه و گزاف در سخنش باشد آنها را ستايش مىكند.
امام حسين در شب عاشورا اصحاب خودش را ستايش كرد،نگفتيك عده مردم بيگناه و بيچاره فردا كشته مىشويد و به عمر شما خاتمه داده مىشود،بلكه آنها را ستايش كرد و فرمود:«فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى» (1) من يارانى در جهان بهتر از ياران خودم سراغ ندارم،يعنى من شما را بر ياران«بدر»(كه ياران پيغمبر بودند)ترجيح مىدهم،بر ياران پدرم على ترجيح مىدهم،بر يارانى كه قرآن كريم براى انبياء ذكر مىكند و كاين من نبى قاتل معه ربيون كثير فما وهنوا لما اصابهم فى سبيل الله و ما ضعفوا و ما استكانوا و الله يحب الصابرين (2) ترجيح مىدهم،يعنى اعتراف مىكنم كه همه شما قهرمان هستيد.سخنش اين طور آغاز مىشود:«مرحبا،مرحبا به گروه قهرمانان!»بنا بر اين حالا كه فهميديم اين داستان دو صفحه دارد،مىخواهيم صفحه دوم آن را هم مورد مطالعه قرار دهيم و اعتراف كنيم كه ما در گذشته اين اشتباه را مرتكب شدهايم كه اين داستان را فقط از يك طرف آن مطالعه كردهايم و غالبا آن طرف ديگر داستان را مسكوت عنه گذاشتهايم،يعنى ما نمايشگر قهرمانيهاى جنايتكارانه پسر معاويه و پسر زياد و پسر سعد بوده و هستيم.
من براى اين دستهها (3) حقيقتا احترام قائل هستم چون ابراز احساسات است،احساساتى صد در صد طبيعى ناشى از عقيده و ايمان.آنهايى كه مىدانند اگر در يك ملت احساسات طبيعى ناشى از عقيده و ايمان در باره قهرمانان بزرگ آن ملت وجود داشته باشد چقدر ارزش دارد، مىدانند كه من چه مىگويم.نبايد اينها را نسخ كرد،نبايد با اينها مبارزه كرد،بايد اينها را اصلاح كرد.بايد اين احساسات بسيار بسيار عظيم را كه فقط ناشى از قدرت عقيده و ايمان است،اصلاح كرد.آيا اگر شما ميلياردها دلار خرج كنيد،مىتوانيد يك چنين احساساتى در ملتبه وجود بياوريد؟!
اينكه آن بابا از جيب خودش پول خرج مىكند،خودش را بيكار مىكند،زنجير بر مىدارد پشتخودش را سياه مىكند و اشك او هم متصل جارى است،ارزش دارد و نبايد با آن مبارزه كرد و گفت اين كارها وحشيگرى است.ابراز احساسات براى قهرمانان بزرگ تاريخ وحشيگرى نيست.فقط اشتباه او در اين است كه وقتى مىخواهد ابراز احساسات كند،به شكلى ابراز احساسات مىكند كه نمايشگر قهرمانى جنايتكارانه جنايتكاران و نمايشگر مظلوميت آن كسى است كه به او عشق مىورزد و علاقه دارد.او نمىداند حالا كه مىخواهد نمايشگرى بكند بايد طورى نمايشگرى بكند كه نمايشگر حماسه حسينى باشد،نمايشگر آن جنبه نورانى و روشن تاريخ عاشورا باشد،نمايشگر روح حسين بن على باشد.خوشبختانه كم و بيش اين بيدارى پيدا شده است و گاهى انسان به چشم مىبيند كه بعضى از دستجات توجه كردهاند كه چه بايد بكنند و چه مىكنند.
مرد بزرگ،روحش صاحب حماسه است،خواه براى خودش كار كرده باشد يا براى يك ملت و يا براى بشريت و انسانيت كار كرده باشد و يا حتى بالاتر از انسانيت فكر كند و خودش را خدمتگزار هدفهاى كلى خلقتبداند،كه اسم آن را«رضاى خدا»مىگذارد،بدين معنى كه خداوند اين خلقت را آفريده و براى آن يك مسير و هدف كلى قرار داده است،اين راه،راه رضاى خداست.
مرد بزرگ كسى است كه در روحش حماسه وجود داشته باشد،غير از اين نمىتواند باشد. نادرشاه افشار اگر يك حماسه در روحش وجود نمىداشت،نمىتوانست افاغنه را از ايران بيرون كند و نمىتوانست هندوستان را فتح كند،اين خودش يك حماسه است.اما اينكه بعد كارش به يك ماليخوليا كشيد و خودش دشمن جان ملتخودش شد،مطلب ديگرى است.
اسكندر،خواه ناخواه در روحش يك حماسه،يك موج وجود داشته است،شاه اسماعيل همين طور،ناپلئون همين طور.اسكندر،نادرشاه و شاه اسماعيل،همه اينها يك اراده بزرگ هستند، يك همتبزرگ هستند،يك حماسه بزرگ هستند ولى حماسه مقدس نيستند،براى اينكه هر يك از اينها مىخواهد شخصيتخودش را توسعه بدهد،مىخواهد همه چيز را در خودش هضم كند،مىخواهد ملتها و مملكتهاى ديگر را در مملكتخويش هضم كند،و لذا از نظر يك ملت،يك قهرمان ملى است ولى از نظر ملت ديگر يك جنايتكار است.اسكندر براى يونانيان يك قهرمان است و براى ايرانيان يك جنايتكار،براى يونانى يك قهرمان است چون به يونان عظمت داد،چون قدرتهاى ديگر،ثروتهاى ديگر،عظمتهاى ديگر را خرد كرد و پرچم يونان را در مملكتهاى ديگر به اهتزاز در آورد.اما از نظر قوم مغلوب،او نمىتواند يك قهرمان باشد. ناپلئون براى فرانسويها قهرمان است،اما آيا براى روسيه يا براى انگلستان هم قهرمان است؟ البته نه.آنها حماسه هستند،ولى يك حماسه فردى از نوع خود خواهى.يك حماسه بزرگ استيعنى يك خود خواهى بزرگ است،يك خود پرستى بزرگ است،يك جاه طلبى بزرگ است.(در مقابل جاه طلبىهاى كوچك،جاه طلبىهاى بزرگ هم در دنيا پيدا مىشود.)اما اين حماسهها حماسههاى مقدس شمرده نمىشوند.
مشخصات حماسه مقدس
حماسه مقدس مشخصات ديگرى دارد كه عرض مىكنم،مشخصاتى كه به موجب آنها ديگر ناپلئون و اسكندر نمىتوانند حماسه مقدس باشند.حماسه مقدس آن كسى است كه روحش براى خود موج نمىزند،براى نژاد خود موج نمىزند،براى ملتخود موج نمىزند،براى قاره يا مملكتخود موج نمىزند،او اساسا چيزى را كه نمىبيند شخص خود است،او فقط حق و حقيقت را مىبيند و اگر خيلى كوچكش بكنيم بايد بگوييم بشريت را مىبيند.اين آيه قرآن يك آيه حماسى است: قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله (4) اى اهل كتاب،اى كسانى كه ادعاى مذهب داريد!بياييد با همديگر يك سخن داشته باشيم،بياييد خودمان را فراموش كنيم و فقط عقيده را ببينيم،بياييد در راه يك عقيده خود را فراموش كنيم،بياييد يك سخن را ايده خودمان قرار بدهيم:«الا نعبد الا الله»جز خدا هيچ موجودى را قابل پرستش ندانيم، و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله بياييد استثمار را ملغى كنيم،استعباد را ملغى كنيم،بشر پرستى را ملغى كنيم،عدل و مساوات را در ميان بشريتبياوريم.نگفت قوم من،قوم تو،با هم همدستشويم و پدر يك قوم ديگر را در بياوريم،اين حرفها نيست.
پس يك جهت كه اين حماسه مقدس مىشود اين است كه هدفش مقدس و پاك و منزه است، مثل خورشيد عالمتاب است كه بر همه مردم و بر همه جهانيان مىتابد.
