۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

حماسه حسيني 2


نهضت‏حسينى،حماسه‏اى مقدس
گفتيم يك سخن يا منظومه،يك شعر يا نثر حماسى آن است كه در روح انسانى جولان و هيجانى در جهت‏سلحشورى و مقاومت و ايستادگى و دفاع از عقيده ايجاد كند،و يك خصيت‏حماسى آن كسى است كه در روحش اين موج وجود دارد،يك روحيه متموجى از عظمت،غيرت،حميت،شجاعت،حس دفاع از حقوق و حس عدالتخواهى دارد.و باز عرض كرديم كه تاريخچه عاشورا تاريخچه‏اى است كه دو صفحه دارد.يك صفحه آن صفحه‏اى ست‏سياه و تاريك،نمايشى است از جنايت‏بشريت،جنايت‏بسيار بسيار عظيمى،يك داستان جنايى و يك ظلم بى حد و حساب است و بنا بر اين،داستان جنايى ما قهرمانانى دارد كه قهرمانان جنايتند.پسر معاويه،پسر زياد،پسر سعد و يك عده افراد ديگر،قهرمان اين داستان جنايى هستند.اما تمام اين داستان جنايت نيست،يعنى داستان ما يك صفحه ندارد،دو صفحه دارد.تنها اين نيست كه يك عده جنايتكار بر يك عده مردم پاك و بيگناه جنايت وارد كردند. بله،داستانهايى هست كه فقط و فقط جنايى است،يك صفحه بيشتر ندارد و آن هم مملو از جنايت است.
مثلا داستان پسران مسلم بن عقيل فقط يك داستان جنايى است و بس،كه دو تا طفل نا بالغ بيگناه پدر كشته غريب در يك شهر به دست‏يك آدم جانى مى‏افتند و او به طمع اينكه به پولى برسد،به شكل فجيعى آنها را به قتل مى‏رساند.وقتى ما اين تاريخچه را مطالعه مى‏كنيم، از يك طرف جنايت مى‏بينيم و از طرف ديگر دو تا طفل معصوم نابالغ غريب كه جنايت‏بر آنها وارد شده است كه اينها حرفى هم نداشته‏اند و نمى‏توانسته‏اند حرفى داشته باشند چرا كه بچه‏هايى در سنين ده ساله و دوازده ساله يا كمتر بوده‏اند.اين فقط يك داستان جنايى است و از نظر آن دو طفل،رثاء است،مصيبت است،مظلوميت است.
اما داستان كربلا اين طور نيست،يك داستان دو صفحه‏اى است كه از نظر آن صفحه ديگر بيشتر قابل مطالعه است.از نظر آن صفحه،جنبه مثبت دارد،صورت فعالى دارد،نمايشگاهى است از عظمت و علو بشريت،از رفعت‏بشريت،نمايشگاه معالى و مكارم انسانيت است،سراسر حماسه است،عظمت و شجاعت و حق خواهى و حق پرستى در آن موج مى‏زند.از اين نظر، ديگر قهرمان داستان ما پسر معاويه و پسر زياد و پسر سعد و ديگران نيستند.از اين نظر قهرمان داستان پسران على هستند،حسين بن على است،عباس بن على است،دختر على زينب است،يك عده از مردان فداكار درجه اولى هستند كه خود حسين كه حاضر نيست‏يك كلمه مبالغه و گزاف در سخنش باشد آنها را ستايش مى‏كند.
امام حسين در شب عاشورا اصحاب خودش را ستايش كرد،نگفت‏يك عده مردم بيگناه و بيچاره فردا كشته مى‏شويد و به عمر شما خاتمه داده مى‏شود،بلكه آنها را ستايش كرد و فرمود:«فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى‏» (1) من يارانى در جهان بهتر از ياران خودم سراغ ندارم،يعنى من شما را بر ياران‏«بدر»(كه ياران پيغمبر بودند)ترجيح مى‏دهم،بر ياران پدرم على ترجيح مى‏دهم،بر يارانى كه قرآن كريم براى انبياء ذكر مى‏كند و كاين من نبى قاتل معه ربيون كثير فما وهنوا لما اصابهم فى سبيل الله و ما ضعفوا و ما استكانوا و الله يحب الصابرين (2) ترجيح مى‏دهم،يعنى اعتراف مى‏كنم كه همه شما قهرمان هستيد.سخنش اين طور آغاز مى‏شود:«مرحبا،مرحبا به گروه قهرمانان!»بنا بر اين حالا كه فهميديم اين داستان دو صفحه دارد،مى‏خواهيم صفحه دوم آن را هم مورد مطالعه قرار دهيم و اعتراف كنيم كه ما در گذشته اين اشتباه را مرتكب شده‏ايم كه اين داستان را فقط از يك طرف آن مطالعه كرده‏ايم و غالبا آن طرف ديگر داستان را مسكوت عنه گذاشته‏ايم،يعنى ما نمايشگر قهرمانيهاى جنايتكارانه پسر معاويه و پسر زياد و پسر سعد بوده و هستيم.