دومين جهت تقدس اين گونه قيامها و نهضتها اين است كه در شرايط خاصى كه هيچ كس گمان نمىبرد قرار گرفتهاند،يعنى يكمرتبه در يك فضاى بسيار بسيار تاريك و ظلمانى يك شعله روشن مىشود،شعلهاى در يك ظلمت مطلق،فرياد عدالتى است در يك استبداد و ستم مطلق،جنبشى است در يك سكون و در حالى كه همه ساكن و مرعوبند،كلام و سخنى است در يك خاموشى مرگبار.
به عنوان مثال نمرودى پيدا مىشود كه يك مرد باقى نمىگذارد،و در همين زمان نهضت مقدس ابراهيم صورت مىگيرد: ان ابراهيم كان امة قانتا (5) .يا فرعونى پيدا مىشود و همان طورى كه قرآن مىفرمايد: ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح ابنائهم و يستحيى نسائهم (6) و در همين عصر موسايى پيدا مىشود.و يا در عصر عثتخاتم الانبياء كه تمام دنيا در ظلمت و خاموشى و هرج و مرج و فساد فرو رفته است ناگهان فرياد«قولوا لا اله الا الله تفلحوا»بلند مىشود.
دولت اموى است،تمام نيروها را به نفع خودش تجهيز كرده استحتى نيروى مذهب را،به اين ترتيب كه محدثين از خدا بى خبر را استخدام كرده و به آنها پول مىدهد تا به نفع او حديث جعل كنند.مىگويند يك عالم اموى گفته است:«ان الحسين قتل بسيف جده» (7) حسين با شمشير جدش كشته شد،و منظور او اين بوده است كه حسين به حكم دين جدش كشته شد.ولى من مىگويم اين حرف به معنى ديگرى درست است و آن اينكه بنى اميه توانسته بودند اسلام را آنچنان استثمار و استخدام و منحرف كنند كه يك عده مردم از خدا بى خبر به عنوان جهاد و خدمتبه اسلام،به جنگ حسين بيايند(و كل يتقربون الى الله بدمه) .بعد از شهادت ابا عبد الله به شكرانه اين عمل چندين مسجد ساخته شد.ببينيد ظلمت و (8) تاريكى چقدر بوده است!
آن وقتشعلهاى مانند شعله حسينى در يك چنين شرايطى پيدا مىشود،شرايطى كه نوشتهاند اگر يك نفر مىخواستيك جمله در باره على عليه السلام روايتبكند مثلا بگويد من از پيغمبر چنين چيزى را در باره على شنيدم يا مىخواهم فلان قضيه يا فلان خطبه را از على نقل بكنم،مىرفتند در صندوقخانهها،درها را از پشت مىبستند،بعد كسى كه مىخواست جمله را نقل كند،طرف را قسمهاى مؤكد مىداد كه من به اين شرط براى تو نقل مىكنم كه آن را براى احدى نقل نكنى مگر براى كسى كه به اندازه خودت قابل اعتماد باشد، و تو هم او را به همين اندازه قسم بدهى كه براى شخص غير قابل اعتماد نقل نكند.
سومين جهت تقدس نهضتحسينى اين است كه در آن يك رشد و بينش نيرومند وجود دارد، يعنى اين قيام و حماسه از آن جهت مقدس است كه قيام كننده چيزى را مىبيند كه ديگران نمىبينند،همان مثل معروف:«آنچه را كه ديگران در آينه نمىبينند او در خشتخام مىبيند»، اثر كار خودش را مىبيند،منطقى دارد ما فوق منطق افراد عادى،ما فوق منطق عقلايى كه در اجتماع هستند.ابن عباس،ابن حنفيه،ابن عمر وعده زيادى در كمال خلوص نيت،حسين بن على را از رفتن به كربلا نهى مىكردند.آنها روى منطق خودشان حق داشتند،ولى حسين چيزى را مىديد كه آنها نمىديدند.آنها نه به اندازه حسين بن على خطر را احساس مىكردند و نه مىتوانستند بفهمند كه چنين قيامى در آينده چه آثار بزرگى دارد،اما او به طور واضح مىديد.چندين بار گفت:به خدا قسم اينها مرا خواهند كشت،و به خدا قسم كه با كشته شدن من اوضاع اينهازير و رو خواهد شد.اين بينش قوى اوست.
روح بزرگ
حسين بن على عليه السلام يك روح بزرگ و يك روح مقدس است.اساسا روح كه بزرگ شد تن به زحمت مىافتد،و روح كه كوچك شد تن آسايش پيدا مىكند.اين خود يك حسابى است. ابن عباسها بيايند نهى كنند،مگر روح حسين اجازه مىدهد؟!متنبى،شاعر معروف عرب شعر خوبى دارد،مىگويد:
و اذا كانت النفوس كبارا تعبت فى مرادها الاجسام (9)
مىگويد وقتى كه روح بزرگ شد جسم و تن چارهاى ندارد جز آنكه به دنبال روح بيايد،به زحمتبيفتد و ناراحتشود.اما روح كوچك به دنبال خواهشهاى تن مىرود،هر چه را كه تن فرمان بدهد اطاعت مىكند.روح كوچك به دنبال لقمه براى بدن مىرود اگر چه از راه دريوزگى و تملق و چاپلوسى باشد.روح كوچك دنبال پست و مقام مىرود و لو با گرو گذاشتن ناموس باشد.روح كوچك تن به هر ذلت و بدبختى مىدهد براى اينكه مىخواهد در خانهاش فرش يا مبل داشته باشد،آسايش داشته باشد،خواب راحت داشته باشد.
اما روح بزرگ به تن نان جو مىخوراند،بعد هم بلندش مىكند و مىگويد شب زندهدارى كن. روح بزرگ وقتى كه كوچكترين كوتاهى در وظيفه خودش مىبيند،به تن مىگويد اين سر را توى اين تنور ببر تا حرارت آن را احساس كنى و ديگر در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهى نكن! (10) روح بزرگ آرزو مىكند كه در راه هدفهاى الهى و هدفهاى بزرگ خودش كشته شود،فرقش شكافته مىشود،خدا را شكر مىكند (11).روح وقتى كه بزرگ شد،خواه ناخواه بايد در روز عاشورا سيصد زخم به بدنش وارد شود.آن تنى كه در زير سم اسبها لگد مال مىشود،جريمه يك روحيه بزرگ را مىدهد،جريمه يك حماسه را مىدهد،جريمه حق پرستى را مىدهد، جريمه روح شهيد را مىدهد.
وقتى كه روح بزرگ شد،به تن مىگويد من مىخواهم به اين خون ارزش بدهم.
شهيد به چه كسى مىگويند؟روزى چقدر آدم كشته مىشوند؟مثلا هواپيما سقوط مىكند و عدهاى كشته مىشوند،چرا به آنها شهيد نمىگويند؟چرا دور كلمه«شهيد»را هالهاى از قدس گرفته است؟چون شهيد كسى است كه يك روح بزرگ دارد،روحى كه هدف مقدس دارد، كسى است كه در راه عقيده كشته شده است،كسى است كه براى خودش كار نكرده است، كسى است كه در راه حق و حقيقت و فضيلت قدم برداشته است.