من براى اين دسته‏ها (3) حقيقتا احترام قائل هستم چون ابراز احساسات است،احساساتى صد در صد طبيعى ناشى از عقيده و ايمان.آنهايى كه مى‏دانند اگر در يك ملت احساسات طبيعى ناشى از عقيده و ايمان در باره قهرمانان بزرگ آن ملت وجود داشته باشد چقدر ارزش دارد، مى‏دانند كه من چه مى‏گويم.نبايد اينها را نسخ كرد،نبايد با اينها مبارزه كرد،بايد اينها را اصلاح كرد.بايد اين احساسات بسيار بسيار عظيم را كه فقط ناشى از قدرت عقيده و ايمان است،اصلاح كرد.آيا اگر شما ميلياردها دلار خرج كنيد،مى‏توانيد يك چنين احساساتى در ملت‏به وجود بياوريد؟!
اينكه آن بابا از جيب خودش پول خرج مى‏كند،خودش را بيكار مى‏كند،زنجير بر مى‏دارد پشت‏خودش را سياه مى‏كند و اشك او هم متصل جارى است،ارزش دارد و نبايد با آن مبارزه كرد و گفت اين كارها وحشيگرى است.ابراز احساسات براى قهرمانان بزرگ تاريخ وحشيگرى نيست.فقط اشتباه او در اين است كه وقتى مى‏خواهد ابراز احساسات كند،به شكلى ابراز احساسات مى‏كند كه نمايشگر قهرمانى جنايتكارانه جنايتكاران و نمايشگر مظلوميت آن كسى است كه به او عشق مى‏ورزد و علاقه دارد.او نمى‏داند حالا كه مى‏خواهد نمايشگرى بكند بايد طورى نمايشگرى بكند كه نمايشگر حماسه حسينى باشد،نمايشگر آن جنبه نورانى و روشن تاريخ عاشورا باشد،نمايشگر روح حسين بن على باشد.خوشبختانه كم و بيش اين بيدارى پيدا شده است و گاهى انسان به چشم مى‏بيند كه بعضى از دستجات توجه كرده‏اند كه چه بايد بكنند و چه مى‏كنند.
مرد بزرگ،روحش صاحب حماسه است،خواه براى خودش كار كرده باشد يا براى يك ملت و يا براى بشريت و انسانيت كار كرده باشد و يا حتى بالاتر از انسانيت فكر كند و خودش را خدمتگزار هدفهاى كلى خلقت‏بداند،كه اسم آن را«رضاى خدا»مى‏گذارد،بدين معنى كه خداوند اين خلقت را آفريده و براى آن يك مسير و هدف كلى قرار داده است،اين راه،راه رضاى خداست.
مرد بزرگ كسى است كه در روحش حماسه وجود داشته باشد،غير از اين نمى‏تواند باشد. نادرشاه افشار اگر يك حماسه در روحش وجود نمى‏داشت،نمى‏توانست افاغنه را از ايران بيرون كند و نمى‏توانست هندوستان را فتح كند،اين خودش يك حماسه است.اما اينكه بعد كارش به يك ماليخوليا كشيد و خودش دشمن جان ملت‏خودش شد،مطلب ديگرى است.
اسكندر،خواه ناخواه در روحش يك حماسه،يك موج وجود داشته است،شاه اسماعيل همين طور،ناپلئون همين طور.اسكندر،نادرشاه و شاه اسماعيل،همه اينها يك اراده بزرگ هستند، يك همت‏بزرگ هستند،يك حماسه بزرگ هستند ولى حماسه مقدس نيستند،براى اينكه هر يك از اينها مى‏خواهد شخصيت‏خودش را توسعه بدهد،مى‏خواهد همه چيز را در خودش هضم كند،مى‏خواهد ملتها و مملكتهاى ديگر را در مملكت‏خويش هضم كند،و لذا از نظر يك ملت،يك قهرمان ملى است ولى از نظر ملت ديگر يك جنايتكار است.اسكندر براى يونانيان يك قهرمان است و براى ايرانيان يك جنايتكار،براى يونانى يك قهرمان است چون به يونان عظمت داد،چون قدرتهاى ديگر،ثروتهاى ديگر،عظمتهاى ديگر را خرد كرد و پرچم يونان را در مملكتهاى ديگر به اهتزاز در آورد.اما از نظر قوم مغلوب،او نمى‏تواند يك قهرمان باشد. ناپلئون براى فرانسويها قهرمان است،اما آيا براى روسيه يا براى انگلستان هم قهرمان است؟ البته نه.آنها حماسه هستند،ولى يك حماسه فردى از نوع خود خواهى.يك حماسه بزرگ است‏يعنى يك خود خواهى بزرگ است،يك خود پرستى بزرگ است،يك جاه طلبى بزرگ است.(در مقابل جاه طلبى‏هاى كوچك،جاه طلبى‏هاى بزرگ هم در دنيا پيدا مى‏شود.)اما اين حماسه‏ها حماسه‏هاى مقدس شمرده نمى‏شوند.