كار«شهيد»
شهيد به خون خودش ارزش مىدهد.يك نفر به ثروت خودش ارزش مىدهد و به جاى آنكه ثروتش در بانكها ذخيره باشد،آن را در يك راه خير مصرف مىكند كه هر يك ريالش با مقياس معنا بيش از صدها هزار ريال ارزش داشته باشد،ثروت خود را به صورت يك مؤسسه عام المنفعه مفيد فرهنگى،مذهبى و اخلاقى در مىآورد و با اين عمل به آن ارزش مىدهد. ديگرى به فكر خودش ارزش مىدهد،به خودش زحمت مىدهد و يك كتاب مفيد و اثر علمى به وجود مىآورد.ديگرى به ذوق فنى خودش ارزش مىدهد و صنعتى را در اختيار بشر قرار مىدهد.ديگرى به خون خودش ارزش مىدهد،در راه بشريتخون خودش را فدا مىكند. كداميك بيشتر خدمت كردهاند؟شايد خيال كنيد علما يا مخترعين و مكتشفين و ثروتمندان بيشتر به بشر خدمت كردهاند،خير،هيچ كس به اندازه شهدا به بشريتخدمت نكرده است،چون آنها هستند كه راه را براى ديگران باز مىكنند و براى بشر آزادى را به هديه مىآورند،آنها هستند كه براى بشر محيط عدالتبه وجود مىآورند كه دانشمند به كار دانش خود مشغول باشد،مخترع با خيال راحتبه كار اختراع خودش مشغول باشد،تاجر تجارت كند،محصل درس بخواند و هر كسى كار خودش را انجام بدهد.اوست كه محيط[مناسب]را براى ديگران به وجود مىآورد.مثل آنها مثل چراغ و مثل برق است،اگر چراغ يا برق نباشد ما و شما چكار مىتوانيم انجام دهيم؟
قرآن كريم پيغمبر را تشبيه به يك چراغ مىكند،بايد چراغ باشد تا ظلمتها از ميان برود و هر كسى بتواند به كار خودش مشغول باشد.چقدر عالى گفته است اين شاعره زمان ما پروين اعتصامى،خدايش بيامرزد!از زبان شاهدى و شمعى مىگويد:يك شاهد،يك محبوب،يك زيبا روى مورد توجه،يك شب تا صبح در كنار شمعى نشست،هنر نمايىها كرد،گلدوزيها كرد، صنعتى به خرج داد.همينكه از كارهايش فارغ شد،رو كرد به شمع و گفت:نمىدانى من ديشب چه كارها كردم!
شاهدى گفتبه شمعى كامشب در و ديوار مزين كردم ديشب از شوق نخفتم يكدم دوختم جامه و بر تن كردم كس ندانست چه سحر آميزى به پرند از نخ و سوزن كردم تو به گرد هنر من نرسى زان كه من بذل سر و تن كردم
يعنى براى سر و تن خودم هنر بذل كردم.شمع هم به او جواب داد:
شمع خنديد كه بس تيره شدم تا ز تاريكيت ايمن كردم پى پيوند گهرهاى تو بس گهر اشك به دامن كردم
تو مىگويى كه من تا صبح گوهرها را بهم دوختم،ولى اين گوهر اشك من بود كه تا صبح ريخت تا تو توانستى آن گوهرها را در يك رشته بكشى و به گردن خود بيندازى.
خرمن عمر من ار سوخته شد حاصل شوق تو خرمن كردم
من آن كسى هستم كه تا صبح سوختم و تابيدم تا تو به هدف و مقصدت رسيدى.بعد مىگويد:
كارهايى كه شمردى بر من تو نكردى،همه را من كردم (12) ابن سينا قانون ننوشت،محمد بن زكريا الحاوى ننوشت،سعدى ذوق خودش را در بوستان و گلستان نشان نداد،مولوى همين طور،مگر از پرتو شهدا،آنهايى كه تمدن عظيم اسلامى را پايه گذارى كردند،موانع را از سر راه بشريتبرداشتند،آنهايى كه مثل شعلههايى در يك ظلمتهايى درخشيدند و جان خودشان را فدا كردند،آنهايى كه سراسر وجودشان حماسه الهى بود،حق خواهى و حق پرستى بود،آنهايى كه پرچم توحيد را در دنيا به اهتزاز در آوردند و مستقر كردند،آنهايى كه منادى عدالتبودند،منادى حريت و آزادى بودند.ما و شما كه اينجا نشستهايم مديون قطرات خون آنها هستيم،مديون حماسههاى آنها هستيم.حسين بن على سراسر وجودش حماسه است.
كليد شخصيت افراد
روانشناسها،خصوصا كسانى كه بيوگرافى مىنويسند،كوشش مىكنند براى روحيهها يك كليد شخصيت پيدا كنند.مىگويند شخصيت هر كس يك كليد معين دارد،اگر آن را پيدا كنيد سراسر زندگى او را مىتوانيد توجيه كنيد.البته به دست آوردن كليد شخصيت افراد خيلى مشكل است،خصوصا شخصيتهاى خيلى بزرگ.عباس محمود عقاد،دانشمند متفكر مصرى،كتابى نوشته به نام«عبقرية الامام»و در اين كتاب اظهار نظر مىكند كه من كليد شخصيت على را در فروسيت جستجو و پيدا كردم.على مردى است كه در سراسر زندگىاش(چه در ميدان جنگ،چه در محيط خانواده،چه در محراب عبادت،چه در مسند حكومت و در هر جايى)روح مردانگى وجود دارد.«فروسيت»يعنى مردانگى،و مردانگى ما فوق شجاعت است.او مىگويد كليد شخصيت على مردانگى است.
ملاى رومى حدود هفتصد سال قبل از او به اين نكته پى برده بوده است كه در على چيزى بالاتر از شجاعت وجود دارد.در آن داستان معروف،وقتى على عليه السلام دشمنش را به زمين زد و خواست او را بكشد،آن مرد آب دهان خود را به صورت على انداخت و على در آن لحظه او را نكشت و برخاست و قدم زد و بعد كه آمد سر او را ببرد،آن مرد سؤال كرد:چرا اول مرا نكشتى؟گفت:چون من تحت تاثير غضب خودم قرار گرفتم و نمىخواستم دستم حركت كند در حالى كه خشم خودم هم تاثير داشته باشد،بلكه مىخواستم تو را در راه رضاى خدا و هدفهاى كلى خلقت كشته باشم.مولوى اين داستان را خيلى عالى به نظم در آورده است.اين نظم دو بيت دارد كه به نظر من بهتر از اين در مدح على گفته نشده است.مىگويد:
تو ترازوى احد خو بودهاى بل زبانه هر ترازو بودهاى در شجاعتشير ربانيستى در مروت خود كه داند كيستى
در بيت دومش كه مورد نظر من است مىگويد:در شجاعت،تو اسد الله هستى اما در مروت و مردانگى كه ما فوق شجاعت است هيچ كس نمىتواند تو را توصيف كند،تو ما فوق توصيف هستى.
اين مرد بصرى هم به اينجا رسيده است كه به عقيده او كليد شخصيت على مروت،مروءت و فروسيت است. كليد شخصيت امام حسين عليه السلامادعاى اينكه كسى بگويد من كليد شخصيت كسى مانند على يا حسين بن على را به دست آوردهام،انصافا ادعاى گزافى است و من جرات نمىكنم چنين سخنى بگويم،اما اين قدر مىتوانم ادعا كنم كه در حدودى كه من حسين را شناخته و تاريخچه زندگى او را خواندهام و سخنان او را-كه متاسفانه بسيار كم به دست ما رسيده است (13) -به دست آوردهام،و در حدودى كه تاريخ عاشورا را-كه خوشبختانه اين تاريخ مضبوط است-مطالعه كرده و خطابهها و نصايح و شعارهاى حسين را به دست آوردهام،مىتوانم اين طور بگويم كه از نظر من كليد شخصيتحسين حماسه است،شور است، عظمت است،صلابت است،شدت است،ايستادگى است،حق پرستى است.
سخنانى كه از حسين بن على عليه السلام نقل شده نادر است ولى همان مقدارى كه هست از همين روح حكايت مىكند.از حسين بن على پرسيدند:شما سخنى را كه با گوش خودت از پيغمبر شنيده باشى،براى ما نقل كن.ببينيد انتخاب حسين از سخنان پيغمبر چگونه است! از همين جا شما مىتوانيد مقدار شخصيت او را به دست آوريد.حسين عليه السلام گفت آنچه كه من از پيغمبر شنيدهام اين است:«ان الله تعالى يحب معالى الامور و اشرافها و يكره سفسافها» (14) خدا كارهاى بزرگ و مرتفع را دوست مىدارد،از چيزهاى پستبدش مىآيد. رفعت و عظمت را ببينيد كه وقتى مىخواهد سخنى از پيغمبر نقل كند اينچنين سخنى را انتخاب مىكند،در واقع دارد خودش را نشان مىدهد.از حسين عليه السلام اشعارى هم به دست ما رسيده است كه باز همين روح در آن متجلى است:
سبقت العالمين الى المعانى بحسن خليقة و علو همه و لاح بحكمتى نور الهدى فى ليال فى الضلالة مدلهمه يريد الجاحدون ليطفؤن و يابى الله الا ان يتمه (15)
سخنان بسيار محدودى كه از حسين عليه السلام به ما رسيده همين طور است.اينها مربوط به حادثه عاشورا هم نيست،مربوط به قبل از آن است و ربطى به آنجا ندارد.سخن ديگر از او اين است:«موت فى عز خير من حياة فى ذل»مردن با عزت و شرافت،از زندگى با ذلتبهتر است.
جمله ديگرى كه باز از او نقل كردهاند اين است:«ان جميع ما طلعت عليه الشمس فى مشارق الارض و مغاربها،بحرها و برها و سهلها و جبلها عند ولى من اولياء الله و اهل المعرفة بحق الله كفيىء الظلال».ضمنا شما از اينجا بفهميد يك مردى كه حماسه الهى است فرقش با ديگران چيست.مىگويد:جميع آنچه خورشيد بر آن طلوع مىكند،تمام دنيا و ما فيها،درياى آن و خشكى آن،كوه و دشت آن در نزد كسى كه با خداى خودش آشنايى دارد و عظمت الهى را درك كرده و در پيشگاه الهى سر سپرده است،مثل يك سايه است.بعد اين طور ادامه مىدهد: «الا حر يدع هذه اللماظة لاهلها» (16) آيا يك آزاد مرد پيدا نمىشود كه به دنيا و مافيهاى آن بى اعتنا باشد؟دنيا و مافيها براى انسانى كه بخواهد خود را برده و بنده آن كند،به آن طمع داشته باشد و آن را هدف كار خودش قرار بدهد،مثل لماظه است.مىدانيد لماظه چيست؟ انسان وقتى غذا مىخورد،لاى دندانهايش يك چيزهايى مثلا يك تكه گوشتى باقى مىماند كه با خلال آن را در مىآورد.همان را لماظه مىگويند.يزيد و ملك يزيد و دنيا و مافيهايش در منطق حسين عليه السلام لماظه هستند.بعد مىگويد:ايها الناس!در دنيا بجز خدا چيزى پيدا نمىشود كه اين ارزش را داشته باشد كه شما جان و نفس خودتان را به آن بفروشيد، خودتان را نفروشيد،آزاد مرد باشيد،خود فروش نباشيد.
جملهاى ديگر:«الناس عبيد الدنيا».مردم را به حالتبردگى و بندگىشان اين طور تحقير مىكند كه عيب مردم اين است كه بنده دنيا هستند،برده صفت هستند،بنده مطامع خودشان هستند.روى همين جهت،دين-كه جوهر آزادى است و انسان را از غير خدا آزاد و بنده حقيقت مىكند-در عمق روحشان اثر نگذاشته است.«و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درت معائشهم،فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون.» (17) عثمان ابوذر غفارى را تبعيد و اعلام مىكند كه احدى حق ندارد اين مرد را كه از نظر حكومت مجرم است مشايعت كند. ولى على اعتنا به اين فرمان خليفه نمىكند و خودش و حسن و حسين او را مشايعت مىكنند. هر كدام از آنها جملههايى دارند،حسين بن على هم جملهاى دارد كه مبين پرتو روحش است. ابوذر شيعه على است و در سنين عمرى مانند سنين على،و شايد از على بزرگتر باشد.لذا حسين عليه السلام او را عمو خطاب مىكند و مىگويد:عمو جان!نصيحت من به تو اين است: «اسال الله الصبر و النصر،و استعد به من الجشع و الجزع» (18) عمو جان!از خدا مقاومت و يارى بخواه و از اينكه حرص بر تو غالب بشود-كه بدبخت مىشوى-بر خدا پناه ببر،از جزع بترس. عمو جان!توصيه من به تو اين است كه مبادا در مقابل فشارها و ظلمها اظهار جزع و ناتوانى كنى.
اين چه روحيهاى است كه در تمام سخنانش اين روح كه ما از آن غافل هستيم متجلى است!
[همين طور است]آن سخن اولش كه گفت:«خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتاة و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف» (19) .
در بين راه كه به كربلا مىروند،بعضيها با او صحبت مىكنند كه نرو خطر دارد،و حسين عليه السلام در جواب،اين شعرها را مىخواند:
سامضى و ما بالموت عار على الفتى اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما و واسى الرجال الصالحين بنفسه و فارق مثبورا و خالف مجرما اقدم نفسى لا اريد بقائها لتلقى خميسا فى الهياج عرمرما فان عشت لم اندم و ان مت لم الم كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما (20)
به من مىگوييد نرو،ولى خواهم رفت.مىگوييد كشته مىشوم،مگر مردن براى يك جوانمرد ننگ است؟مردن آن وقت ننگ است كه هدف انسان پستباشد و بخواهد براى آقايى و رياست كشته بشود كه مىگويند به هدفش نرسيد،اما براى آن كسى كه براى اعلاى كلمه حق و در راه حق كشته مىشود كه ننگ نيست چرا كه در راهى قدم بر مىدارد كه صالحين و شايستگان بندگان خدا قدم برداشتهاند.پس چون در راهى قدم بر مىدارد كه با يك آدم هلاك شده بدبخت و گناهكار مثل يزيد مخالفت مىكند، بگذار كشته بشود.شما مىگوييد كشته مىشوم،يكى از ايندو بيشتر نيست:يا زنده مىمانم يا كشته مىشوم.«فان عشت لم اندم»اگر زنده ماندم كسى نمىگويد تو چرا زنده ماندى«و ان مت لم الم»و اگر در اين راه كشته بشوم احدى در دنيا مرا ملامت نخواهد كرد اگر بداند كه من در چه راهى رفتم.«كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما»براى بدبختى و ذلت تو كافى است كه زندگى بكنى اما دماغت را به خاك بمالند.باز مىبينيد كه حماسه است.
در بين راه نيز خطابه مىخواند و مىفرمايد:«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه».بعد در آخرش مىفرمايد:«انى لا ارى الموت الا سعادة و لا الحيوة مع الظالمين الا برما» (21) من مردن را براى خودم سعادت،و زندگى با ستمگران را موجب ملامت مىبينم.
اگر بخواهم همه سخنان او را بيان كنم طولانى مىشود.مىپردازم به شب عاشورا و به نكتهاى اشاره مىكنم كه معمولا به اين نكات كمتر توجه مىكنيم.
زبان به شكايت نگشودن
هر كس ديگرى،هر شخصيت تاريخى در شرايطى قرار بگيرد كه حسين بن على عليه السلام در شب عاشورا قرار گرفت،يعنى در شرايطى كه تمام راههاى قوت و غلبه ظاهرى بر دشمن بر او بسته باشد و قطعا بداند كه خود و اصحابش به دست دشمن كشته مىشوند،در چنين شرايطى زبان به شكايتباز مىكند و اين را تاريخ گواهى مىدهد.جملاتى مىگويند نظير«تف بر اين روزگار»،«افسوس كه طبيعتبا من مساعدت نكرد».مىگويند وقتى ناپلئون در مسكو دچار آن حادثه شد،گفت:افسوس كه طبيعت چند ساعتبا من مخالفت كرد.ديگرى دستش را بهم مىزند و مىگويد:روى تو اى روزگار سياه باد كه ما را به اين شكل در آوردى.
اما حسين بن على اصحابش را جمع مىكند چنانكه گويى روحش از هر شخص موفقى بيشتر موج مىزند،و مىفرمايد:«اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء،اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدين» (22) .مثل اينكه تمام محيط برايش مساعد است و واقعا هم مساعد بود،آن شرايط براى كسى نامساعد است كه هدفش حكومت دنيوى باشد.براى كسى كه حتى حكومت و همه چيز را در راه حق و حقيقت مىخواهد،و مىبيند در راه خودش قدم برداشته،محيط مساعد است.او جز سپاس و شكر چيز ديگرى نمىبيند.
از شعارهاى روز عاشوراى حسين عليه السلام يكى اين است:
الموت اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول النار (23)
تا آخرين لحظهها عملش،حركاتش،سكناتش،سخنانش،تمام حق خواهى،حق پرستى و موجى از حماسه است.شب تاسوعا كه براى آخرين بار به او عرضه مىدارند:يا كشته شدن يا تسليم!اظهار مىدارد:«و الله لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد» (24) به خدا قسم كه من هرگز نه دست ذلتبه شما مىدهم و نه مثل بردگان فرار مىكنم،مردانه مقاومت مىكنم تا كشته بشوم.