مشخصات حماسه مقدس
حماسه مقدس مشخصات ديگرى دارد كه عرض مى‏كنم،مشخصاتى كه به موجب آنها ديگر ناپلئون و اسكندر نمى‏توانند حماسه مقدس باشند.حماسه مقدس آن كسى است كه روحش براى خود موج نمى‏زند،براى نژاد خود موج نمى‏زند،براى ملت‏خود موج نمى‏زند،براى قاره يا مملكت‏خود موج نمى‏زند،او اساسا چيزى را كه نمى‏بيند شخص خود است،او فقط حق و حقيقت را مى‏بيند و اگر خيلى كوچكش بكنيم بايد بگوييم بشريت را مى‏بيند.اين آيه قرآن يك آيه حماسى است: قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله (4) اى اهل كتاب،اى كسانى كه ادعاى مذهب داريد!بياييد با همديگر يك سخن داشته باشيم،بياييد خودمان را فراموش كنيم و فقط عقيده را ببينيم،بياييد در راه يك عقيده خود را فراموش كنيم،بياييد يك سخن را ايده خودمان قرار بدهيم:«الا نعبد الا الله‏»جز خدا هيچ موجودى را قابل پرستش ندانيم، و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله بياييد استثمار را ملغى كنيم،استعباد را ملغى كنيم،بشر پرستى را ملغى كنيم،عدل و مساوات را در ميان بشريت‏بياوريم.نگفت قوم من،قوم تو،با هم همدست‏شويم و پدر يك قوم ديگر را در بياوريم،اين حرفها نيست.
پس يك جهت كه اين حماسه مقدس مى‏شود اين است كه هدفش مقدس و پاك و منزه است، مثل خورشيد عالمتاب است كه بر همه مردم و بر همه جهانيان مى‏تابد.
دومين جهت تقدس اين گونه قيامها و نهضتها اين است كه در شرايط خاصى كه هيچ كس گمان نمى‏برد قرار گرفته‏اند،يعنى يكمرتبه در يك فضاى بسيار بسيار تاريك و ظلمانى يك شعله روشن مى‏شود،شعله‏اى در يك ظلمت مطلق،فرياد عدالتى است در يك استبداد و ستم مطلق،جنبشى است در يك سكون و در حالى كه همه ساكن و مرعوبند،كلام و سخنى است در يك خاموشى مرگبار.
به عنوان مثال نمرودى پيدا مى‏شود كه يك مرد باقى نمى‏گذارد،و در همين زمان نهضت مقدس ابراهيم صورت مى‏گيرد: ان ابراهيم كان امة قانتا (5) .يا فرعونى پيدا مى‏شود و همان طورى كه قرآن مى‏فرمايد: ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح ابنائهم و يستحيى نسائهم (6) و در همين عصر موسايى پيدا مى‏شود.و يا در عصر عثت‏خاتم الانبياء كه تمام دنيا در ظلمت و خاموشى و هرج و مرج و فساد فرو رفته است ناگهان فرياد«قولوا لا اله الا الله تفلحوا»بلند مى‏شود.
دولت اموى است،تمام نيروها را به نفع خودش تجهيز كرده است‏حتى نيروى مذهب را،به اين ترتيب كه محدثين از خدا بى خبر را استخدام كرده و به آنها پول مى‏دهد تا به نفع او حديث جعل كنند.مى‏گويند يك عالم اموى گفته است:«ان الحسين قتل بسيف جده‏» (7) حسين با شمشير جدش كشته شد،و منظور او اين بوده است كه حسين به حكم دين جدش كشته شد.ولى من مى‏گويم اين حرف به معنى ديگرى درست است و آن اينكه بنى اميه توانسته بودند اسلام را آنچنان استثمار و استخدام و منحرف كنند كه يك عده مردم از خدا بى خبر به عنوان جهاد و خدمت‏به اسلام،به جنگ حسين بيايند(و كل يتقربون الى الله بدمه) .بعد از شهادت ابا عبد الله به شكرانه اين عمل چندين مسجد ساخته شد.ببينيد ظلمت و (8) تاريكى چقدر بوده است!
آن وقت‏شعله‏اى مانند شعله حسينى در يك چنين شرايطى پيدا مى‏شود،شرايطى كه نوشته‏اند اگر يك نفر مى‏خواست‏يك جمله در باره على عليه السلام روايت‏بكند مثلا بگويد من از پيغمبر چنين چيزى را در باره على شنيدم يا مى‏خواهم فلان قضيه يا فلان خطبه را از على نقل بكنم،مى‏رفتند در صندوقخانه‏ها،درها را از پشت مى‏بستند،بعد كسى كه مى‏خواست جمله را نقل كند،طرف را قسمهاى مؤكد مى‏داد كه من به اين شرط براى تو نقل مى‏كنم كه آن را براى احدى نقل نكنى مگر براى كسى كه به اندازه خودت قابل اعتماد باشد، و تو هم او را به همين اندازه قسم بدهى كه براى شخص غير قابل اعتماد نقل نكند.