آن ساعتهاى آخر،ابا عبد الله باز همان است.باور نكنيد كه ابا عبد الله اين جمله را گفته باشد: «اسقونى شربة من الماء فقد نشطت كبدى».من كه اين جمله را در جايى نديدهام.حسين اهل اين جور درخواستها نبود،بلكه او در مقابل لشكر دشمن مىايستد و فرياد مىكند:«الا و ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السلة و الذلة و هيهات منا الذلة!يابى الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت» (25) مردم كوفه!آن ناكس پسر ناكس،آن زنازاده پسر زنازاده،امير شما،فرمانده كل شما،آن كسى كه شما به فرمان او آمدهايد،به من گفته است كه از اين دو كار يكى را انتخاب كن:يا شمشير يا تن به ذلت دادن.آيا من تن به ذلتبدهم؟ هيهات كه ما زير بار ذلتبرويم!ما تن خودمان را در جلوى شمشيرها قرار مىدهيم ولى روح خودمان را در جلوى شمشير ذلت هرگز فرود نمىآوريم.خداى من كه در راه رضاى او قدم بر مىدارم راضى نيست و مىگويد نكن،پيغمبر كه وابسته به مكتب او هستم مىگويد نكن،آن دامنهايى كه من در آنها بزرگ شدهام،دامن على كه روى زانوى او نشستهام به من مىگويد تن به ذلت نده.
اين يك حماسه است اما نه يك حماسه شخصى يا قومى.در آن منيت نيست، خود پرستى نيست،خدا پرستى است.
در روز عاشورا حسين عليه السلام حد آخر مقاومت را هم مىكند.ديگر وقتى است كه به كلى توانايى از بدنش سلب شده است.يكى از تير اندازان ستمكار،تير زهر آلودى را به كمان مىكند و به سوى ابا عبد الله مىاندازد كه در سينه ابا عبد الله مىنشيند و آقا ديگر بى اختيار روى زمين مىافتد.چه مىگويد؟آيا در اين لحظه تن به ذلت مىدهد؟آيا خواهش و تمنا مىكند؟نه،بلكه بعد از گذشت اين دوره جنگيدن رويش را به سوى همان قبلهاى كه از آن هرگز منحرف نشده است مىكند و مىفرمايد:«رضا بقضائك و تسليما لامرك و لا معبود سواك يا غياث المستغيثين» (26) .اين استحماسه الهى،اين استحماسه انسانى.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين
حماسه حسيني1
دو چهره حادثه كربلا
بسم الله الرحمن الرحيمالحمد لله رب العالمين بارىء الخلائق اجمعين و الصلاة و السلام على عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه،سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على اله الطيبين الطاهرين المعصومين،اعوذ بالله من الشيطان الرجيم:
يا قوم ان كان كبر عليكم مقامى و تذكيرى بايات الله فعلى الله توكلت فاجمعوا امركم و شركائكم ثم لا يكن امركم عليكم غمة ثم اقضوا الى و لا تنظرون . (1) موضوع بحث«حماسه حسينى»است.اول بايد كلمه«حماسه»را كه در زبان فارسى زياد استعمال مىشود،براى شما توضيح بدهم.
معنى حماسه
كلمه«حماسه»به معنى شدت و صلابت است و گاه به معنى شجاعت و حميت استعمال مىشود.علماى شعر شناس،منظومههاى شعرى را از نظر محتوا يعنى از نظر نوع معنى و هدف شعر به اقسامى تقسيم مىكنند،بعضى از منظومهها را منظومههاى غنايى،بعضى را منظومههاى حماسى،بعضى را منظومههاى وعظى و اندرزى،بعضى را منظومههاى رثايى و بعضى ديگر را منظومههاى مدحى مىگويند.ديوان و غزليات حافظ،غزليات سعدى و ديوان شمس تبريزى،منظومههاى غنايى است،يعنى اگر چه هدف در اينها عرفان است ولى لا اقل از نظر تشبيب،زبان عاشقانه است،سخن از حسن و بى اعتنايى محبوب است،سخن از درد فراق و درازى شب فراق و كوتاهى ايام وصال است.
فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش دلربايى همه آن نيست كه عاشق بكشند خواجه آن است كه باشد غم خدمتكارش
اين يك شعر غنايى است،گرچه در آخر به يك معنى عرفانى بسيار لطيف و عالى مىرسد،و حافظ هميشه اين طور است.در آخر همين شعر مىگويد:
صوفى سر خوش از اين دست كه كج كرد كلاه به دو جام ديگر آشفته شود دستارش
اشعار غنايى زياد است.
شعر رثايى يا مرثيه كه براى بزرگان دين و ساير بزرگان دنيا و كسانى كه منشا خير و بركتى بودهاند گفته شده است،نوع ديگر شعر است.وقتى برامكه منقرض شدند،شعرايى كه از دستگاه آنها استفاده مىكردند قصايدى در رثاى آنها گفتند.خود همين حافظ،فرزند جوانش كه مىميرد با همان زبان مخصوص خودش مرثيه مىگويد:
بلبلى خون دلى خود و گلى حاصل كرد باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد طوطيى را به هواى شكرى دل خوش بود ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد آه و فرياد كه از چشم حسود مه و مهر در لحد ماه كمان ابروى من منزل كرد
اشعار رثايى زياد است.مدح و ستايش هم كه الى ماشاء الله،خصوصا تملق و چاپلوسى. اشعار حماسى اشعار ديگرى است كه معمولا آهنگ خاصى را مىپذيرد.شعر حماسى شعرى است كه از آن بويى از غيرت و شجاعت و مردانگى مىآيد،شعرى است كه روح را تحريك مىكند و به هيجان مىآورد،مثلا:
تن مرده و گريه دوستان به از زنده و طعنه دشمنان مرا عار آيد از اين زندگى كه سالار باشم كنم بندگى
اين تقسيم بندى اختصاص به شعر ندارد،نثر هم همين طور است،نثرهاى حماسى داريم، نثرهاى غنايى داريم،نثرهاى رثايى داريم،انواع نثرها داريم.
در جنگ صفين در اولين برخوردى كه ميان سپاه على عليه السلام و سپاه معاويه رخ مىدهد، على روى حساب خودش حاضر نيست كه شروع كننده جنگ باشد و تمام كوشش او اين است كه تا حد ممكن مشكلات و اختلافات را حل بكند،بلكه بتواند معاويه و يارانش را به اصطلاح روبراه بكند،ولى يك وقت متوجه مىشود كه آنها پيشدستى كردهاند و شريعه يعنى جايى را كه مىشود از فرات آب برداشت گرفتهاند.على عليه السلام سعى مىكند با مذاكره مساله را حل كند،پيغام مىدهد كه هنوز بناى جنگ نيست و مىخواهيم مذاكره كنيم بلكه مساله با مذاكره حل بشود،ولى طرف مقابل قبول نكرد.بنا بر اين يا بايد اصحابش از تشنگى از پا در بيايند و يا بايد جنگيد،جنگى كه دشمن شروع كرده است.
در نهج البلاغه است كه على عليه السلام در مقابل جمعيت،ناراحت و عصبانى از اين كار مىايستد و يك خطبه چند سطرى مىخواند.مىفرمايد:«قد استطعموكم القتال»اينها گرسنه جنگند و از شما غذا مىخواهند اما از دم شمشير.«فاقروا على مذلة و تاخير محلة او رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء»لشكريانم!نمىگويم برويد بجنگيد،برويد يكى از اين دو راه را انتخاب كنيد:يا تن به ذلتبدهيد كه آب را ببرند و شما نگاه كنيد،يا اينكه اين تيغها را از خون اين ناكسان سيراب كنيد تا خودتان سيراب شويد.«فالموت فى حياتكم مقهورين و الحياة فى موتكم قاهرين» (2) زندگى اين است كه بميريد ولى فائق باشيد و مردن اين است كه زنده باشيد ولى تو سرى خور.
با اين سخنان خود آنچنان هيجان ايجاد كرد كه در كمتر از دو ساعت،دشمن را بكلى از كنار شريعه فرات دور كردند كه ديگر دشمن از تشنگى له له مىزد.ولىعلى عليه السلام به سپاهيان خود گفت:شما هر روز اجازه بدهيد كه بيايند و آب بردارند.لشكريان گفتند:آنها به ما آب ندادند،پس ما هم به آنها آب نمىدهيم.ولى على فرمود:خير،اين يك كار غير انسانى است،آب يك چيزى است كه هر جاندارى حق دارد از آن استفاده كند.به آنها آب بدهيد.
پس معلوم شد سخن مىتواند سخن حماسى باشد و سخن حماسى يعنى سخنى كه در آن بويى از غيرت و شجاعت و مردانگى باشد،بويى از ايستادگى و مقاومتباشد.اگر شعر يا نثرى داراى اين خصوصيات باشد،آن را«حماسى»مىگويند.
سرگذشتها و حادثهها و تاريخچهها هم اقسامى دارند.حادثههايى داريم غنايى،حادثههايى داريم اندرزى،حادثههايى داريم رثايى و حادثههايى داريم حماسى.يك سر گذشت تمامش فقط غناست،بوى غنا مىدهد،عشق است.مجلات را شايد كم و بيش مىخوانيد،در اينها،چه حكايت واقعى،چه افسانه،چه مخلوطى از واقعيت و افسانه،همه داستان غنايى است.حالا اين همه داستان غنايى به گوش اين ملتبرود چه از آب در مىآيد،من نمىدانم (3).داستانهاى رثايى و به اصطلاح تراژديها هم زياد است.صفحات حوادث روزنامهها را اگر بخوانيد،اغلب از اين جور قضايا مىبينيد.داستانهاى اندرزى هم داستانهايى هستند كه در آنها پند و اندرز است.داستان راستان (4) همهاش داستانهاى اندرزى است.
حتى شخصيتها هم اقسامى دارند.بعضى از شخصيتها شخصيتحماسى هستند و روحشان حماسه است،بعضى روحشان غنايى است،بعضى روحشان رثايى است،آه و ناله است،بعضى شكل روحشان شكل پند و اندرز و موعظه است.
حالا كه به طور اجمالى معنى حماسه را فهميديم،مىتوانيم در اطراف حماسه حسينى بحث كنيم.
حسين عليه السلام يك شخصيتحماسى
آيا حسين بن على حادثه حماسى دارد يا ندارد؟آيا شخصيتحسين بن على يك خصيتحماسى هستيا نيست؟ما بايد شخصيتحسين بن على را كه براى ما يك شخصيت انسانى استبشناسيم.اين مرد كه ما هر سال به نام او وقتها صرف مىكنيم،پولها خرج مىكنيم،روزها تعطيل مىكنيم،بايد خصوصياتش براى ما شناخته شود،و از جمله خصوصيات او همين است كه آيا حسين عليه السلام يك شخصيتحماسى هستيا نه؟آيا ما بايد با وجود حسين و سرگذشت او يك احساس حماسى داشته باشيم يايك احساس تراژدى، مصيبت،رثا و نفله شدن؟
در اينجا لازم است مختصرى توضيح بدهم:
شخصيتهاى حماسى كه اغلب در منظومههاى حماسى از آنها ياد شده است،جنبه نژادى و قومى دارند و اين اعم است از شخصيتهاى افسانهاى مثل رستم و اسفنديار و يا شخصيتهاى واقعى مثل جلال الدين خوارزمشاه در تاريخ ايران.غالبا قهرمانان يك قوم،اعم از واقعى و افسانهاى،از آن نظر كه انتساب به آن قوم دارند،احساسات آن مردم را تحريك مىكنند.اصولا قهرمان دوستى و قهرمان پرستى جزء سرشتبشر است،مخصوصا وقتى كه قهرمان،تعلقى هم به انسان داشته باشد كه انسان بخواهد به او افتخار كند.اين قهرمانهاى كشتى كه موفقيتى به دست مىآورند براستى مردم براى آنها ابراز احساسات مىكنند،يا قهرمانى كه هالتر بلند كرده و ركورد را شكسته و مثلا سه كيلو بيشتر از ركورد جهانى بالا برده است چقدر تاج گل نثارش مىكنند،و يا براى كسى كه كشتى گرفته و با يك فن حريف خود را ضربه فنى كرده استبراستى ابراز احساسات مىكنند.
اينها به خاطر اين است كه قهرمان دوستى و قهرمان پرستى در سرشتبشر است و ضمنا او از قهرمان ملت و قوم خودش تجليل مىكند نه از قهرمان ديگرى.در كشتيهاى بين المللى، افراد هر ملت(چه آنهايى كه آنجا حاضرند و چه آنهايى كه از راديوها گوش مىكنند) احساساتشان متوجه هموطنان خودشان است كه افتخارى براى وطن و قوم خودشان كسب كنند.ما وقتى داستان رستم و اسفنديار و افراسياب و اين طور چيزها را مىخوانيم،چون مىگويند افراسياب از ماوراء النهر و از يك ملت ديگرى بوده و رستم از ملت ايران بوده است قهرا دلمان مىخواهد كه هميشه تفوق با رستم باشد،و افسانه ساز هم افسانهها را چنان ساخته است كه با ذائقه ما جور در بيايد،يعنى هميشه آن طرف مغلوب و محكوم و اين طرف غالب و قاهر باشد.اين حماسهها حماسههاى قومى است،يعنى اختصاص به يك قوم و نژاد معين و يك آب و خاك معين دارد. اما مطلب در مورد حسين عليه السلام غير از اين است. حسين يك شخصيتحماسى است اما نه آن طور كه جلال الدين خوارزمشاه يك خصيتحماسى است و نه آن طور كه رستم افسانهاى يك شخصيتحماسى است.حسين يك شخصيتحماسى است اما حماسه انسانيت،حماسه بشريت،نه حماسه قوميت.سخن حسين، عمل حسين،حادثه حسين،روح حسين،همه چيز حسين هيجان است،تحريك است،درس است،القاء نيروست،اما چه جور القاء نيرويى؟چه جور درسى؟آيا از آن جهت كه مثلا به يك قوم بخصوصى منتسب است؟يا از آن جهت كه شرقى است؟يا از آن جهت كه مثلا عرب است و غير عرب نيست؟يا به قول بعضى از ايرانيها از آن جهت كه زنش ايرانى است؟!
اساسا در وجود حسين عليه السلام يك چنين حماسههايى نمىتواند وجود داشته باشد و علتشناخته نشدن حسين هم همين است.چون حماسه او بالاتر و ما فوق اين گونه حماسههاست،كمتر افراد مىتوانند او را بشناسند.حالا ببينيم كه واقعا چگونه است.شما در جهان يك شخصيتحماسى مانند شخصيتحسين بن على از نظر شدت حماسى بودن و از نظر علو و ارتفاع حماسه يعنى جنبههاى انسانى نه جنبه قومى و ملى،پيدا نخواهيد كرد. حسين سرود انسانيت است،نشيد انسانيت است و به همين دليل نظير ندارد،و به جرات عرض مىكنم كه نظير ندارد.شما در دنيا حماسهاى مانند حماسه حسين بن على پيدا نخواهيد كرد،چه از نظر قدرت و قوت حماسه و چه از نظر علو و ارتفاع و انسانى بودن آن،و متاسفانه ما مردم اين حماسه را نشناختهايم.
دو صفحه تاريخچه كربلا
حادثه عاشورا و تاريخچه كربلا دو صفحه دارد:يك صفحه سفيد و نورانى،و يك صفحه تاريك، سياه و ظلمانى كه هر دو صفحهاش يا بى نظير است و يا كم نظير.
اما صفحه سياه و تاريكش از آن نظر سياه و تاريك است كه در آن فقط جنايتبى نظير و يا كم نظير مىبينيم.يك وقتحساب كردم و ظاهرا در حدود بيست و يك نوع پستى و لئامت در اين جنايت ديدم،و خيال هم نمىكنم در دنيا چنين جنايتى پيدا بشود كه تا اين اندازه تنوع داشته باشد.البته در تاريخچه جنگهاى صليبى،جنايتهاى اروپائيها خيلى عجيب است.و اينكه جرات نمىكنم كه بگويم حادثه كربلا از نظر زيادى جنايت نظير ندارد،چون توجه من يكى به جنگهاى صليبى و جنايتهايى است كه مسيحيها در آن مرتكب شدند و يكى هم به جنايتهايى است كه همين اروپاييها در اندلس اسلامى مرتكب شدند كه آن هم عجيب است. تاريخ اندلس مرحوم آيتى را كه دانشگاه تهران چاپ كرده استبخوانيد،كتابى استبسيار تحقيقى و آموزنده.در اين كتاب نوشته است:اروپاييها به صد هزار زن و مرد و بچه اجازه دادند كه هر جا مىخواهند بروند.بعد كه اينها راه افتادند،پشيمان شدند و شايد هم از اول حقه زدند كه اجازه حركت دادند.به هر حال تمام اين صد هزار نفر را كشتند و سر بريدند.