سومين جهت تقدس نهضت‏حسينى اين است كه در آن يك رشد و بينش نيرومند وجود دارد، يعنى اين قيام و حماسه از آن جهت مقدس است كه قيام كننده چيزى را مى‏بيند كه ديگران نمى‏بينند،همان مثل معروف:«آنچه را كه ديگران در آينه نمى‏بينند او در خشت‏خام مى‏بيند»، اثر كار خودش را مى‏بيند،منطقى دارد ما فوق منطق افراد عادى،ما فوق منطق عقلايى كه در اجتماع هستند.ابن عباس،ابن حنفيه،ابن عمر وعده زيادى در كمال خلوص نيت،حسين بن على را از رفتن به كربلا نهى مى‏كردند.آنها روى منطق خودشان حق داشتند،ولى حسين چيزى را مى‏ديد كه آنها نمى‏ديدند.آنها نه به اندازه حسين بن على خطر را احساس مى‏كردند و نه مى‏توانستند بفهمند كه چنين قيامى در آينده چه آثار بزرگى دارد،اما او به طور واضح مى‏ديد.چندين بار گفت:به خدا قسم اينها مرا خواهند كشت،و به خدا قسم كه با كشته شدن من اوضاع اينهازير و رو خواهد شد.اين بينش قوى اوست.
روح بزرگ
حسين بن على عليه السلام يك روح بزرگ و يك روح مقدس است.اساسا روح كه بزرگ شد تن به زحمت مى‏افتد،و روح كه كوچك شد تن آسايش پيدا مى‏كند.اين خود يك حسابى است. ابن عباس‏ها بيايند نهى كنند،مگر روح حسين اجازه مى‏دهد؟!متنبى،شاعر معروف عرب شعر خوبى دارد،مى‏گويد:
و اذا كانت النفوس كبارا تعبت فى مرادها الاجسام (9)
مى‏گويد وقتى كه روح بزرگ شد جسم و تن چاره‏اى ندارد جز آنكه به دنبال روح بيايد،به زحمت‏بيفتد و ناراحت‏شود.اما روح كوچك به دنبال خواهشهاى تن مى‏رود،هر چه را كه تن فرمان بدهد اطاعت مى‏كند.روح كوچك به دنبال لقمه براى بدن مى‏رود اگر چه از راه دريوزگى و تملق و چاپلوسى باشد.روح كوچك دنبال پست و مقام مى‏رود و لو با گرو گذاشتن ناموس باشد.روح كوچك تن به هر ذلت و بدبختى مى‏دهد براى اينكه مى‏خواهد در خانه‏اش فرش يا مبل داشته باشد،آسايش داشته باشد،خواب راحت داشته باشد.
اما روح بزرگ به تن نان جو مى‏خوراند،بعد هم بلندش مى‏كند و مى‏گويد شب زنده‏دارى كن. روح بزرگ وقتى كه كوچكترين كوتاهى در وظيفه خودش مى‏بيند،به تن مى‏گويد اين سر را توى اين تنور ببر تا حرارت آن را احساس كنى و ديگر در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهى نكن! (10) روح بزرگ آرزو مى‏كند كه در راه هدفهاى الهى و هدفهاى بزرگ خودش كشته شود،فرقش شكافته مى‏شود،خدا را شكر مى‏كند (11).روح وقتى كه بزرگ شد،خواه ناخواه بايد در روز عاشورا سيصد زخم به بدنش وارد شود.آن تنى كه در زير سم اسبها لگد مال مى‏شود،جريمه يك روحيه بزرگ را مى‏دهد،جريمه يك حماسه را مى‏دهد،جريمه حق پرستى را مى‏دهد، جريمه روح شهيد را مى‏دهد.
وقتى كه روح بزرگ شد،به تن مى‏گويد من مى‏خواهم به اين خون ارزش بدهم.
شهيد به چه كسى مى‏گويند؟روزى چقدر آدم كشته مى‏شوند؟مثلا هواپيما سقوط مى‏كند و عده‏اى كشته مى‏شوند،چرا به آنها شهيد نمى‏گويند؟چرا دور كلمه‏«شهيد»را هاله‏اى از قدس گرفته است؟چون شهيد كسى است كه يك روح بزرگ دارد،روحى كه هدف مقدس دارد، كسى است كه در راه عقيده كشته شده است،كسى است كه براى خودش كار نكرده است، كسى است كه در راه حق و حقيقت و فضيلت قدم برداشته است.