شرقى هرگز از نظر جنايتبه غربى نمىرسد.شما اگر در تمام تاريخ مشرق زمين بگرديد،دو جنايت راحتى در دستگاه اموى پيدا نمىكنيد:يكى آتش زدن زنده زنده و ديگر قتل عام كردن زنان،ولى در تاريخ مغرب زمين اين دو نوع جنايت فراوان ديده مىشود.زن كشتن در تاريخ مغرب زمين يك امر شايعى است.هنوز هم باور نكنيد كه اينها روح انسانى داشته باشند. آنچه در ويتنام صورت مىگيرد ادامه روحيه جنگهاى صليبى و جنگهاى اندلس آنهاست.اين كار كه چند صد هزار نفر را زنده زنده در كوره آتش بگذارند-و لو اين افراد جانى هم باشند-كار مشرق زمينى نيست و از عهده مشرق زمينى چنين جنايتى بر نمىآيد.اين كار فقط از عهده مغرب زمينى قرن بيستم بر مىآيد.اين جنايت كه در صحراى سينا دها هزار سرباز را آب و نان ندهند تا از گرسنگى بميرند براى اينكه اگر اسير بگيرند بايد به آنها نان بدهند،فقط مال غربى است.شرقى اين جور جنايت نمىكند.يهودى فلسطينى صد درجه شريفتر از يهودى غربى است.اگر مردم فلسطين يهوديهاى ملى اهل همان فلسطين بودند كه اين جنايتها واقع نمىشد.اين جنايتها همه مال يهودى غربى است.
به هر حال من جرات نمىكنم بگويم جنايتى مثل جنايت كربلا در دنيا وجود نداشته است، ولى مىتوانم بگويم در مشرق زمين وجود نداشته است.
از اين نظر حادثه كربلا يك جنايت و يك تراژدى است،يك مصيبت است،يك رثاء است.اين صفحه را كه نگاه مىكنيم،در آن كشتن بيگناه مىبينيم،كشتن جوان مىبينيم،كشتن شير خوار مىبينيم،اسب بر بدن مرده تاختن مىبينيم،آب ندادن به يك انسان مىبينيم،زن و بچه را شلاق زدن مىبينيم،اسير را بر شتر بى جهاز سوار كردن مىبينيم.از اين نظر قهرمان حادثه كيست؟واضح است،وقتى كه حادثه را از جنبه جنايى نگاه كنيم،آن كه مىخورد قهرمان نيست،آن بيچاره مظلوم است.قهرمان حادثه در اين نگاه يزيد بن معاويه است،عبيد الله بن زياد است،عمر سعد است،شمر بن ذى الجوشن است،خولى است و يك عده ديگر.لذا وقتى كه صفحه سياه اين تاريخ را مطالعه مىكنيم،فقط جنايت و رثاء بشريت را مىبينيم.پس اگر بخواهيم شعر بگوييم چه بايد بگوييم؟بايد مرثيه بگوييم و غير از مرثيه چيز ديگرى نيست كه بگوييم.بايد بگوييم:
زان تشنگان هنوز به عيوق مىرسد فرياد العطش ز بيابان كربلا (5)
اما آيا تاريخچه عاشورا فقط همين يك صفحه است؟آيا فقط رثاء است؟فقط مصيبت است و چيز ديگرى نيست؟اشتباه ما همين است.اين تاريخچه يك صفحه ديگر هم دارد كه قهرمان آن صفحه،ديگر پسر معاويه نيست،پسر زياد نيست،پسر سعد نيست،شمر نيست،در آنجا قهرمان حسين است.در آن صفحه،ديگر جنايت نيست،تراژدى نيست،بلكه حماسه است، افتخار و نورانيت است،تجلى حقيقت و انسانيت است،تجلى حق پرستى است.آن صفحه را كه نگاه كنيم،مىگوييم بشريتحق دارد به خودش ببالد.اما وقتى صفحه سياهش را مطالعه مىكنيم مىبينيم كه بشريتسر افكنده است و خودش را مصداق آن آيه مىبيند كه مىفرمايد: قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك .مسلما جبرئيل امين در مقابل اعلام خدا كه فرمود: انى جاعل فى الارض خليفة (7) سؤالى (6) نمىكند،بلكه آن دسته از فرشتگان كه فقط صفحه سياه بشريت را مىديدند و صفحه ديگر آن را نمىديدند،از خدا اين سؤال را كردند كه آيا مىخواهى كسانى را در زمين قرار دهى كه فساد كنند و خونها بريزند؟و خدا در جواب آنها فرمود: انى اعلم ما لا تعلمون (8) من چيزى را مىدانم كه شما نمىدانيد.
آن صفحه صفحهاى است كه ملك اعتراض مىكند،بشر سر افكنده است،و اين صفحه صفحهاى است كه بشريتبه آن افتخار مىكند.چرا بايد حادثه كربلا را هميشه از نظر صفحه سياهش مطالعه كنيم و چرا بايد هميشه جنايتهاى كربلا گفته شود؟چرا هميشه بايد حسين بن على از آن جنبهاى كه مورد جنايت جانيان است مورد مطالعه ما قرار بگيرد؟چرا شعارهايى كه به نام حسين بن على مىدهيم و مىنويسيم،از صفحهتاريك عاشورا گرفته شود؟ چرا ما صفحه نورانى اين داستان را كمتر مطالعه مىكنيم،در حالى كه جنبه حماسى اين داستان صد برابر بر جنبه جنايى آن مىچربد و نورانيت اين حادثه بر تاريكى آن خيلى مىچربد.پس بايد اعتراف كنيم كه يكى از جانيهاى بر حسين بن على ما هستيم كه از اين تاريخچه فقط يك صفحهاش را مىخوانيم و صفحه ديگرش را نمىخوانيم.جانيهاى بر امام حسين آنهايى هستند كه اين تاريخچه را از نظر هدف منحرف كرده و مىكنند.
حسين را يك روز كشتند و سر او را از بدن جدا كردند،اما حسين كه فقط اين تن نيست، حسين كه مثل من و شما نيست،حسين يك مكتب است و بعد از مرگش زندهتر مىشود. دستگاه بنى اميه خيال كرد كه حسين را كشت و تمام شد،ولى بعد فهميد كه مرده حسين از زنده حسين مزاحمتر است،تربتحسين كعبه صاحبدلان است.زينب هم به يزيد همين را گفت،گفت:اشتباه كردى،«كد كيدك و اسع سعيك،ناصب جهدك،فو الله لا تمحو ذكرنا و لا تميت وحينا» (9) هر نقشهاى كه دارى به كار ببر ولى مطمئن باش تو نمىتوانى برادر مرا بكشى و بميرانى،برادر من زندگىاش طور ديگر است،او نمرد بلكه زندهتر شد.
در آن وقت مرثيهگوها مثل مرثيهگوهاى حالا نبودند.كميت مرثيه گو بود،دعبل خزائى مرثيه گو بود،همان دعبل خزائى كه گفت:پنجاه سال است كه من دار خودم را به دوش كشيدهام.او طورى مرثيه مىگفت كه تختخلفاى اموى و عباسى را متزلزل مىكرد.او كه محتشم نبود.شعراى ما چرخ و فلك را مسؤول شهادت حسين دانستهاند.كميت كه اين جور نبوده،يك قصيده كه مىگفت دنيا را متزلزل مىكرد،ولى با تاريخچه حسين،با نام حسين،با مرثيه حسين.