كار«شهيد»
شهيد به خون خودش ارزش مى‏دهد.يك نفر به ثروت خودش ارزش مى‏دهد و به جاى آنكه ثروتش در بانكها ذخيره باشد،آن را در يك راه خير مصرف مى‏كند كه هر يك ريالش با مقياس معنا بيش از صدها هزار ريال ارزش داشته باشد،ثروت خود را به صورت يك مؤسسه عام المنفعه مفيد فرهنگى،مذهبى و اخلاقى در مى‏آورد و با اين عمل به آن ارزش مى‏دهد. ديگرى به فكر خودش ارزش مى‏دهد،به خودش زحمت مى‏دهد و يك كتاب مفيد و اثر علمى به وجود مى‏آورد.ديگرى به ذوق فنى خودش ارزش مى‏دهد و صنعتى را در اختيار بشر قرار مى‏دهد.ديگرى به خون خودش ارزش مى‏دهد،در راه بشريت‏خون خودش را فدا مى‏كند. كداميك بيشتر خدمت كرده‏اند؟شايد خيال كنيد علما يا مخترعين و مكتشفين و ثروتمندان بيشتر به بشر خدمت كرده‏اند،خير،هيچ كس به اندازه شهدا به بشريت‏خدمت نكرده است،چون آنها هستند كه راه را براى ديگران باز مى‏كنند و براى بشر آزادى را به هديه مى‏آورند،آنها هستند كه براى بشر محيط عدالت‏به وجود مى‏آورند كه دانشمند به كار دانش خود مشغول باشد،مخترع با خيال راحت‏به كار اختراع خودش مشغول باشد،تاجر تجارت كند،محصل درس بخواند و هر كسى كار خودش را انجام بدهد.اوست كه محيط[مناسب]را براى ديگران به وجود مى‏آورد.مثل آنها مثل چراغ و مثل برق است،اگر چراغ يا برق نباشد ما و شما چكار مى‏توانيم انجام دهيم؟
قرآن كريم پيغمبر را تشبيه به يك چراغ مى‏كند،بايد چراغ باشد تا ظلمتها از ميان برود و هر كسى بتواند به كار خودش مشغول باشد.چقدر عالى گفته است اين شاعره زمان ما پروين اعتصامى،خدايش بيامرزد!از زبان شاهدى و شمعى مى‏گويد:يك شاهد،يك محبوب،يك زيبا روى مورد توجه،يك شب تا صبح در كنار شمعى نشست،هنر نمايى‏ها كرد،گلدوزيها كرد، صنعتى به خرج داد.همينكه از كارهايش فارغ شد،رو كرد به شمع و گفت:نمى‏دانى من ديشب چه كارها كردم!
شاهدى گفت‏به شمعى كامشب در و ديوار مزين كردم ديشب از شوق نخفتم يكدم دوختم جامه و بر تن كردم كس ندانست چه سحر آميزى به پرند از نخ و سوزن كردم تو به گرد هنر من نرسى زان كه من بذل سر و تن كردم
يعنى براى سر و تن خودم هنر بذل كردم.شمع هم به او جواب داد:
شمع خنديد كه بس تيره شدم تا ز تاريكيت ايمن كردم پى پيوند گهرهاى تو بس گهر اشك به دامن كردم
تو مى‏گويى كه من تا صبح گوهرها را بهم دوختم،ولى اين گوهر اشك من بود كه تا صبح ريخت تا تو توانستى آن گوهرها را در يك رشته بكشى و به گردن خود بيندازى.
خرمن عمر من ار سوخته شد حاصل شوق تو خرمن كردم
من آن كسى هستم كه تا صبح سوختم و تابيدم تا تو به هدف و مقصدت رسيدى.بعد مى‏گويد:
كارهايى كه شمردى بر من تو نكردى،همه را من كردم (12) ابن سينا قانون ننوشت،محمد بن زكريا الحاوى ننوشت،سعدى ذوق خودش را در بوستان و گلستان نشان نداد،مولوى همين طور،مگر از پرتو شهدا،آنهايى كه تمدن عظيم اسلامى را پايه گذارى كردند،موانع را از سر راه بشريت‏برداشتند،آنهايى كه مثل شعله‏هايى در يك ظلمتهايى درخشيدند و جان خودشان را فدا كردند،آنهايى كه سراسر وجودشان حماسه الهى بود،حق خواهى و حق پرستى بود،آنهايى كه پرچم توحيد را در دنيا به اهتزاز در آوردند و مستقر كردند،آنهايى كه منادى عدالت‏بودند،منادى حريت و آزادى بودند.ما و شما كه اينجا نشسته‏ايم مديون قطرات خون آنها هستيم،مديون حماسه‏هاى آنها هستيم.حسين بن على سراسر وجودش حماسه است.
كليد شخصيت افراد
روانشناسها،خصوصا كسانى كه بيوگرافى مى‏نويسند،كوشش مى‏كنند براى روحيه‏ها يك كليد شخصيت پيدا كنند.مى‏گويند شخصيت هر كس يك كليد معين دارد،اگر آن را پيدا كنيد سراسر زندگى او را مى‏توانيد توجيه كنيد.البته به دست آوردن كليد شخصيت افراد خيلى مشكل است،خصوصا شخصيتهاى خيلى بزرگ.عباس محمود عقاد،دانشمند متفكر مصرى،كتابى نوشته به نام‏«عبقرية الامام‏»و در اين كتاب اظهار نظر مى‏كند كه من كليد شخصيت على را در فروسيت جستجو و پيدا كردم.على مردى است كه در سراسر زندگى‏اش(چه در ميدان جنگ،چه در محيط خانواده،چه در محراب عبادت،چه در مسند حكومت و در هر جايى)روح مردانگى وجود دارد.«فروسيت‏»يعنى مردانگى،و مردانگى ما فوق شجاعت است.او مى‏گويد كليد شخصيت على مردانگى است.