ديدند عجب!قبر حسين هم مصيبتى براى ما شده است.تصميم گرفتند كه قبرش را از بين ببرند.قبرش را خراب كردند،تمام آثار آن را محو كردند،پستى و بلنديهاى زمين را يكسان كردند،به محل قبر آب انداختند به طورى كه احدى در آن سرزمين نفهمد كه قبر حسين در كدام نقطه بوده است.اما مگر شد؟حتى روى آوردن مردم به آن بيشتر هم شد.
خود متوكل يك سر مغنيه (10) دارد.يك وقتى با او كار داشت و سراغ او را گرفت.گفتند نيست. گفت كجاست؟گفتند به مسافرت رفته است.بعد از مدتى كه آمد،متوكل از او سؤال كرد:كجا رفته بودى؟جواب داد:براى زيارت به مكه رفته بودم.متوكل گفت:الآن كه وقت زيارت مكه نيست،نه ماه ذى الحجه است كه وقتحجباشد و نه ماه رجب است كه وقت عمره باشد،و اصرار كرد كه بايد بگويى كجا رفته بودى.بالاخره معلوم شد اين زن به زيارت حسين بن على رفته بود،كه متوكل آتش گرفت،فهميد نام حسين را نمىشود فراموشاند.
تحريف هدف امام حسين عليه السلام
من نمىدانم كدام جانى يا جانيهايى جنايت را به شكل ديگرى بر حسين بن على وارد كردند و آن اينكه هدف حسين بن على را مورد تحريف قرار دادند و همان چرندى را كه مسيحيها در مورد مسيح گفتند در باره حسين گفتند كه حسين كشته شد براى آنكه بار گناه امت را به دوش بگيرد،براى اينكه ما گناه بكنيم و خيالمان راحتباشد،حسين كشته شد براى اينكه گنهكار تا آن زمان كم بود،بيشتر بشود.
لذا بعد از اين انحراف،چارهاى نبود جز اينكه ما فقط صفحه سياه و تاريك اين حادثه را بخوانيم،فقط رثاء و مرثيه ببينيم.من نمىگويم آن صفحه تاريك را نبايد ديد بلكه بايد آن را ديد و خواند،اما اين مرثيه هميشه بايد مخلوط با حماسه باشد.اينكه گفتهاند رثاى حسين بن على بايد هميشه زنده بماند،حقيقتى است و از خود پيغمبر گرفتهاند و ائمه اطهار نيز به آن توصيه كردهاند.اين رثاء و مصيبت نبايد فراموش بشود،اين ذكرى،اين ياد آورى نبايد فراموش بشود و بايد اشك مردم را هميشه بگيريد،اما در رثاى يك قهرمان.پس اول بايد قهرمان بودنش براى شما مشخص بشود و بعد در رثاى قهرمان بگرييد،و گرنه رثاى يك آدم نفله شده بيچاره بى دست و پاى مظلوم كه ديگر گريه ندارد،و گريه ملتى براى و معنى ندارد.در رثاى قهرمان بگرييد براى اينكه احساسات قهرمانى پيدا كنيد،براى اينكه پرتوى از روح قهرمان در روح شما پيدا شود و شما هم تا اندازهاى نسبتبه حق و حقيقت غيرت پيدا كنيد،شما هم عدالتخواه بشويد،شما هم با ظلم و ظالم نبرد كنيد،شما هم آزاديخواه باشيد،براى آزادى احترام قائل باشيد،شما هم سرتان بشود كه عزت نفس يعنى چه،شرف و انسانيتيعنى چه، كرامتيعنى چه.اگر ما صفحه نورانى تاريخ حسينى را خوانديم،آن وقت از جنبه رثائىاش مىتوانيم استفاده كنيم و گرنه بيهوده است.خيال مىكنيم حسين بن على در آن دنيا منتظر است كه مردم برايش دلسوزى كنند يا-العياذ بالله-حضرت زهرا عليه السلام بعد از هزار و سيصد سال،آنهم در جوار رحمت الهى منتظر است كه چهار تا آدم فكسنى براى او گريه كنند تا تسلى خاطر پيدا كند!
چند سال پيش در كتابى ديدم كه نويسنده مقايسهاى ميان حسين بن على و عيسى مسيح كرده بود،نوشته بود كه عمل مسيحيها بر عمل مسلمين(شيعيان)ترجيح دارد،زيرا آنها روز شهادت عيسى مسيح را جشن مىگيرند و شادمانى مىكنند ولى اينها در روز شهادت حسين بن على مرثيه خوانى و گريه مىكنند.عمل آنها بر عمل اينها ترجيح دارد،زيرا آنها شهادت را براى عيسى مسيح موفقيت مىدانند نه شكست،و چون موفقيت مىدانند شادمانى مىكنند، اما مسلمين شهادت را شكست مىدانند و چون شكست مىدانند گريه مىكنند.خوشا به حال ملتى كه شهادت را موفقيتبشمارد و جشن بگيرد،و بدا به حال ملتى كه شهادت را شكستبداند و به خاطر آن مرثيه خوانى كند.
جواب اين است كه اولا دنياى مسيحى كه اين شهادت را جشن مىگيرد،روى همان اعتقاد خرافى است كه مىگويد عيسى كشته شد تا بار گناه ما بريزد،و چون به خيال خودش سبكبال شده و استخوانش سبك شده آن را جشن مىگيرد.در حقيقت او جشن سبكى استخوان خودش را به خيال خودش مىگيرد،و اين يك خرافه است.
ثانيا اين همان فرق اسلام و مسيحيت تحريف شده است كه اسلام يك دين اجتماعى و مسيحيت دينى است كه همه آن چيزى كه دارد اندرز اخلاقى است.گاه به يك حادثه از نظر فردى نگاه مىكنيم و گاه از نظر اجتماعى.از نظر اسلام،شهادت حسين بن على از ديدگاه فردى يك موفقيتبود.براى شخص حسين بن على اين شهادت شكستبود يا موفقيت؟هر مسلمانى مىگويد موفقيت،و خود حضرت هم روز اول فرمود:«خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتاة،و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف» (11).از نظر يك انسان و از نظر خود شهيد،شهادت موفقيت است.لازم نيست مسيحيها بگويند،در هزار و سيصد و پنجاه سال پيش،خود پيشوايان اسلام گفتهاند.على بن ابيطالب آن وقتى كه تيغ بر فرقش فرود آمده و تا نزديك ابرويش شكافته است،اين طور حرف مىزند:«و الله ما فجانى من الموت وارد كرهته او طالع انكرته،و ما كنت الا كقارب ورد و طالب وجد» (12) به خدا قسم،مرگ ناگهانى و ضربت ناگهانىاى كه بر من خورد،يك ذره مورد كراهت من نيست.من افتخار مىكنم و آرزوى چنين روزى را داشتم.به خدا قسم،مثل من مثل آن عاشقى است كه به معشوق خود رسيده باشد.به قول شاعر:
ديدار يار غايب،دانى چه ذوق دارد ابرى كه در بيابان بر تشنهاى ببارد
مثل من در حال اين ضربتخوردن مثل همان مردمى است كه در شبهاى تاريك دنبال آب مىگردند و ناگهان به آب مىرسند.
دوش وقتسحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمتشب آب حياتم دادند
اين از نظر شخصى و فردى.اما اسلام يك طرف ديگر هم دارد،قضايا را هميشه از جنبه شخصى مطالعه نمىكند،از جنبه اجتماعى هم مطالعه مىكند.حادثه عاشورا از جنبه اجتماعى و نسبتبه كسانى كه مرتكب آن شدند،مظهر يك انحطاط در جامعه اسلامى بود. لذا دائما بايد ياد آورى بشود كه ديگر چنين كارى را مرتكب نشوند.اين همان«آخى»است كه يك ملت مىگويد:ما مسلمانها چنين كارى كرديم؟!لعنتبه كسانى كه چنين كارى كردند، پس ديگر چنين كارى نكنيم.
ثالثا اين موضوع براى صيقل دادن احساسات اسلامى و انسانى است،اما به شرط اينكه ما اين را درست درك بكنيم.امروز روزى نيست كه آدم سرش را زير آب بكند.ما بايد در اوضاع مذهبى خودمان رفرم ايجاد كنيم،البته نه در مذهب بلكه در كار خودمان.اشتباهات ما كه به مذهب مربوط نيست.مگر محتشم كاشانى هم يكى از اركان مذهب است؟!بايد اين شعارهاى مفت... (13)