ملاى رومى حدود هفتصد سال قبل از او به اين نكته پى برده بوده است كه در على چيزى بالاتر از شجاعت وجود دارد.در آن داستان معروف،وقتى على عليه السلام دشمنش را به زمين زد و خواست او را بكشد،آن مرد آب دهان خود را به صورت على انداخت و على در آن لحظه او را نكشت و برخاست و قدم زد و بعد كه آمد سر او را ببرد،آن مرد سؤال كرد:چرا اول مرا نكشتى؟گفت:چون من تحت تاثير غضب خودم قرار گرفتم و نمى‏خواستم دستم حركت كند در حالى كه خشم خودم هم تاثير داشته باشد،بلكه مى‏خواستم تو را در راه رضاى خدا و هدفهاى كلى خلقت كشته باشم.مولوى اين داستان را خيلى عالى به نظم در آورده است.اين نظم دو بيت دارد كه به نظر من بهتر از اين در مدح على گفته نشده است.مى‏گويد:
تو ترازوى احد خو بوده‏اى بل زبانه هر ترازو بوده‏اى در شجاعت‏شير ربانيستى در مروت خود كه داند كيستى
در بيت دومش كه مورد نظر من است مى‏گويد:در شجاعت،تو اسد الله هستى اما در مروت و مردانگى كه ما فوق شجاعت است هيچ كس نمى‏تواند تو را توصيف كند،تو ما فوق توصيف هستى.
اين مرد بصرى هم به اينجا رسيده است كه به عقيده او كليد شخصيت على مروت،مروءت و فروسيت است. كليد شخصيت امام حسين عليه السلام‏ادعاى اينكه كسى بگويد من كليد شخصيت كسى مانند على يا حسين بن على را به دست آورده‏ام،انصافا ادعاى گزافى است و من جرات نمى‏كنم چنين سخنى بگويم،اما اين قدر مى‏توانم ادعا كنم كه در حدودى كه من حسين را شناخته و تاريخچه زندگى او را خوانده‏ام و سخنان او را-كه متاسفانه بسيار كم به دست ما رسيده است (13) -به دست آورده‏ام،و در حدودى كه تاريخ عاشورا را-كه خوشبختانه اين تاريخ مضبوط است-مطالعه كرده و خطابه‏ها و نصايح و شعارهاى حسين را به دست آورده‏ام،مى‏توانم اين طور بگويم كه از نظر من كليد شخصيت‏حسين حماسه است،شور است، عظمت است،صلابت است،شدت است،ايستادگى است،حق پرستى است.
سخنانى كه از حسين بن على عليه السلام نقل شده نادر است ولى همان مقدارى كه هست از همين روح حكايت مى‏كند.از حسين بن على پرسيدند:شما سخنى را كه با گوش خودت از پيغمبر شنيده باشى،براى ما نقل كن.ببينيد انتخاب حسين از سخنان پيغمبر چگونه است! از همين جا شما مى‏توانيد مقدار شخصيت او را به دست آوريد.حسين عليه السلام گفت آنچه كه من از پيغمبر شنيده‏ام اين است:«ان الله تعالى يحب معالى الامور و اشرافها و يكره سفسافها» (14) خدا كارهاى بزرگ و مرتفع را دوست مى‏دارد،از چيزهاى پست‏بدش مى‏آيد. رفعت و عظمت را ببينيد كه وقتى مى‏خواهد سخنى از پيغمبر نقل كند اينچنين سخنى را انتخاب مى‏كند،در واقع دارد خودش را نشان مى‏دهد.از حسين عليه السلام اشعارى هم به دست ما رسيده است كه باز همين روح در آن متجلى است:
سبقت العالمين الى المعانى بحسن خليقة و علو همه و لاح بحكمتى نور الهدى فى ليال فى الضلالة مدلهمه يريد الجاحدون ليطفؤن و يابى الله الا ان يتمه (15)
سخنان بسيار محدودى كه از حسين عليه السلام به ما رسيده همين طور است.اينها مربوط به حادثه عاشورا هم نيست،مربوط به قبل از آن است و ربطى به آنجا ندارد.سخن ديگر از او اين است:«موت فى عز خير من حياة فى ذل‏»مردن با عزت و شرافت،از زندگى با ذلت‏بهتر است.
جمله ديگرى كه باز از او نقل كرده‏اند اين است:«ان جميع ما طلعت عليه الشمس فى مشارق الارض و مغاربها،بحرها و برها و سهلها و جبلها عند ولى من اولياء الله و اهل المعرفة بحق الله كفيى‏ء الظلال‏».ضمنا شما از اينجا بفهميد يك مردى كه حماسه الهى است فرقش با ديگران چيست.مى‏گويد:جميع آنچه خورشيد بر آن طلوع مى‏كند،تمام دنيا و ما فيها،درياى آن و خشكى آن،كوه و دشت آن در نزد كسى كه با خداى خودش آشنايى دارد و عظمت الهى را درك كرده و در پيشگاه الهى سر سپرده است،مثل يك سايه است.بعد اين طور ادامه مى‏دهد: «الا حر يدع هذه اللماظة لاهلها» (16) آيا يك آزاد مرد پيدا نمى‏شود كه به دنيا و مافيهاى آن بى اعتنا باشد؟دنيا و مافيها براى انسانى كه بخواهد خود را برده و بنده آن كند،به آن طمع داشته باشد و آن را هدف كار خودش قرار بدهد،مثل لماظه است.مى‏دانيد لماظه چيست؟ انسان وقتى غذا مى‏خورد،لاى دندانهايش يك چيزهايى مثلا يك تكه گوشتى باقى مى‏ماند كه با خلال آن را در مى‏آورد.همان را لماظه مى‏گويند.يزيد و ملك يزيد و دنيا و مافيهايش در منطق حسين عليه السلام لماظه هستند.بعد مى‏گويد:ايها الناس!در دنيا بجز خدا چيزى پيدا نمى‏شود كه اين ارزش را داشته باشد كه شما جان و نفس خودتان را به آن بفروشيد، خودتان را نفروشيد،آزاد مرد باشيد،خود فروش نباشيد.
جمله‏اى ديگر:«الناس عبيد الدنيا».مردم را به حالت‏بردگى و بندگى‏شان اين طور تحقير مى‏كند كه عيب مردم اين است كه بنده دنيا هستند،برده صفت هستند،بنده مطامع خودشان هستند.روى همين جهت،دين-كه جوهر آزادى است و انسان را از غير خدا آزاد و بنده حقيقت مى‏كند-در عمق روحشان اثر نگذاشته است.«و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درت معائشهم،فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون.» (17) عثمان ابوذر غفارى را تبعيد و اعلام مى‏كند كه احدى حق ندارد اين مرد را كه از نظر حكومت مجرم است مشايعت كند. ولى على اعتنا به اين فرمان خليفه نمى‏كند و خودش و حسن و حسين او را مشايعت مى‏كنند. هر كدام از آنها جمله‏هايى دارند،حسين بن على هم جمله‏اى دارد كه مبين پرتو روحش است. ابوذر شيعه على است و در سنين عمرى مانند سنين على،و شايد از على بزرگتر باشد.لذا حسين عليه السلام او را عمو خطاب مى‏كند و مى‏گويد:عمو جان!نصيحت من به تو اين است: «اسال الله الصبر و النصر،و استعد به من الجشع و الجزع‏» (18) عمو جان!از خدا مقاومت و يارى بخواه و از اينكه حرص بر تو غالب بشود-كه بدبخت مى‏شوى-بر خدا پناه ببر،از جزع بترس. عمو جان!توصيه من به تو اين است كه مبادا در مقابل فشارها و ظلمها اظهار جزع و ناتوانى كنى.
اين چه روحيه‏اى است كه در تمام سخنانش اين روح كه ما از آن غافل هستيم متجلى است!
[همين طور است]آن سخن اولش كه گفت:«خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتاة و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف‏» (19) .
در بين راه كه به كربلا مى‏روند،بعضيها با او صحبت مى‏كنند كه نرو خطر دارد،و حسين عليه السلام در جواب،اين شعرها را مى‏خواند:
سامضى و ما بالموت عار على الفتى اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما و واسى الرجال الصالحين بنفسه و فارق مثبورا و خالف مجرما اقدم نفسى لا اريد بقائها لتلقى خميسا فى الهياج عرمرما فان عشت لم اندم و ان مت لم الم كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما (20)
به من مى‏گوييد نرو،ولى خواهم رفت.مى‏گوييد كشته مى‏شوم،مگر مردن براى يك جوانمرد ننگ است؟مردن آن وقت ننگ است كه هدف انسان پست‏باشد و بخواهد براى آقايى و رياست كشته بشود كه مى‏گويند به هدفش نرسيد،اما براى آن كسى كه براى اعلاى كلمه حق و در راه حق كشته مى‏شود كه ننگ نيست چرا كه در راهى قدم بر مى‏دارد كه صالحين و شايستگان بندگان خدا قدم برداشته‏اند.پس چون در راهى قدم بر مى‏دارد كه با يك آدم هلاك شده بدبخت و گناهكار مثل يزيد مخالفت مى‏كند، بگذار كشته بشود.شما مى‏گوييد كشته مى‏شوم،يكى از ايندو بيشتر نيست:يا زنده مى‏مانم يا كشته مى‏شوم.«فان عشت لم اندم‏»اگر زنده ماندم كسى نمى‏گويد تو چرا زنده ماندى‏«و ان مت لم الم‏»و اگر در اين راه كشته بشوم احدى در دنيا مرا ملامت نخواهد كرد اگر بداند كه من در چه راهى رفتم.«كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما»براى بدبختى و ذلت تو كافى است كه زندگى بكنى اما دماغت را به خاك بمالند.باز مى‏بينيد كه حماسه است.
در بين راه نيز خطابه مى‏خواند و مى‏فرمايد:«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه‏».بعد در آخرش مى‏فرمايد:«انى لا ارى الموت الا سعادة و لا الحيوة مع الظالمين الا برما» (21) من مردن را براى خودم سعادت،و زندگى با ستمگران را موجب ملامت مى‏بينم.
اگر بخواهم همه سخنان او را بيان كنم طولانى مى‏شود.مى‏پردازم به شب عاشورا و به نكته‏اى اشاره مى‏كنم كه معمولا به اين نكات كمتر توجه مى‏كنيم.
زبان به شكايت نگشودن
هر كس ديگرى،هر شخصيت تاريخى در شرايطى قرار بگيرد كه حسين بن على عليه السلام در شب عاشورا قرار گرفت،يعنى در شرايطى كه تمام راههاى قوت و غلبه ظاهرى بر دشمن بر او بسته باشد و قطعا بداند كه خود و اصحابش به دست دشمن كشته مى‏شوند،در چنين شرايطى زبان به شكايت‏باز مى‏كند و اين را تاريخ گواهى مى‏دهد.جملاتى مى‏گويند نظير«تف بر اين روزگار»،«افسوس كه طبيعت‏با من مساعدت نكرد».مى‏گويند وقتى ناپلئون در مسكو دچار آن حادثه شد،گفت:افسوس كه طبيعت چند ساعت‏با من مخالفت كرد.ديگرى دستش را بهم مى‏زند و مى‏گويد:روى تو اى روزگار سياه باد كه ما را به اين شكل در آوردى.
اما حسين بن على اصحابش را جمع مى‏كند چنانكه گويى روحش از هر شخص موفقى بيشتر موج مى‏زند،و مى‏فرمايد:«اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء،اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدين‏» (22) .مثل اينكه تمام محيط برايش مساعد است و واقعا هم مساعد بود،آن شرايط براى كسى نامساعد است كه هدفش حكومت دنيوى باشد.براى كسى كه حتى حكومت و همه چيز را در راه حق و حقيقت مى‏خواهد،و مى‏بيند در راه خودش قدم برداشته،محيط مساعد است.او جز سپاس و شكر چيز ديگرى نمى‏بيند.
از شعارهاى روز عاشوراى حسين عليه السلام يكى اين است:
الموت اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول النار (23)
تا آخرين لحظه‏ها عملش،حركاتش،سكناتش،سخنانش،تمام حق خواهى،حق پرستى و موجى از حماسه است.شب تاسوعا كه براى آخرين بار به او عرضه مى‏دارند:يا كشته شدن يا تسليم!اظهار مى‏دارد:«و الله لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد» (24) به خدا قسم كه من هرگز نه دست ذلت‏به شما مى‏دهم و نه مثل بردگان فرار مى‏كنم،مردانه مقاومت مى‏كنم تا كشته بشوم.
آن ساعتهاى آخر،ابا عبد الله باز همان است.باور نكنيد كه ابا عبد الله اين جمله را گفته باشد: «اسقونى شربة من الماء فقد نشطت كبدى‏».من كه اين جمله را در جايى نديده‏ام.حسين اهل اين جور درخواستها نبود،بلكه او در مقابل لشكر دشمن مى‏ايستد و فرياد مى‏كند:«الا و ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السلة و الذلة و هيهات منا الذلة!يابى الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت‏» (25) مردم كوفه!آن ناكس پسر ناكس،آن زنازاده پسر زنازاده،امير شما،فرمانده كل شما،آن كسى كه شما به فرمان او آمده‏ايد،به من گفته است كه از اين دو كار يكى را انتخاب كن:يا شمشير يا تن به ذلت دادن.آيا من تن به ذلت‏بدهم؟ هيهات كه ما زير بار ذلت‏برويم!ما تن خودمان را در جلوى شمشيرها قرار مى‏دهيم ولى روح خودمان را در جلوى شمشير ذلت هرگز فرود نمى‏آوريم.خداى من كه در راه رضاى او قدم بر مى‏دارم راضى نيست و مى‏گويد نكن،پيغمبر كه وابسته به مكتب او هستم مى‏گويد نكن،آن دامنهايى كه من در آنها بزرگ شده‏ام،دامن على كه روى زانوى او نشسته‏ام به من مى‏گويد تن به ذلت نده.
اين يك حماسه است اما نه يك حماسه شخصى يا قومى.در آن منيت نيست، خود پرستى نيست،خدا پرستى است.
در روز عاشورا حسين عليه السلام حد آخر مقاومت را هم مى‏كند.ديگر وقتى است كه به كلى توانايى از بدنش سلب شده است.يكى از تير اندازان ستمكار،تير زهر آلودى را به كمان مى‏كند و به سوى ابا عبد الله مى‏اندازد كه در سينه ابا عبد الله مى‏نشيند و آقا ديگر بى اختيار روى زمين مى‏افتد.چه مى‏گويد؟آيا در اين لحظه تن به ذلت مى‏دهد؟آيا خواهش و تمنا مى‏كند؟نه،بلكه بعد از گذشت اين دوره جنگيدن رويش را به سوى همان قبله‏اى كه از آن هرگز منحرف نشده است مى‏كند و مى‏فرمايد:«رضا بقضائك و تسليما لامرك و لا معبود سواك يا غياث المستغيثين‏» (26) .اين است‏حماسه الهى،اين است‏حماسه انسانى.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين


0 Comments: